قانون علمي/تعميم تصادفي

از نظر ما گزاره "همه کلاغ ها سياهند" يک قانون علمي است (هر چه باشد x، اگر x کلاغ باشد، آنگاه x سياه است.) اما اين گزاره که "همه سيب هاي درون سبد b در زمان t قرمزند"، يک تعميم تصادفي است و نه يک قانون علمي. مي خواهيم بدانيم تفاوت قوانين علمي با تعميم هاي تصادفي در چيست. هدف به دست دادن ويژگي است که قانون علمي داراي آن است اما تعميم تصادفي خير.
معمولاً در جواب اين سوال گفته مي شود که قوانين علمي شرطي هاي خلاف واقع را حمايت مي کنند اما تعميم هاي تصادفي خير. البته که به نظر مي رسد اين معيار به خوبي کار مي کند. به عنوان مثال با دانستن اين قانون که "همه کلاغ ها سياهند" احتمالاً موجه خواهيم بود که بگوييم: اگر x کلاغ بود، آنگاه سياه بود. اما تعميم¬هاي تصادفي به اين شکل از شرطي هاي خلاف واقع حمايت نمي کنند. دانستن اينکه "همه سيبهاي درون سبد b در زمان t قرمزند" ما را در اظهار اينکه اگر x سيبي در سبد b در زمان t بود آنگاه قرمز بود، موجه نمي کند.
اگر چه اين جواب احتمالاً در بسياري از موارد معيار خوبي براي تميز ميان قانون علمي و تعميم تصادفي به ما مي دهد اما بايد توجه داشته باشيم که هنوز به پرسش ما پاسخ نگفته است. ما به دنبال چيز بيشتري بوديم. ما مي خواستيم بدانيم که کدام ويژگي قانون علمي آن را از تعميم تصادفي متمايز مي کند. البته که پشتيباني از شرطي خلاف واقع خود يک ويژگي (یا به عبارت بهتر یک رابطه میان قانون و شرطی خلاف واقع) است اما به نظر مي رسد مي توانيم پرسش خود را اينگونه صورتبندي مجدد کنيم که: قوانين چه ويژگي دارند که باعث مي شود از شرطي خلاف واقع حمايت کنند و تعميم هاي تصادفي فاقد آن هستند.
به نظر نمي رسد اين ويژگي را به توان در ساختار نحوي (syntactical) قوانين بيان کرد. تعميم هاي تصادفي هم تمام آن ويژگي هاي نحوي که قوانين دارند (کلي بودن، شرطي بودن و ...)، دارا هستند. همچنين ملاحظات معنا شناختي نظير اينکه در قوانين به زمان و مکان خاص ارجاع داده نمي شود هم همانطور که مثال قوانين کپلر نشان مي دهد، به نظر راه گشا نمي رسند.
با در نظر گرفتن اين موارد به نظر مي رسد چاره اي نداشته باشيم مگر آن که پاسخ را در قلمرويي دنبال کنيم که نداي وجدان تجربه گراي ما، ما را از ورود به آن نهي مي کند و آن متافيزيک است. آيا ويژگي اي که دنبالش هستيم همان رابطه علي ميان مقدم و تالي در يک قانون علمي نيست که باعث مي شود قانون از شرطي خلاف واقع حمايت کند. آيا اينکه "اگر a برقرار بود آنگاه b برقرار بود" صرفاً بيان ديگري از اين امر نيست که a علت b است؟ شايد حق با صدرا باشد (ارجاع: فايل صوتي جلسه دوم کلاس) که همه مشکل از اينجاست که ما چيزي را مي خواهيم کنار بگذاريم (عليت) که کنار گذاشتني نيست و همين باعث شده است که دست به دامن هزار راه حل ساختگي برويم که هرگز پاسخ اين پرسش نيستند. عليت همچون اژدهايي هفت سر چنان بر چارچوب مفهومي ما چنبره زده که هر سر آن را مي زنيم بلافاصله از جايي ديگر سر ديگري مي رويد.
من در اينکه آيا از عليت راه گريزي داريم يا نه شک دارم. شخصاً فکر مي کنم تحليل هيومي از عليت چاره ساز نيست. ما نمي توانيم با تحليل هيومي عليت را از چارچوب مفهومي خود حذف کنيم اگر قرار است راه حلي پيدا شود در يک بازنگري کلي ساختار مفاهيم بايد جستجو شود.

در باره توضیح وفهم (قسمت یکم)

هوالحق

 

وقتي که توضيح را به مدل D-N محدود مي­کنيم، اين امکان به وجود مي­آيد تا به جاي بحث درباره مفهوم مبهم توضيح  درباره چيزي معلوم تر سخن بگوييم و آنرا بررسي کنيم. اما شايد با برگشتن به مرحله قبل از تصريح توضيح به مدل D-N بتوان در تحليل مفهوم توضيح چيزهايي را ديد که در جايگزيني آن با مدل  D-N  ديده  نمي­شود.

يک راه خوب براي آنکه بتوانيم بفهميم «توضيح چيست» آن است که ببينيم چيزي که توضيح داده نشده (با نماد «ت.ن») با  چيزي که توضيح داده شده(با نماد «ت.د») چه تفاوتي دارد. آنچه نتيجه اين پرسش است، ديدن اثر توضيح بر آن­چيزي است که مي­تواند توضيح داده شود.

در مقايسه اين دو مي­توان به آن چيزي در «ت.ن» توجه کرد که ما را برآن مي­دارد تا آنرا توضيح دهيم. در اين حالت به جاي آنکه به اين توجه کنيم که برخي چيزها را مي­توان توضيح داد به اين توجه ميکنيم که برخي چيزها به نظر ما نياز به توضيح دارند. در اين صورت «ت.د» را نبايد ديگر محتاج به توضيح دانست. يعني فقط وقتي ميگوييم چيزي توضيح داده شده است که ديگر به نظر ما محتاج به توضيح نباشد يا به عبارت ديگر ما را به توضيح درباره آن برننگيزاند(در حالت ديگر مي­توان به گونه­اي به توضيح توجه کرد که طي آن الزاما امري که توضيح داده شده است بي نياز از توضيح مکرر نباشد). در اين حالت مي­توان گفت که ما امر مورد توضيح را فهميده­ايم. اين روش نگاه به موضوع مساله را تا حدي روانشناسانه مي­کند و ما را به انديشيدن درباره حالت ذهنيي وسوسه مي­کند که مي­توان «برانگيختگي براي توضيح» ناميدش. اما از سوي ديگر مي­توان مساله را از زاويه تاثيري که «ت.ن» بر انسان مي­گذارد ومنجر به حالت ذهني مذکور مي­شود  بررسي نمود و نه اثري که انسان مي­­پذيرد. در اين حال باز هم مي­توانيم در حوزه­ي فلسفه باقي بمانيم. در اينصورت دوباره پرسش خود را تکرار مي­کنيم: چه چيزي در «ت.ن» هست که در «ت.د» نيست؟ به عبارت ديگر چه جور چيزهايي از ما توضيح مي­طلبند؟ به نظر مي­رسد اگر چيزي مبهم باشد در اينصورت نياز به توضيح دارد. اما چه چيزهايي مبهم است؟

 

i)                     به نظر مي­رسد که ابهام مخصوص امور فهميدني يا به عبارتي ديگر دانستني است) من اين دو کلمه را در اين متن به يک معنا به کار مي­برم(.

ii)                    به نظر مي­رسد که هميشه چيزهايي در مورد يک امر مبهم هست که ما آنها را نمي­دانيم چنانکه به نظر مي­رسد اگر ما همه چيز را در مورد يک شيء و امور مربوط به آن بدانيم آن امر نمي­تواند مبهم باشد. از اينجا مي­توان نوعي درجه بندي براي ابهام قايل شد که بگوييم برخي چيزها هست که در قياس با برخي چيزهاي ديگر، ما در مورد آن و امور مربوط به آن چيزهاي بيشتري مي­دانيم و در نتيجه داراي ابهام کمتري هستند و در مقابل برخي چيزها ابهام بيشتري دارند. البته لزومي ندارد که وزن اهميت دانستن همه چيزهايي که مربوط به آن امر هستند و ما آنها را نمي­دانيم در رفع ابهام يکسان باشد. ممکن است ازميان امور الف و ب که هر دو به موضوع مربوطند دانستن يکي تاثير بيشتري در رفع ابهام از موضوع داشته باشند تا ديگري. در اين حالت خود آن امور نيز لازم نيست که به کلي مجهول باشند بلکه مي­توانند داراي درجه­اي از ابهام باشند. با اين نوع برخورد ابهام چيزي مي­شود که با جهل تناسب مي­يابد.

iii)                    از سوي ديگر مي­توان ديد که اگر رفع ابهام از امر «الف» بر رفع ابهام از امر «ب» موثر باشد، آنگاه چنين نيست که لزوما رفع ابهام از امر «ب» نيز موجب رفع ابهام از امر «الف» شود. مثلا تصريح بدون ابهام اصول هندسه اقليدسي منجر به رفع هرگونه ابهامي از قضيه­ي فيثاغورث خواهد شد، اما نه بالعکس.

iv)                  در اين بحث دوموضع مي­توان داشت يکي اينکه ابهام هر امري را تماما ناشي از ابهام امور مربوط به آن بدانيم و ديگري اينکه قايل به اين شويم که يک مفهوم به خودي خود و مستقل از ابهام يا وضوح مفاهيمي که به آن مربوطند مي­تواند داراي ابهام باشد. موضع اول (يعني اين موضع که همه ابهام مربوط به يک امر را به ابهام بيرون از خود آن امر حواله دهيم) منجر به محال خواهد بود. زيرا در شبکه­اي که شامل همه اموري است که در مقدار ابهام امر الف موثر است، اگر ابهام الف تماما ناشي از امور بيرون از آن باشد و ابهام يک يک اين امور نيز که تشکيل دهنده کل شبکه مورد نظر ماست به خودشان نباشد آنگاه بايد به اموري باشد که خارج از اين شبکه­اند اما اين محال است زيرا در صورت فرض چنين اموري، آنها بايد درون شبکه باشند و نه بيرون از آن. چرا که رفع ابهام از آنها بر رفع ابهام از اموري که در ابهام امر الف موثرند موثر خواهد بود وما شبکه را متشکل از همه اموري دانسته بوديم که بر ميزان ابهام امر الف موثرند. پس موضع دوم موضع درست است که مي­گويد ابهام امور مي­تواند ناشي از خود امور مستقلا باشد.

براي بيان صوري استدلال فوق محمول Dab را به اين صورت تعريف مي­کنيم که ابهام  b بر  مقدار ابهام  a  موثر است.

 

 

v)       اين بدين معناست که اگر در جايي بپذيريم که از امري که ابهام داشته ابهام ­زدايي کرده­ايم و يا ابهام آن را کم نموده­ايم آنگاه ما از خود آن امر و يا يکي از امور مربوط به آن مستقيما ابهام زدايي کرده­ايم. يعني ذهن انسان مي­تواند به نحوي از امري که براي او مبهم است مستقيما يعني بدون توسل به امر ديگري ابهام زدايي کند. من اينگونه ابهام زذايي را «شهود عقلي» (يا Intuition) مي­نامم.

 

vi)      اگر همسخن با همپل استدلال را توضيح بدانيم آنگاه مي­بايد بتوانيم آنرا در چارچوب آنچه در باب توضيح آورديم بگنجانيم. در اين مورد امر مبهم يک گزاره است که همپل آنرا «گزاره توضيح خواه»( يا Explanandum) ناميده است. به عقيده همپل ما براي توضيح دادن اين امر به مجموعه­اي از گزاره­ها متوسل مي­شويم که وي مجموعه آنها را «گزاره­هاي توضيح دهنده» (يا Explanans) مي­نامد.

اولين درسي که ما از اين بررسي در اين مورد مي­گيريم اين است که در هر استدلالي که منجر به ابهام زدايي مي­شود، ما با شهود عقلي در باب خود گزاره نتيجه و يا اجزاء برهان کارمان را پيش ­مي­بريم. مثلا در مورد قضاياي هندسي آيا ما صرف دانستن صدق اصول هندسه اقليدس درباره تمام گزاره­هاي قابل بيان در آن نظام مي­توانيم فهم بدون ابهامي داشته باشيم و مثلا در باره صدق هر گزاره­اي اعلام نظر کنيم. اگر چنين بود ديگر نيازي به برهان براي قضاياي هندسي نبود. اين بدان معناست که ما حتي وقتي صدق يک گزاره را مي­دانيم چيزهاي بيشتري در آن گزاره براي دانستن هست! چنانکه همپل تحليلهاي خود را معطوف به توضيح براي گزاره­هايي مي­کند که ما بر صدق آنها يقين داريم. اين نشان مي­دهد که گزاره­ها آنچنانکه فرگه مي­گويد تنها حامل صدق و کذب نيستند...

ادامه دارد...

 

فراخوان مقاله برای اولین همایش سالانه انجمن حکمت و فلسفه

Call for Papers

 

The Iranian Institute of Philosophy (IRIP) is pleased to announce that its 1st Annual Colloquium will be held on the 21st – 23rd February 2007, in Tehran, IRAN.

 

The Colloquium (IRIPAC), in its first event, is intended to provide a common forum for researchers and students of philosophy to present their latest research findings and novel ideas in the area of Analytic Philosophy.

 

IRIPAC will include keynote addresses by eminent international philosophers, as well as regular sessions. All papers of regular sessions will be peer reviewed and their acceptance will be based on quality, originality, and relevance.

 

The review process is double blind, and will be carried out in two phases. First, authors are invited to submit an abstract of their paper. Second, only those authors who receive an acceptance notification for their abstract, are invited to submit a full paper. Those who receive an acceptance notification for their full paper will present their papers in the Colloquium.

 

Abstracts of accepted full papers will be printed and distributed during the Colloquium. Accepted full papers will be consequently published by IRIP, and a modest honorarium will be allocated to their authors.

 

Topics will include, but are not limited to, the following:

 

Philosophy of Mathematics and Logic

 

Philosophy of Natural and Social Sciences

 

Philosophy of Technology

 

Philosophy of Mind

 

Philosophy of Language

 

Epistemology

 

Ethics

 

Political Philosophy

 

Philosophy of Religion

 

 

Important Dates

 

Deadline for Abstract Submission

November 14th 2006

Abstracts Acceptance Notification

Up to November 21st 2006

Deadline for Full paper Submission

January 2nd 2007

Full Paper Acceptance Notification

Up to January 23rd 2007

 

 

Abstract Submission

 

Authors are invited to submit their abstract in English (400 to 500 words). Abstracts should be written in MS Word format, and transmitted via attached files to e-mails. E-mails should be sent to secretary@iripac.ir. All other correspondences will not be considered. The abstract should contain a separate front page on which the title of the paper, full name(s), affiliation(s), and e-mail address(es) of the author(s) appear.

 

Full Paper Submission

 

Authors who receive an acceptance notification for their abstract, are invited to submit their full paper in English (5000 to 6000 words). Full papers should be written in MS Word format, and transmitted via attached files to e-mails. E-mails should be sent to secretary@iripac.ir. All other correspondences will not be considered. The full paper should contain a separate front page on which the title of the paper, full name(s), affiliation(s), and e-mail address(es) of the author(s) appear.

 

 

For all questions, please contact: secretary@iripac.ir

 

هوالحق

توضیح: محتوای این مطلب بعدا در ذهنم به دوبخش تفکیک شد یکی با عنوان تحلیل علی تکنولوژی به صورت مقاله درآمد اما رابطه علم با تکنولوژی را که در اینجا بیشتر به آن پرداخته شده هنوز مقاله نکرده ام....

 

هدف اين مقال تحقيق در باره رابطه علم و تکنولوژي از طريق بررسي تعاريف آنهاست(بخش الف). به ويژه نشان داده خواهد شد که مطابق برخي تعاريف اين دو مفهوم اينهمان خواهند بود(بخش ب).

بخش الف)

تصور اين امر که تکنولوژي بدون علوم نوين تجربي بتواند پبدايش و ادامه حيات داشته باشد کار مشکلي است. به محض آنکه ما در باره  پيشرفت تکنولوژي مي انديشيم علاوه بر صنايع و کارخانه هاي پيشرفته ي توليدگر محصولات تکنولوژيک به ياد آزمايشگاههاي بسيار مجهز و دقيق و پژوهشگراني ورزيده و کارآزموده و انبوه محاسبات و نظريات پيشرفته علمي مي افتيم که موجبات امکان وجود و توسعه تکنولوژي را فراهم آورده است.

با اينهمه جدا کردن تکنولوژي و علم (science) و ارائه ي تعريفي مانع از هرکدام از آنها -که در عين حال بيانگر رابطه متقابل آنها نيز باشد- کاري دشوار است. نخستين تفاوت بارز در ميان اين دو مفهوم، عملي بودن تکنولوژي و نظري بودن علم است. آنچنان که پيت تکنولوژي را «Humanity at Work» تعريف کرده اما براي تعريف علم آنچنانکه در فلسفه علم استاندارد ديده ميشود، در صدد توصيف «گزاره علمي» و يا «نظريه علمي» هستند و اين به خوبي بيانگر همان تفاوت پيش گفته ميان مفهوم علم و تکنولوژي است. در ترجمه «Humanity at Work» ميتوان «انسانيت در مقام کار» را قرار داد و مقصود از کار «عمل مفيد» است؛ لکن به نظر ميرسد وقتي روي وجه عملي تکنولوژي به اين صورت تاکيد ميشود، تفاوتهاي تکنولوژي با صنعت مورد غفلت واقع شده است در حاليکه تکنولوژي را تنها از باب مسامحه ميتوان عمل و به بيان دقيقتر کار دانست. در بياني بهتر آنچنانکه که از ظاهر آن پيداست تکنولوژي (Techno/logy) «علمي است که به گسترش توانايي در انجام عملِ مفيد منجر ميشود»؛ اما به نظر ميرسد که گستره  توانايي انسان به خودي خود ثابت است زيرا يک فرد انسان در يک وضع کاملا معلوم (يعني با شرايط خاصي که در يک لحظه در جهان حاکم است) يا ميتواند با سلسله اي از عملها تغييري ويژه را در جهان اعمال کند و يا نميتواند. تنها مسئله اينست که وي از اين توانايي و چگونگي آن مطلع باشد. بايد تصحيح ديگري در تعريف فوق انجام شود. ما تنها ميتوانيم امکانات عمل خود را بشناسيم و  نه آنکه آنرا گسترش دهيم. پس بايستي گفت «تکنولوژي شناسايي چگونگي انجام عمل مفيد با توجه به امکانات انجام عمل است

در اين تعريف آنچه مورد توجه ماست کلمه شناسايي است. از اينجا اين امر قابل پيگري است که اگر اين شناسايي به صورت گزاره يا گزاره هايي بيان شود (اين گزاره را گزاره تکنولوژيک ميناميم) آنگاه آيا خصوصيات ويژه اي خواهد داشت؟  براي پاسخ به اين پرسش بايد به بررسي چيستي انجام عمل بپردازيم.عمل عبارتست از «اعمال تغيير در جهان». بديهي است که در سرتاسر اين مقال جهان را به جهان فيزيکي محدود کرده ايم. در نتيجه تغيير دادن رنگ يک مکعب که در خيال خود آنرا تصور کرده ايم عمل نخواهد بود.به واسطه در نظر آوردن فاعل عمل دو گونه اعمال تغيير در جهان قال تشخيص است:

1-       عمل بلا واسطه: اعمال تغييري در جهان که فاعل عمل بلاواسطه آنرا انجام ميدهد. مثل اينکه دست خود را تکان ميدهد.

2-       عمل باواسطه: اعمال تغييري در جهان که در پي انجام عمل بلاواسطه توسط فاعل به وقوع پيوسته است. مثل تکان دادن يک شيء به وسيله انجام عمل بلاواسطه تکان دادن دست.

چند نکته از تامل در اين مطلب به دست مي آيد:

اولا عمل بلاواسطه انسان تنها و تنها اعمال تغيير درمکان است. ما توانايي آنرا نداريم که بلاواسطه بر تغيير رنگ چيزي اقدام کنيم يا صدايي را کم نماييم يا زير و بم بودن آنرا تغيير دهيم يا مزه چيزي را عوض کنيم. فعل بلاواسطه ما به اعمال تغيير مکان برخي اجزاء و يا کل جسممان محدود است.

ثانيا با توجه به محدوديت مذکور ما در اعمال تغييراتي که مورد خواست ماست و مثلا براي ما مفيد است خود را بر روي سلسله تغييراتي که از پس عمل ما مي آيد متمرکز ميکنيم. درست در همين جاست که ما به قوانيني که بر اين تغييرات حاکم است نياز داريم. مثلا نياز داريم بدانيم که هر گاه تغيير A رخ دهد در پي آن حتما B  رخ ميدهد. در همين نقطه است که نقش علوم تجربي نوين در تکنولوژي مشخص ميشود.

بخش ب)

 حالا به تعاريفي که در فلسفه علم براي علم انجام شده نگاهي بيندازيم. در انديشه حلقه وين گزاره اي علمي است که معني دار باشد. معيار معناداري در اين انديشه به صورت عام آزمون پذيري علي الاصول و به طور خاص تحقيق پذيري علي الاصول است. يعني گزاره اي معنادار است اگر و تنها اگر علي الاصول(يعني بدون توجه به محدوديتهاي عملي) قابل تحقيق و آزمون باشد. اين نه تنها معيار معناداري گزاره در اين نوع نگاه است بلکه محتواي آن نيز هست. به عبارتي معناي يک گزاره چيزي بيشتر از عمل آزمودن آن نيست. معناي «هر دو جرمي يکديگر را ميربايند» چيزي بيش از عمل آزمودن آن نيست.يعني قرار دادن دو جرم در کنار يکديگر و مشاهده حرکت آنها به سوي هم.

با اين تعبير علم تجربي کاملا معطوف به تکنولوژي خواهد بود. تنها تفاوت قابل ذکر ميان اين دو آن است که علم سلسله تغييرات را فارغ از فاعل انساني آن بررسي ميکند. اما اگر قيد علي الاصول آزمون پذير را در نظر آوريم ميتوان گفت که گزاره هاي علمي اگر علي الاصول آزمون پذيرند آنگاه علي الاصول تکنولوژيک نيز هستند. اين قضيه وقتي پررنگ تر ميشود که به تاکيدات صريح در آثار اعضاي حلقه وين در اينباره توجه نماييم. آنها در بيان دليل انتخاب چنين معياري براي معناداري (و در نتيجه علمي بودن) صريحا مفيد بودن چنين معياري را پيش ميکشند. اساسا فلسفه علم استاندارد چنين عملگرايي را با خود يدک ميکشد. تاکيد بر توانايي پيشبيني نيز تاکيد بر همين امر است. البته اين تاکيد نتيجه آزمون پذيري بوده و منفک از آن نيست. زيرا ميدانيم که آزمون عبارتست از قياس پيشبيني نظريه با مشاهده.

 صريحترين بيانات در تکنولوژيک بودن گزاره هاي علم را بايد در انديشه پاپر جستجو کرد. او برخلاف حلقه وين برتري گزاره هاي علمي نسبت به انواع ديگر را نه در معناداري آنها  و بي معنا بودن ديگر گزاره ها بلکه در کارآمدي آنها ميداند. وي دو بيان دارد که براي بحث ما بسيار مهم است: اولا «گزاره اي علمي است که ابطالپذير باشد» و ميدانيم که ابطالپذيري مانند تحقيق پذيري حالت خاصي از آزمون پذيري است. ثانيا «برتري علم بر ديگر دانايي ها در کار آمد بودن آن است». نتيجه مهم و بلافصل اين دوگفته اين است که ابطالپذيري (آزمون پذيري) همان مفيد بودن است و اين مويد همان تحليلي است که پيش از اين ارايه شد. به نظر نميرسد که فلسفه علم استاندارد در توصيفي که از علم داشته به کلي بر خطا باشد. به عبارتي به نظر ميرسد که حيثيت اساسي علم تجربي نوين همانا مفيد بودن آن است. به عبارتي گزاره علمي همان گزاره تکنولوژيک خواهد بود.

حاشیه ای بر مقاله همپل (‏Studies in the Logic of Explanation‏)‏

 

·         همپل در ابتدای مقاله تبیین­کردن (پاسخ دادن به سوال­های "چرا؟") را یک از اهداف درجه اول علم می­داند و در طی مقاله تلاش می­کند تا با قراردادن قیودی بر روی تبیین مطلوب بودن تبیین را تضمین کند، و به این دلیل که این قیود باید فراهم کننده هدف علم باشند گاهی کاملاً (هنجاری و) روش­شناختی هستند؛ به عنوان مثال، با توجه به اینکه قابل تصور است جهان در عین موجبیتی بودن پیش­بینی­پذیر نباشد، به نظر می­رسد شرط تقارن تبیین و پیشبینی به این دلیل قرار داده شده است که تبیین­هایی که قابل تبدیل به پیشبینی نیستند از نظر او بدرد نمی­خورند یعنی هدف علم را (که احتمالا از نظر همپل ارائه پیشبینی و زمینه سازی برای کنترل است) برآورده نمی­کنند. نظریه همپل درباره تبیین علمی در اجزای خود با برداشت او از هدف علم پیوند خورده است و این خصوصیت یکی از نقاط قوت آن محسوب می­شود، البته مطلوب­تر بود که هدف علم و ارتباط آن با نظریه او در مورد تبیین با صراحت بیشتری مطرح می­شد. هر نظریه دیگر در مورد تبیین علمی نیز باید به هدف علم و نقشی که تبیین علمی در نزدیک شدن به هدف علم دارد (یا باید داشته باشد) توجه داشته باشد، در غیر این صورت باید روشن کند که مسئله تبیین چه اهمیتی دارد و اساساً چرا باید در مورد آن نظریه داد.

 

·         بطور کلی می­توان گفت شهود همپل در مورد هدف علم (یا موضع او در مورد اینکه علم چه هدفی باید داشته باشد) شهودی مناسب و سازنده است. برای اینکه مشخص کنم چرا چنین ادعایی دارم لازم است ابتدا روشن شود که منظور از این پرسش که "هدف علم چیست؟" چیست.

1.       در درجه اول روشن است که علم یک موجود انسانوار که دارای اعمال هدفمند باشد نیست و هنگامی که از هدف علم می­پرسیم چنین چیزی را مدنظر نداریم.

2.       ممکن است عالمان از تحصیل علم، تحقیقات علمی و بطور کلی از هر بخش از فعالیت علمی اهداف اعلام شده و اعلام نشده گوناگونی داشته باشند، به عنوان مثال:

o        کشف اسرار طبیعت یا شناخت حقیقت عالم.

o        کسب شهرت و اعتبار اجتماعی.

o        کاستن از مشکلات زندگی انسان­ها و خدمت به آنها.

o        بدست آوردن شغل و موقعیت اجتماعی و اقتصادی بهتر.

o        بدست آوردن فهم از طبیعت.

o        ایجاد احساس رضایت و ارضای نیاز خودشکوفایی خود.

روشن است که هرچند هدف علم با هدف عالمان کاملاً بی­ارتباط نیست ولی در بحث حاظر چنین مواردی هم منظور نیستند.

3.       نهاد علم در ساختار جامعه به عنوان یک نهاد اجتماعی با نهادهای دیگر جامعه در ارتباط است و کارکردهایی دارد، خدماتی ارائه می­کند، انتظاراتی از آن می­رود و نیازهایی را برآورده می­کند، و به همین دلیل نیز در جامعه باقی مانده است و حتی به مرور زمان نقش پررنگتری ایفا کرده است. بطور کلی (و نسبتاً مبهم، ولی البته مفید) منظور از "هدف علم" کارکردی است که این نهاد دارد (یا شایسته است داشته باشد).

شهود همپل از هدف علم (ارائه پیشبینی و فراهم کردن زمینه کنترل) به نحو مناسبی به معنای سوم از هدف علم نزدیک است یا در راستای تامین اهدافی از این جنس قرار می­گیرد، و به همین دلیل آن را مناسب و سازنده دانستیم.

 

 

معناداري و تحقیق پذيري(2)

۱- در ابتداي منطق جديد توضيح داده مي شود كه بايد دو مبحث Syntax و Semantic را از يكديگر جدا كرد كه عدم آن باعث مغالطات فراواني شده است. در بحث Syntax در اغاز به تعريف واژگان وزنجيره هاي درست ساخت مي پردازيم و سپس اصول و قواعد استنتاجي را در نظر گرفته تا بتوانيم از تعداد محدودي زنجيره درست ساخت به بي شمار زنجيره درست ساخت ديگر برسيم. من عقيده دارم ما بايد درست ساخت بودن يك زنجيره از واژگان را معادل معناداري آن در نظر بگيريم. يعني يك زنجيره از واژگان، معنادار است اگر واژگان آن اولاً تعريف شده باشد ثانياً بر اساس قواعد نحوي يا گرامري ايجاد زنجيره هاي درست ساخت، ايجاد شده باشد.

مسئله را با دكتر نسرين مطرح كردم اما ايشان با اين امر مخالف بود و عقيده داشت تعبيري كه از اين زنجيره مي نماييم معناي اين زنجيره است و به عبارتي تابع تعبيري كه در بحث Semantic مطرح مي شود معناي يك گزاره منطقي را مي نماياند.

اما من با اين استدلال مخالفم و مخالفتم به خاطر خلط بين دو كلمه معنا و مصداق است. من عقيده دارم كه معنا را در اين حالت بايد معادل با مفهوم درست ساخت بودن و مصداق داشتن را معادل تعبير داشتن براي يك زنجيره درست ساخت در نظر گرفت و از اينجا مي خواهم نتيجه بگيرم كه معنا داري يك گزاره به معنا داري واژگان به كار رفته در آن گزاره و سپس در كنار هم قرار گرفتن اين واژگان بر اساس قواعد گرامري خاص زباني كه گزاره در آن بيان شده است بر مي گردد. اما اينكه آيا اين گزاره مصداق دارد يا خير چيز ديگري است.مثالي مي زنم:

زنجيره عددي 85200842 براي شما در ابتدا جز يك عدد هشت رقمي چیز دیگری نیست. اما اگر بگويم 85 معرف سال ورود دانشجو به دانشگاه، 2 معرف مرد بودن وي، 0084 معادل گروه فلسفه علم و 42 شماره ردیف نام آن دانشجو در لیست اسامی دانشجویان ورودی سال ۸۵ گروه فلسفه علم است معناي اين عدد براي شما مشخص مي گردد، چرا كه قواعد گرامري و ساخت آن  بر اساس اعدادي كه آنها را نيز مي شناسيد معلوم گرديده است. اما اين ربطي به اين ندارد كه اين شماره متعلق به دانشجوي خاصي در دانشگاه شريف است يا خير. تحقيق اين مطلب يعني اينكه شما بخواهيد بدانيد آيا اين شماره دانشجويي، مصداق دارد يا خير چيزي وراي معنا داشتن اين شماره براي شما است.

با توجه به مطلب فوق مي توانيم ادعا نماييم كه مناسب است براي مصداق داشتن يك گزاره ملاك تحقيق پذيري را بكارببريم و نه معنا داري .

۲- در اين ارتباط مناسب ديدم نظر دكترحسيني درباره مفاهیم معناداری و تحقیق پذیری را كه در مقاله اي با عنوان «معناداري و اثبات پذيري گزاره هاي ديني» بيان شده است در اختيارتان قرار دهم تا از منظري ديگر نيز اين مسئله را بررسي نماييد. دوستاني كه درس فلسفه دين را دارند حتماً مطالعه نمايند.

 http://www.sendspace.com/file/kyf7kb

معناداري و تحقيق پذيري به عنوان ملاك معناداري

 
در ارتباط با ارائه ملاك براي سنجش يك مفهوم قبل از هر چيز سنخيت و هم جنس بودن آن مفهوم و آن ملاك مطرح مي باشد. مثلاً براي سنجش گنجايش يك استوانه ، ملاك متر مناسب نيست چراكه گنجايش استوانه از جنس حجم اما متر از جنس طول است و بنابراين با يكديگر هم سنخ نيستند. اين مسئله در ارتباط با مفاهيم ديگر نيز قابل تسري است، از جمله سنجش معناداري يك گزاره بر اساس تحقيق پذيري آن. چرا كه به نظر مي رسد معناداراي و تحقيق پذيري نيز از يك جنس نباشند زيرا معنا از جنس معرفت و تحقيق پذيري به مفاهيم وجود شناسانه وابسته است.

تبیین علمی (1)

 

اگر گزاره­ای مانند P یک گزاره پذیرفته­شده (/صادق) باشد، آنگاه پاسخِ پرسشِ "چرا P؟" را تبیینِ گزاره P می­نامیم. روشن است که هر مجموعه­ای از جملات که در جواب اینگونه پرسش­ها آورده شود مورد قبول قرار نمی­گیرد و فقط مجموعه­های خاصی از جملات به عنوان پاسخ پذیرفته می­شوند؛ یک نظریه در مورد تبیین علمی در سدد است تا شرایط پاسخ­های قابل­قبول را (به نحو توصیفی یا هنجاری) مشخص کند (یعنی اینکه توصیف کند که در چه شرایطی پاسخ­ها مورد قبول واقع می­شوند یا شرایطی را وضع کند که یک پاسخ برای پذیرفته شدن باید آنها را برآورده کند) چنین نظریه­ای باید سوالات زیر پاسخ دهد:

  1. آیا پاسخ­های قابل­پذیرش دارای ویژگی­های مشترک (صوری یا مادی­) لازمی هستند که بتوان با استفاده از آن ویژگی­ها بعضی از مجموعه جملاتی که در جواب آورده شده­اند ولی تبیین­کننده نیستند را حذف کرد؟ این ویژگی­ها چیستند؟ آیا می­توان شرایط کافی برای تبیین بودن بدست داد؟ این شرایط چیست؟
  2. آیا یک تبیین برای علمی بودن باید ویژگی­های جدیدی را نیز برآورده کند؟ چه ویژگی­هایی؟ (به عبارت دیگر سوال این است که آیا تبیین­های علمی با تبیین­های معمولی متفاوت هستند)

البته شک نیست که بعضی ویژگی­های حداقلی را می­توان نام­برد که اگر مجموعه تبیین کننده­ها فاقد آن باشند قطعاً مورد پذیرش نیستند مثلا می­توان گفت: اگر مجموعه جملات A بتوانند به یکسان در پاسخ به "چرا P؟" و "چرا ~P؟" بیان شود در این صورت هیچ یک از P و ~P را تبیین نمی­کند؛ اما برای ارائه یک نظریه تبیین جامع لازم است پیش از پاسخ دادن به سوال­های فوق مشخص کنیم که هدف علم (یا هدف تحقیقات علمی یا هدف تبیین­ یا تبیین علمی یا حتی هدف یک تحقیق علمی خاص) چیست؟ در واقع باید مشخص باشد تبیین را برای چه می­خواهیم و بر آن اساس تعیین کنیم یک مجموعه از جملات (مثل A) به­عنوان تبیین یک گزاره (مثلP) قابل­قبول است یا خیر؟

به این ترتیب اگر هدف علم را فقط ارائه پیش­بینی­های موفق بدانیم در این صورت به نظر می­رسد صرف وجود رابطه تلازم (اعم از تلازم منطقی) بین مجموعه جملات تبیین­کننده و گزاره تبیین­شونده تبیین را قابل قبول سازد. تبیینی که مطابق مدل DN صورت گیرد را می­توان یک نمونه از تبیین­هایی دانست که این شرط را برآورده می­کند. در این حالت انجام پیش­بینی­های موفقیت آمیز درمورد رویدادهای مشابه P نشانه توفیق تبیین است.

اگر هدف علم را فراهم کردن زمینه کنترل پدیده­ها و رویدادها بدانیم (قابلیت تکنولوژیک) تبیین قابل­قبول برای گزاره P که توصیف­کننده یک رویداد است، باید علت رخ داد آن را بیان کند. در این صورت اگر با استفاه از این تبیین بتوانیم رویدادهای مشابه را کنترل کنیم آن تبیین پذیرفتنی است.

در مقابل کسانی هدف علم را بدست دادن فهمی از طبیعت و روندهای آن می­دانند. در اینجا به نظر من مفهوم "فهم" چندان روشن نیست ولی با این حال می­توان شرایطی را ذکر کرد که اغلب پذیرفته می­شود که وجود آن شرایط در مجموعه تبیین­کننده موجب فهم بهتر گذاره P می­شود. این شرایط عبارتند از:

  1. بیان "علت" رویدادی که P آن را توصیف می­کند.
  2. روشن کردن "مکانیزمی" که باعث رخ دادن P شده است.
  3. بدست دادن "تصویری" از مکانیزم یا فرایندی که منجر به P شده است. هرچه این "تصویر" آشناتر باشد فهم بیشتر است.
  4. تحویل رویداد P به رویدادهای آشنا.
  5. مشابه سازی با رفتار انسانی (anthropomorphism).

در اینجا لازم است اشاره شود که می­توان تمام تحقیقات علمی را داری یک هدف مشابه ندانست و هدف هر بخشی از علم یا حتی هر تحقیق علمی را بطور خاص در نظر گرفت. بعلاوه در بعضی موارد شاید اساساً نتوان هدفی را مشخص کرد یا توافقی بر روی هدف وجود نداشته باشد.

 

 

قوانین و ابتنای هیومی

 

قوانین و ابتنای هیومی

Laws and Humean Supervenience

امیرکرباسی

دانشکده فلسفه- دانشگاه بریستول

Abstract: The first part of the talk deals with the problem of laws of nature. The second part deals with Humean Supervenience (HS). I will dissect the thesis into two logically independent theses and examine each of them. I will conclude that one of the components of HS namely Physical Determination is a tenable thesis and should be considered as an empiricist loyalty test for any account of laws.

زمان: دوشنبه، دهم مهرماه ۱۳۸۵ -  ساعت چهار بعداز ظهر

مکان: پژوهشگاه دانش های بنیادی، تالار شماره 2

 

قابل توجه نویسندگان وبلاگ:

 

با توجه به اینکه بعضی از "موضوعات مطالب" (جلسات درس فلسفه علم ۱ سال ۸۴) از لیست حذف شده­اند لطفا پست­های قبلی خود را که تحت این عناوین قرار داشتند بر اساس موضوعات جدید مرتب کنید (می­توانید همه آنها را ذیل عنوان "فلسفه علم ۱ (۸۴)" قرار دهید). این کار از طریق منوی "ویرایش مطالب قبلی" قابل انجام است. در این منو می­توانید موضوع پست­های قبلی را تغییر دهید.