آخرين جلسه
آخرين جلسهی درس مقولات ويژه در فلسفهی علم بود. کتاب بازنگری در پوزيتيويسم منطقی بعلاوهی نقد کواين بر اين نحلهی فلسفی به پايان رسيده بود. دکتر نسرين به عنوان حسن ختام به اين نکته اشاره کردند که بين فلسفه و زندگی پوزيتيويستها هماهنگی وجود دارد. زندگی اعضای حلقه متاثر از نحوهی تفکر و فلسفهی آنان بود. پوزيتيويسم برای آنان نه تنها يک نحلهی فلسفی بلکه يک جور نحوه و طريق زندگی بود. اين ويژگی امروزه بسيار کمرنگ شده است. فلاسفهای را میبينيم که مقالاتی در تاييد يک نگرهی فلسفی مینويسند ولی در زندگی عاديشان به کلی نسبت به آن نگره خنثی هستند.
بلافاصله سطور "عليه روش" در مقابل ذهنم ظاهر شدند. جايی که فايرابند صراحتاً پرده از هدف اصلی خود برای دفاع از آنارشيسم بر میدارد: همانطور که پيش از اين، دين را از دخالت در زندگی مردم جدا کرديم، اينک لازم است علم را، که دين جديد عصر ما شده و تبديل به يک ايدئولوژی خطرناک شده است از دخالت در زندگی مردم دور کنيم. من آمدهام تا از مردم در برابر علم دفاع کنم.
(گويی دارد میگويد اين استدلالهای کتاب(عليه روش) نيستند که مرا به آنارشيسم رساندند و ازآنان آنارشيسم را نتيجه گرفتم. بلکه اين اعتقاد به آنارشيسم و آگاهی از خطر هرگونه ساختارپذيری است که باعث شد من برای آنارشيسمی که برايم حکم پيشفرض را داشت دلايلی دست و پا کنم که اين کتاب را تشکيل میدهند.)
احساس کردم- شايد به غلط- نتيجهی سخنان دکتر نسرين اينست که پوزيتيويستها از علم يک روش زندگی ساختهاند، يک ايدئولوژی، يک دين! و کجای اين خوبست؟ ايدئولوژیها چه بلاها که بر سر مردم نياورده اند و چه جنگها که راه نينداخته اند.
ورنر هايزنبرگ در بحث با يک جوان نازی میگويد: در سراسر تاريخ مردم اعتقاد داشتهاند که بايد از حقيقت با قدرت دفاع کرد. يا به بيانی صريحتر و زشتتر "هدف وسيله را توجيه میکند!"وقتی در بصيرت هايزنبرگ دقت کنيم در آن دو نکته را تشخيص میدهيم: اولاً برابر گرفتن ايدئولوژيمان با حقيقت دست کم گرفتن حقيقت است. ثانياً وقتی فرد به اين باور برسد که ايدئولوژی او عين حقيقت است سعی میکند با قدرت هر چه تمامتر از اين حقيقت دفاع کند در نتيجه به هر وسيلهای متوسل خواهد شد و روح ماکياولی در او حلول می کند.
شايد حق با فلاسفهی جديد است که بين زندگی و کار فلسفی تفکيک قائل میشوند. آنان برای ايدهها و افکارشان اهميت قائلند ولی همه چيز را بر اساس آن بنا نمیکنند. زندگی را فدای فلسفه نمیکنند. و به آن همچون يک ايدئولوژی نمینگرند. شايد اين به فروتنی در برابر حقيقت نزديکتر باشد.
پی نوشت: اين را هم بگويم که من ترديد دارم بتوانيم علم را يک ايدئولوژی بدانيم. ايدئولوژيها ساختارهای صلب و تغيير ناپذيری دارند. احکام خود را تغيير ناپذيرند میشمرند.آيا علم نيز چنين است؟ پوپر علت پيشرفت مداوم علم را اين میداند که در روش به گونهايست که پيوسته خود را نقد و تصحيح میکند. ايدئولوژی (از درون) نقدناپذير است. ايدئولوژيها گوينده و فرماندهاند حال آنکه علم شنونده است.