هوالحق

 

وقتي که توضيح را به مدل D-N محدود مي­کنيم، اين امکان به وجود مي­آيد تا به جاي بحث درباره مفهوم مبهم توضيح  درباره چيزي معلوم تر سخن بگوييم و آنرا بررسي کنيم. اما شايد با برگشتن به مرحله قبل از تصريح توضيح به مدل D-N بتوان در تحليل مفهوم توضيح چيزهايي را ديد که در جايگزيني آن با مدل  D-N  ديده  نمي­شود.

يک راه خوب براي آنکه بتوانيم بفهميم «توضيح چيست» آن است که ببينيم چيزي که توضيح داده نشده (با نماد «ت.ن») با  چيزي که توضيح داده شده(با نماد «ت.د») چه تفاوتي دارد. آنچه نتيجه اين پرسش است، ديدن اثر توضيح بر آن­چيزي است که مي­تواند توضيح داده شود.

در مقايسه اين دو مي­توان به آن چيزي در «ت.ن» توجه کرد که ما را برآن مي­دارد تا آنرا توضيح دهيم. در اين حالت به جاي آنکه به اين توجه کنيم که برخي چيزها را مي­توان توضيح داد به اين توجه ميکنيم که برخي چيزها به نظر ما نياز به توضيح دارند. در اين صورت «ت.د» را نبايد ديگر محتاج به توضيح دانست. يعني فقط وقتي ميگوييم چيزي توضيح داده شده است که ديگر به نظر ما محتاج به توضيح نباشد يا به عبارت ديگر ما را به توضيح درباره آن برننگيزاند(در حالت ديگر مي­توان به گونه­اي به توضيح توجه کرد که طي آن الزاما امري که توضيح داده شده است بي نياز از توضيح مکرر نباشد). در اين حالت مي­توان گفت که ما امر مورد توضيح را فهميده­ايم. اين روش نگاه به موضوع مساله را تا حدي روانشناسانه مي­کند و ما را به انديشيدن درباره حالت ذهنيي وسوسه مي­کند که مي­توان «برانگيختگي براي توضيح» ناميدش. اما از سوي ديگر مي­توان مساله را از زاويه تاثيري که «ت.ن» بر انسان مي­گذارد ومنجر به حالت ذهني مذکور مي­شود  بررسي نمود و نه اثري که انسان مي­­پذيرد. در اين حال باز هم مي­توانيم در حوزه­ي فلسفه باقي بمانيم. در اينصورت دوباره پرسش خود را تکرار مي­کنيم: چه چيزي در «ت.ن» هست که در «ت.د» نيست؟ به عبارت ديگر چه جور چيزهايي از ما توضيح مي­طلبند؟ به نظر مي­رسد اگر چيزي مبهم باشد در اينصورت نياز به توضيح دارد. اما چه چيزهايي مبهم است؟

 

i)                     به نظر مي­رسد که ابهام مخصوص امور فهميدني يا به عبارتي ديگر دانستني است) من اين دو کلمه را در اين متن به يک معنا به کار مي­برم(.

ii)                    به نظر مي­رسد که هميشه چيزهايي در مورد يک امر مبهم هست که ما آنها را نمي­دانيم چنانکه به نظر مي­رسد اگر ما همه چيز را در مورد يک شيء و امور مربوط به آن بدانيم آن امر نمي­تواند مبهم باشد. از اينجا مي­توان نوعي درجه بندي براي ابهام قايل شد که بگوييم برخي چيزها هست که در قياس با برخي چيزهاي ديگر، ما در مورد آن و امور مربوط به آن چيزهاي بيشتري مي­دانيم و در نتيجه داراي ابهام کمتري هستند و در مقابل برخي چيزها ابهام بيشتري دارند. البته لزومي ندارد که وزن اهميت دانستن همه چيزهايي که مربوط به آن امر هستند و ما آنها را نمي­دانيم در رفع ابهام يکسان باشد. ممکن است ازميان امور الف و ب که هر دو به موضوع مربوطند دانستن يکي تاثير بيشتري در رفع ابهام از موضوع داشته باشند تا ديگري. در اين حالت خود آن امور نيز لازم نيست که به کلي مجهول باشند بلکه مي­توانند داراي درجه­اي از ابهام باشند. با اين نوع برخورد ابهام چيزي مي­شود که با جهل تناسب مي­يابد.

iii)                    از سوي ديگر مي­توان ديد که اگر رفع ابهام از امر «الف» بر رفع ابهام از امر «ب» موثر باشد، آنگاه چنين نيست که لزوما رفع ابهام از امر «ب» نيز موجب رفع ابهام از امر «الف» شود. مثلا تصريح بدون ابهام اصول هندسه اقليدسي منجر به رفع هرگونه ابهامي از قضيه­ي فيثاغورث خواهد شد، اما نه بالعکس.

iv)                  در اين بحث دوموضع مي­توان داشت يکي اينکه ابهام هر امري را تماما ناشي از ابهام امور مربوط به آن بدانيم و ديگري اينکه قايل به اين شويم که يک مفهوم به خودي خود و مستقل از ابهام يا وضوح مفاهيمي که به آن مربوطند مي­تواند داراي ابهام باشد. موضع اول (يعني اين موضع که همه ابهام مربوط به يک امر را به ابهام بيرون از خود آن امر حواله دهيم) منجر به محال خواهد بود. زيرا در شبکه­اي که شامل همه اموري است که در مقدار ابهام امر الف موثر است، اگر ابهام الف تماما ناشي از امور بيرون از آن باشد و ابهام يک يک اين امور نيز که تشکيل دهنده کل شبکه مورد نظر ماست به خودشان نباشد آنگاه بايد به اموري باشد که خارج از اين شبکه­اند اما اين محال است زيرا در صورت فرض چنين اموري، آنها بايد درون شبکه باشند و نه بيرون از آن. چرا که رفع ابهام از آنها بر رفع ابهام از اموري که در ابهام امر الف موثرند موثر خواهد بود وما شبکه را متشکل از همه اموري دانسته بوديم که بر ميزان ابهام امر الف موثرند. پس موضع دوم موضع درست است که مي­گويد ابهام امور مي­تواند ناشي از خود امور مستقلا باشد.

براي بيان صوري استدلال فوق محمول Dab را به اين صورت تعريف مي­کنيم که ابهام  b بر  مقدار ابهام  a  موثر است.

 

 

v)       اين بدين معناست که اگر در جايي بپذيريم که از امري که ابهام داشته ابهام ­زدايي کرده­ايم و يا ابهام آن را کم نموده­ايم آنگاه ما از خود آن امر و يا يکي از امور مربوط به آن مستقيما ابهام زدايي کرده­ايم. يعني ذهن انسان مي­تواند به نحوي از امري که براي او مبهم است مستقيما يعني بدون توسل به امر ديگري ابهام زدايي کند. من اينگونه ابهام زذايي را «شهود عقلي» (يا Intuition) مي­نامم.

 

vi)      اگر همسخن با همپل استدلال را توضيح بدانيم آنگاه مي­بايد بتوانيم آنرا در چارچوب آنچه در باب توضيح آورديم بگنجانيم. در اين مورد امر مبهم يک گزاره است که همپل آنرا «گزاره توضيح خواه»( يا Explanandum) ناميده است. به عقيده همپل ما براي توضيح دادن اين امر به مجموعه­اي از گزاره­ها متوسل مي­شويم که وي مجموعه آنها را «گزاره­هاي توضيح دهنده» (يا Explanans) مي­نامد.

اولين درسي که ما از اين بررسي در اين مورد مي­گيريم اين است که در هر استدلالي که منجر به ابهام زدايي مي­شود، ما با شهود عقلي در باب خود گزاره نتيجه و يا اجزاء برهان کارمان را پيش ­مي­بريم. مثلا در مورد قضاياي هندسي آيا ما صرف دانستن صدق اصول هندسه اقليدس درباره تمام گزاره­هاي قابل بيان در آن نظام مي­توانيم فهم بدون ابهامي داشته باشيم و مثلا در باره صدق هر گزاره­اي اعلام نظر کنيم. اگر چنين بود ديگر نيازي به برهان براي قضاياي هندسي نبود. اين بدان معناست که ما حتي وقتي صدق يک گزاره را مي­دانيم چيزهاي بيشتري در آن گزاره براي دانستن هست! چنانکه همپل تحليلهاي خود را معطوف به توضيح براي گزاره­هايي مي­کند که ما بر صدق آنها يقين داريم. اين نشان مي­دهد که گزاره­ها آنچنانکه فرگه مي­گويد تنها حامل صدق و کذب نيستند...

ادامه دارد...