• ملاك تعيين درجه ي سختي يا آساني يك آزمون چيست؟
يك ملاك براي سختي آزمون مي تواند اين باشد كه چه قدر آزمون مرتبط با بخشهاي اصلي تر و مركزي تر نظريه است. به عبارت ديگر اگر نظريه از پس آن آزمون بر نمي آمد چه قدر امكان داشت تا با اصلاح در فرضيه هاي كمكي و فرض هاي جانبي يا وارد كردن ad hoc، مورد مبطل رفع و رجوع شود. پس بر طبق اين ملاك آزموني سخت تر است كه در صورت مردود شدن نظريه در آن، نياز به اصلاح جدي تر نظريه و تغييرات در قسمت هاي اصلي و مركزي نظريه باشد، در برابرِ آزمون هاي ساده تري كه با تغييرات كم اهميت تر و جانبي تر مي توان نظريه را از آن ها رد كرد.
اما به نظر مي رسد قسمتي از بار معناييِ سختي يا سادگيِ آزمون، به جاي قابل تحليل بودن به شيوه ي ملاك هايي از اين دست، ريشه در تاريخ تكوين و سير تحول نظريه داشته باشد. يعني در سير تاريخي و مشكلاتي كه يك نظريه در تبيين هاي اش داشته است يا جدال هايي كه با نظريات رقيب داشته است، مورد خاصي كه جدلي الطرفين بوده است به عنوان آزمون سرنوشت ساز يا سخت تلقي شده است. به اين معنايِ از سختي/سرنوشت سازي كه وضعيت هر نظريه در نسبت با اين آزمون، مي توانسته وضع آن را در بازي انتخاب ميان دو نظريه ي رقيب بهتر كند. اين معناي از سختي بسيار در ارتباط با نظريه¬هاي علمي مطرح در يك حوزه (مثلا نظريات موجي و ذره اي درباره ي نور) قرار مي گيرد. في الواقع آزموني سخت تر (سرنوشت سازتر) است كه صدور حكم براي انتخاب ميان يكي از چندين نظريه ي موجود را آسان تر كند.

• درباره ي مقاله ي قبلي (مقاله ي كوهن):
برداشت من از مثالهاي كوهن از تاريخ علم اين بود كه نظر كوهن درباره ي مثالهاي مهمي مثل كوپرنيك يا نيوتن چندان صحيح و نزديك به واقع نيست. اين تلقي كه با تغيير پارادايم علاوه بر تغيير نظريه ها، مفاهيم و ارزشگذاري ها نيز عوض مي شود (كه چنان كه گفته شد ويژگي مهم پارادايم از نظر كوهن است) در مورد دو مثال ذكر شده چندان صحيح به نظر نمي رسد. نه كوپرنيك در چارچوب مفهومي متفاوتي از پيشينيان خود مي انديشيد و نه نيوتن دستگاه مفهومي اش تفاوت عمده و خارق العاده اي با قبلي ها مي كرد. هم چنين تغيير ارزش گذاري ها براي متدولوژي، موضوع و هدف علم نيز در كوپرنيك كه اصلا، و در نيوتن هم بعيد مي دانم به آن شدت موجود باشد. حتي در مورد كوپرنيك نظريه ي فيزيكي كه با آن هيئت تبيين مي شد نيز از - به اصطلاحِ كوهن- پارادايم قبلي بود. ممكن است تبعات خورشيد مركزيِ كوپرنيك – كه اتفاقا به طور دست و پا شكسته هم مطرح شده بود- تغيير در برخي مفاهيم و نگرش ها_ مثل تغيير تصور محدود بودن عالم، مركزيت زمين و به تبع آن انسان، اعلي نبودن عالم آسمان ها و..._ بوده باشد، اما بعيد است كه كوپرنيك –دست كم آگاهانه- واجد چنين دستگاه مفاهيم جديد – و به تبع آن پارادايم جديد- بوده باشد. هم چنين موارد مشابهي را در مورد نيوتن و تصور روح گونه از نيرو و ... مي توان بر شمرد كه با تصوير انقلابات علمي چندان سازگار نيست. مگر اين كه بگوييم اين انقلابات مستقل از افراد پديدآورنده شان هستند و آن چه در اثر كارهاي اينان پديد آمد داراي آن خصلت هاست كه كوهن برشمرده. به نظر من اين تصوير از تاريخ علم، و به تبع آن نتيجه گيري ها از آن، جاي تامل بيشتر دارد. اگر چنين نيست، توضيح دهيد.