در باره توضیح وفهم (قسمت یکم)
هوالحق
وقتي که توضيح را به مدل D-N محدود ميکنيم، اين امکان به وجود ميآيد تا به جاي بحث درباره مفهوم مبهم توضيح درباره چيزي معلوم تر سخن بگوييم و آنرا بررسي کنيم. اما شايد با برگشتن به مرحله قبل از تصريح توضيح به مدل D-N بتوان در تحليل مفهوم توضيح چيزهايي را ديد که در جايگزيني آن با مدل D-N ديده نميشود.
يک راه خوب براي آنکه بتوانيم بفهميم «توضيح چيست» آن است که ببينيم چيزي که توضيح داده نشده (با نماد «ت.ن») با چيزي که توضيح داده شده(با نماد «ت.د») چه تفاوتي دارد. آنچه نتيجه اين پرسش است، ديدن اثر توضيح بر آنچيزي است که ميتواند توضيح داده شود.
در مقايسه اين دو ميتوان به آن چيزي در «ت.ن» توجه کرد که ما را برآن ميدارد تا آنرا توضيح دهيم. در اين حالت به جاي آنکه به اين توجه کنيم که برخي چيزها را ميتوان توضيح داد به اين توجه ميکنيم که برخي چيزها به نظر ما نياز به توضيح دارند. در اين صورت «ت.د» را نبايد ديگر محتاج به توضيح دانست. يعني فقط وقتي ميگوييم چيزي توضيح داده شده است که ديگر به نظر ما محتاج به توضيح نباشد يا به عبارت ديگر ما را به توضيح درباره آن برننگيزاند(در حالت ديگر ميتوان به گونهاي به توضيح توجه کرد که طي آن الزاما امري که توضيح داده شده است بي نياز از توضيح مکرر نباشد). در اين حالت ميتوان گفت که ما امر مورد توضيح را فهميدهايم. اين روش نگاه به موضوع مساله را تا حدي روانشناسانه ميکند و ما را به انديشيدن درباره حالت ذهنيي وسوسه ميکند که ميتوان «برانگيختگي براي توضيح» ناميدش. اما از سوي ديگر ميتوان مساله را از زاويه تاثيري که «ت.ن» بر انسان ميگذارد ومنجر به حالت ذهني مذکور ميشود بررسي نمود و نه اثري که انسان ميپذيرد. در اين حال باز هم ميتوانيم در حوزهي فلسفه باقي بمانيم. در اينصورت دوباره پرسش خود را تکرار ميکنيم: چه چيزي در «ت.ن» هست که در «ت.د» نيست؟ به عبارت ديگر چه جور چيزهايي از ما توضيح ميطلبند؟ به نظر ميرسد اگر چيزي مبهم باشد در اينصورت نياز به توضيح دارد. اما چه چيزهايي مبهم است؟
i) به نظر ميرسد که ابهام مخصوص امور فهميدني يا به عبارتي ديگر دانستني است) من اين دو کلمه را در اين متن به يک معنا به کار ميبرم(.
ii) به نظر ميرسد که هميشه چيزهايي در مورد يک امر مبهم هست که ما آنها را نميدانيم چنانکه به نظر ميرسد اگر ما همه چيز را در مورد يک شيء و امور مربوط به آن بدانيم آن امر نميتواند مبهم باشد. از اينجا ميتوان نوعي درجه بندي براي ابهام قايل شد که بگوييم برخي چيزها هست که در قياس با برخي چيزهاي ديگر، ما در مورد آن و امور مربوط به آن چيزهاي بيشتري ميدانيم و در نتيجه داراي ابهام کمتري هستند و در مقابل برخي چيزها ابهام بيشتري دارند. البته لزومي ندارد که وزن اهميت دانستن همه چيزهايي که مربوط به آن امر هستند و ما آنها را نميدانيم در رفع ابهام يکسان باشد. ممکن است ازميان امور الف و ب که هر دو به موضوع مربوطند دانستن يکي تاثير بيشتري در رفع ابهام از موضوع داشته باشند تا ديگري. در اين حالت خود آن امور نيز لازم نيست که به کلي مجهول باشند بلکه ميتوانند داراي درجهاي از ابهام باشند. با اين نوع برخورد ابهام چيزي ميشود که با جهل تناسب مييابد.
iii) از سوي ديگر ميتوان ديد که اگر رفع ابهام از امر «الف» بر رفع ابهام از امر «ب» موثر باشد، آنگاه چنين نيست که لزوما رفع ابهام از امر «ب» نيز موجب رفع ابهام از امر «الف» شود. مثلا تصريح بدون ابهام اصول هندسه اقليدسي منجر به رفع هرگونه ابهامي از قضيهي فيثاغورث خواهد شد، اما نه بالعکس.
iv) در اين بحث دوموضع ميتوان داشت يکي اينکه ابهام هر امري را تماما ناشي از ابهام امور مربوط به آن بدانيم و ديگري اينکه قايل به اين شويم که يک مفهوم به خودي خود و مستقل از ابهام يا وضوح مفاهيمي که به آن مربوطند ميتواند داراي ابهام باشد. موضع اول (يعني اين موضع که همه ابهام مربوط به يک امر را به ابهام بيرون از خود آن امر حواله دهيم) منجر به محال خواهد بود. زيرا در شبکهاي که شامل همه اموري است که در مقدار ابهام امر الف موثر است، اگر ابهام الف تماما ناشي از امور بيرون از آن باشد و ابهام يک يک اين امور نيز که تشکيل دهنده کل شبکه مورد نظر ماست به خودشان نباشد آنگاه بايد به اموري باشد که خارج از اين شبکهاند اما اين محال است زيرا در صورت فرض چنين اموري، آنها بايد درون شبکه باشند و نه بيرون از آن. چرا که رفع ابهام از آنها بر رفع ابهام از اموري که در ابهام امر الف موثرند موثر خواهد بود وما شبکه را متشکل از همه اموري دانسته بوديم که بر ميزان ابهام امر الف موثرند. پس موضع دوم موضع درست است که ميگويد ابهام امور ميتواند ناشي از خود امور مستقلا باشد.
براي بيان صوري استدلال فوق محمول Dab را به اين صورت تعريف ميکنيم که ابهام b بر مقدار ابهام a موثر است.

v) اين بدين معناست که اگر در جايي بپذيريم که از امري که ابهام داشته ابهام زدايي کردهايم و يا ابهام آن را کم نمودهايم آنگاه ما از خود آن امر و يا يکي از امور مربوط به آن مستقيما ابهام زدايي کردهايم. يعني ذهن انسان ميتواند به نحوي از امري که براي او مبهم است مستقيما يعني بدون توسل به امر ديگري ابهام زدايي کند. من اينگونه ابهام زذايي را «شهود عقلي» (يا Intuition) مينامم.
vi) اگر همسخن با همپل استدلال را توضيح بدانيم آنگاه ميبايد بتوانيم آنرا در چارچوب آنچه در باب توضيح آورديم بگنجانيم. در اين مورد امر مبهم يک گزاره است که همپل آنرا «گزاره توضيح خواه»( يا Explanandum) ناميده است. به عقيده همپل ما براي توضيح دادن اين امر به مجموعهاي از گزارهها متوسل ميشويم که وي مجموعه آنها را «گزارههاي توضيح دهنده» (يا Explanans) مينامد.
اولين درسي که ما از اين بررسي در اين مورد ميگيريم اين است که در هر استدلالي که منجر به ابهام زدايي ميشود، ما با شهود عقلي در باب خود گزاره نتيجه و يا اجزاء برهان کارمان را پيش ميبريم. مثلا در مورد قضاياي هندسي آيا ما صرف دانستن صدق اصول هندسه اقليدس درباره تمام گزارههاي قابل بيان در آن نظام ميتوانيم فهم بدون ابهامي داشته باشيم و مثلا در باره صدق هر گزارهاي اعلام نظر کنيم. اگر چنين بود ديگر نيازي به برهان براي قضاياي هندسي نبود. اين بدان معناست که ما حتي وقتي صدق يک گزاره را ميدانيم چيزهاي بيشتري در آن گزاره براي دانستن هست! چنانکه همپل تحليلهاي خود را معطوف به توضيح براي گزارههايي ميکند که ما بر صدق آنها يقين داريم. اين نشان ميدهد که گزارهها آنچنانکه فرگه ميگويد تنها حامل صدق و کذب نيستند...
ادامه دارد...