فلسفه­ی تحلیلی یعنی همان فلسفه­؟

در پست "فلسفه­ی تحلیلی یعنی همان فلسفه­" من سعی کردم از موضع متعادلی دفاع کنم که از یک سو فلسفه را "نوعی اندیشیدن می­داند كه در آن تعهد ضمنی به روشن‌گویی و برهان یا استدلال مبنای كار است." و از سوی دیگر ابزار این نوع تحلیل و استدلال را لزوماً محدود به منطق ریاضی جدید نمی داند و به معنای وسیعتری آن را بکار می­برد. بدیهیست که اگر شرط اخیر را اعمال میکردیم میدان به قدری تنگ می­شد و فلسفه به حدی جوان که بعید میدانم کسی مایل به آن باشد.

انتقادی که به موضع قبلیم دارم اینست که معنای ایجابی برای تحلیل معرفی نمی کند. بیان می­دارد که منظورش از تحلیل محدود به چه چیز نیست، لکن وا می نهد که پس چیست؟ بنابر این به طرز دردناکی مبهم است. از همینجا ناچار شدم در برابر انتقادات دوستان عزیز علیرضا و یاسر مبنی بر اینکه کسانی چون هایدگر و دیگران هم در جاهایی از متونشان تحلیل کرده­اند بپذیرم که خوب پس آنان نیز دز آنجاها فلسفیده اند.

اما اگر هایدگر را راه دهیم چرا نباید شکسپیر را راه داد؟ آیا نمی­توان متنی از شکسپیر مثال آورد که در آن به تحلیل پرداخته باشد؟ کار سختی نیست. همان مشهورترین قطعه ی ادبیات جهان را مثال می­آورم و نشان می­دهم که  متن تحلیلی به سامانی درباره ی مرگ و خودکشی است. عیناً ترجمه ی "به آذین" را بدون تغییر یا جابجایی می­آورم. صرفاً آنچه در پرانتز است توضیحات من است(خالی از لطف و شوخی هم نیست):

" (عنوان مقاله:)بودن یا نبودن؟ (حال باید مسئله ای را که در این مقاله سعی در حلش داریم روشن کنیم:) مسئله اینست؛ آیا خرد را شریفتر آنست که ضربات و لطمات روزگار نامساعد را تحمل کنیم، یا سلاح نبرد به دست بگیریم و در مبارزه­ی مرگبار با دریای مصائب آنها را از میان برداریم؟  (تز مقابل رو مطرح میکنه:) مردن، خفتن؟ همینو بس؟ اگر خواب مرگ می­تواند آلام قلب ما و هزاران درد دیگر را که بر جانمان مستولیست پایان بخشد غایتی است که البته باید آرزو مند آن بود. (حالا تزی که معرفی کرده بود رو میزنه:) مردن، خفتن، خفتن و شاید خواب دیدن. آه مانع همینجاست: آن زمان کین کالبد خاکی را به دور انداخته باشیم، در آن خواب مرگ، شاید رویاهای ناگواری ببینیم. ترس از همین رویاهاست که ما را به تآمل وا میدارد و عمر فاجعه را اینقدر طولانی می­کند. زیرا اگر شخص یقین داشته باشد که با یک خنجر برهنه می­تواند خود را آسوده کند، کیست که در مقابل لطمه ها و خفتهای زمانه، ظلم ظالم، ... تن به تحمل در دهد؟"

در متن بالا شکسپیر چند استعاره بکار برده است. اما حتی کاربرد این استعاره­ها هم دلیلی برای رد تحلیلی بودن این متن نیست زیرا چنان که می­دانیم کواین هم از استعاره استفاده می­کند. در کجا؟ در "دو جزم تجربه گرایی" یکی ازمهمترین متون تحلیلی قرن!

 

اين مرد بی­گناه!

يکی از توتولوژیهای منطق کلاسيک توتولوژی زير است که به سادگی می­توانيد صحتش را بررسی کنيد:

(p-->q) or (q-->p)

اجازه دهيد p و q را به ترتيب دو حکم تجربی "E=mc2" و " کردان فارق التحصيل اکسفورد است." تعبير کنيم. بنا بر توتولوژی فوق:

یا "E=mc2" نتيجه­ی " کردان فارق التحصيل اکسفورد است." است و يا " کردان فارق التحصيل اکسفورد است." نتيجه­ی "E=mc2" است.

کمی با تفصيل بيشتر سخن گويییم. نمايندگان محترم مجلس احتمالاً سه مورد زير را می­پذيرند:

الف) توتولوژی فوق را که نتيجه­ی مسلم و قطعی اصول منطق است.

ب) اين را که فی­الواقع:  "E=mc2" نتيجه­ی " کردان فارق التحصيل اکسفورد است." نيست.

ج) فرمول آنشتاين را هم که به حق مسلممان مربوط است مسلماً قبول داريم. یعنی: E=mc2

با يک قياس انفصالی و يک بار استفاده از MP نتيجه می­شود: " کردان فارق التحصيل اکسفورد است."

به اين ترتيب کردان می تواند با توسل به چنین حقایق مسلمی از خود دفاع کند. چرا منطق نمی آموزید تا بیهوده متهم نکنید؟

 

 پارادکس کلاغها و راه حل همپل

پارادکسهای تایید که بیشتر به پارادکس کلاغها معروفند نامشان را از مثال مشهور همپل یعنی: "همه­ی کلاغها سیاهند." گرفته­اند. این گزاره در منطق کلاسیک به صورت زیر قابل صورتبندی است:

(x)( Rx ---> Bx

گزاره­ی زیر را که منطقاً معادل حکم فوق است نظر بگیرید:

(x) (~Bx-->~Rx

اين گزاره می­گوید "هرغیر سیاهی غیرکلاغ است."

 بنابر ملاک نیکو برای تایید: یک گزاره به وسیله­ی شئ  a تایید می­شود اگر و تنها اگر a هم مقدم و هم تالی حکم را ارضا کند. یک گزاره به وسیله­ی شئ a عدم­تایید می­شود اگر و تنها اگر a مقدم را ارضا کند و تالی حکم را ارضا نکند. یک گزاره نسبت به شئ a خنثی است اگر و تنها اگر a مقدم را ارضا نکند. همپل با وجود ایراداتی که از ملاک نیکو می­گیرد ولی ملاک نیکو را به عنوان شرط کافی تایید می­پذیرد.

حال شرط هم ارزي را كه همپل يكي از شرايط لازم براي هر تئوري تاييد مي­داند در نظر بگيريد. بنا بر شرط هم ارزی اگر شئ خاصی یک حکم را تایید کند باید همه ی احکام منطقاً هم ارز با آن را نیز تایید کند.  با این شرط به حکم "همه ی کلاغها سیاهند." باز گردیم، حکم "هر غیر سیاهی غیر کلاغ است" با این حکم هم ارز است. یک تکه گچ سفید حکم اخیر را تایید می کند. بنا بر این یک تکه گچ سفید حکم "همه ی کلاغها سیاهند" را تایید می کند! به این ترتیب پرنده شناسی که در تلاش برای بررسی حکم اصلی است می تواند بدون بیرون آمدن از اتاقش و با بررسی گچها و میزو صندلی به دانش پرنده شناسی خدمت کند!

راه حل همپل براي حل پارادکس کلاغها در نهایت اينست كه مي­پذيرد واقعاً يك تكه گچ سفيد "همه­ي كلاغها سياهند." را تاييد مي­كند. احساس ما مبني بر پارادكسيكال بودن اين شرايط بخاطر آن است كه دانش زمينه­اي خود را دخالت مي­دهيم. مثلاً اینکه ما از قبل می دانیم که گچها کلاغ نیستند و... بنا بر این از نظر همپل پارادكس به نظر رسيدن اين امر ناشي از وضعيت رواني و ذهني ماست نه ملاک تایید.

در اين قسمت من استدلال خواهم كرد كه راه­حل همپل ابداً قانع كننده نيست. در واقع مي­خواهم استدلال كنم كه پارادكسهاي تاييد به هيچ­ عنوان به علت وضعيتهاي رواني و ذهني ما به وجود نيامده اند، بلكه سرشت صوری دارند.

فرض كنيد فرضيه­ي H در فرم منطقي (x) (~Bx -->~Rx ) اظهار شده باشد. براي اثبات اينكه بُروز پارادكسهاي تاييد ربطي به دانش زمينه­اي و وضعيت ذهني و رواني ما ندارد، لازم است نشان دهیم صرف نظر از اينكه محمولهاي R يا B يا شئ e چه باشند پارادكس همچنان وجود خواهد داشت. فرض كنيد e شي خاصي باشد كه( R(e و (B(e است. در اين صورت:

1.  واضح است كه e نسبت به فرضيه­ي H خنثي است.

2. (x)( Rx ---> Bx) معادل منطقي گزاره­ي قبل است. e اين فرمول را تاييد مي­كند لذا بنابر شرط هم­ارزي e فرضيه­ي H را تاييد مي­كند.

با توجه به 1 و 2 شاهد e هم فرضيه­ي H را تاييد مي­كند و هم نسبت به آن خنثي است!

 

فلسفه تحلیلی یعنی همان فلسفه

احمدرضا همتی‌مقدم:در ابتدای قرن بیستم سه فیلسوف علیه ایده آلیسم مطلق‌گرای حاكم بر فضای فلسفه آن دوران شوریدند و تفكر فلسفی را سمت و سویی دیگر بخشیدند. راسل، مور و فرگه اگرچه هر یك در این راه عزم یكسانی داشتند، برای رسیدن به این هدف مسیرهای مختلفی را برگزیدند. مهم‌ترین بنیان كار آنها اهمیتی بود كه برای «تحلیل» قائل بودند و روش آنها به‌طور كلی «فلسفه تحلیلی» نامیده شد. فلسفه تحلیلی در ابتدای قرن بیستم تحت تاثیر دستاوردهای ریاضیات و علم بود و به‌طور مشخص از شیوه تفكر فلسفه قاره‌ای متمایز شد. یكی از بدفهمی‌های رایج درباره فلسفه تحلیلی ناشی از كسانی بود كه خارج از این حوزه فعالیت می‌كردند، خصوصا روشنفكران ادبی و انسان‌گرایان سنتی. در واقع یكی از بدفهمی‌های رایج و مداوم درباره فلسفه تحلیلی این است كه آن را مكتب یا رویكردی جدید به فلسفه می‌دانند كه با مجموعه‌ای از آموزه‌های مشخص همراه است.
سنت فلسفه تحلیلی اگر فقط اسمش را بخواهیم لحاظ كنیم، به كارهایی بر می‌گردد كه در این 100 سال اخیر در فلسفه جهانی خصوصا در كشورهای انگلوساكسون رخ داده است. اما به معنای عام فلسفه تحلیلی نوعی اندیشیدن است كه از دیرباز تاكنون در فلسفه رواج داشته است، در این نوع اندیشیدن تعهد ضمنی به روشن‌گویی و برهان یا استدلال مبنای كار است. بنابراین با این نگاه به فلسفه تحلیلی، این نوع اندیشیدن لزوما امری فرنگی نیست و در فلسفه اسلامی خودمان، در علم اصول و علومی از این قبیل كاملا تعهد به برهان محسوس است. از این جهت فلسفه تحلیلی می‌تواند هر مبحثی در فلسفه را شامل شود و امری منحصر به آموزه‌های 100 سال اخیر نیست.
تعهد به برهان و روشن‌گویی مشخصه اصلی فلسفه تحلیلی است. جی‌ای مور در اولین پاراگراف كتاب «اصول اخلاق» این تعهد را به خوبی شرح می‌دهد، او بیان می‌كند برای پاسخ‌گویی به سوالات اخلاقی ابتدا باید چیستی سوال را دقیقا مشخص كنیم كه از طریق «تحلیل» به‌دست می‌آید. به عبارت دیگر ابتدا باید مطالب و مفاهیم را دقیقا با وضوحی كامل مشخص كرد و سپس به تامل فلسفی درباره آنها پرداخت كه این تاملات فلسفی، تعهد به برهان را مبنای كار خود دارند. این شیوه اندیشیدن ایده محوری در سنت تحلیلی قرن بیستم بوده كه تا به امروز نیز ادامه دارد.
همانگونه كه ذكر شد علاوه بر روشن‌گویی، تعهد به برهان مبنای كار فیلسوفان تحلیلی است. فیلسوفان تلاش می‌كنند تا نتایج صحبت‌های خود را با ابزارهای قوی عقلانی اثبات كنند. چه فیلسوف علاقه‌مند به ارائه دیدگاهی كلی درباره جهان باشد و چه بخواهد خلط‌های رایج مفهومی را حل كند، این مهم را با ارائه استدلال‌های دقیق انجام می‌دهد و صرفا نظرورزی‌های كلی در این حوزه جایگاهی ندارد. منطق جدید ابزار نیرومندی در دستان فیلسوفان تحلیلی قرار داد تا از این طریق استدلالات خود را بارسازی كنند. منطق ابزار كار فیلسوف است و در سنت تحلیلی مبنای كار استدلالی فیلسوفان منطق است.
از دیگر مشخصات فلسفه تحلیلی در این 100 سال اخیر نشانه‌گیری آن به سمت صدق و معرفت است، به عبارت دیگر هدف در فلسفه تحلیلی كشف صدق چیزهاست و فراهم آوردن نسخه‌ای برای زیستن نیست. در سنت تحلیلی قرن بیستم فیلسوفان معمولا از مباحث باریك‌تر و كوچك‌تر آغاز می‌كنند. نحوه پژوهشی فلسفی آنها بررسی دقیق مباحث خردتر فلسفی است. به این دلیل تخصص‌گرایی در فلسفه تحلیلی امروزه كاملا بارز و برجسته است. شاید یكی از دلایل آن نیز گره خوردن فلسفه تحلیلی با علم بوده كه به سمت تخصص‌گرایی رفته است. مثلا در پزشكی، ما فوق‌تخصص «دست» داریم. كار تخصصی او پرداختن به بیماری‌های دست است و دخالتی در تخصص‌های دیگر مانند چشم‌پزشكی یا جراحی عمومی ندارد. البته این پزشكان نیز در دوره پزشكی عمومی به صورت كلی با پزشكی و موضوعات آن آشنا می‌شوند اما در نهایت یك تخصص را برگزیده و در آن به طبابت مشغول می‌شوند. این مشابهت را می‌توان در فلسفه تحلیلی نیز مشاهده كرد. چهار جریان اصلی فلسفه تحلیلی یعنی متافیزیك، معرفت‌شناسی، فلسفه زبان و فلسفه ذهن مبنای كار آموزشی فیلسوفان این حوزه است و با موضوعات مختلف این مباحث به‌طور كلی آشنا می‌شوند، اما وقتی به پژوهش فلسفی روی می‌آورند در نهایت در یك یا دوشاخه فعالیت خود را متمركز می‌كنند. فلسفه تحلیلی در حال حاضر جریان غالب اندیشیدن در كشورهای آنگلوساكسون است و در كشورهایی چون اسپانیا، پرتغال، ایتالیا و حتی آلمان و فرانسه نیز جایگاه خود را یافته است و عمده اندیشیدن فلسفی را شامل می‌شود. فلسفه تحلیلی همان فلسفه است و چیزی جز آن نیست. فلسفه یعنی تعهد به روشن‌گویی و استدلال و فلسفه تحلیلی زنده كردن این نوع اندیشیدن با ابزار منطقی جدید است.

جدیدترین مقاله فلسفه تحلیلی ترجمه شده در صفحه اندیشه روزنامه ایران

 
تمثيل
[برتراند راسل ‎/ ترجمه: رضا مثمر ]

 
394260.jpg
نوشتارى كه خواهيد خواند يكى از فصول انتهايى كتاب « شناخت بشر: چشم اندازها و مرزها» است كه نخستين بار به سال ۱۹۴۸ به چاپ رسيده است.
Bertrand Russell ,1948
.Human Knowledge; Its Scope and Limits
London: George Allen & Unwin Ltd, pp. 501- 6
ادامه نوشته