پاسخ سووالات ميان ترم- سووال 2

سووال 2:

 منظور شليک از متافيزيک در مقاله "Positivism and Realism" چيست؟ چرا مطابق معيار معناداری وی متافيزيک بی­معناست؟ وضعيت معناداری گزاره "می­انديشم، پس هستم." از نظر شليک چگونه است؟

 

پاسخ: (قسمت­های قرمز توضيحات دکتر نسرين است.)

شليک متافيزيک را در مقاله "Positivism and Realism" نظريه­ای معرفی می­کند که در آن به دو نوع يا دو سطح از واقعيت استناد داده می­شود. يک سطح واقعيت عالی يا همان "واقعيت متعالی" يا "وجود فی نفسه" و ديگري واقعيت نازل يا وجود ظاهری يا "نمود". در اين­گونه نظريات متافيزيکی "واقعيت متعالی" برخلاف "واقعيت ظاهری" که از طريق روش­های معمول در علوم تجربی قابل شناخت است، جز از طريق آن چيزی که به آن روش متافيزيکی می­گويند و شامل نظريه­پردازی­های فلسفی است، قابل دسترس و شناخت نيست. البته از نظر شليک هر گونه نظريه­ای که از "واقعيت راستينِ" يکی از اين سطوح و انکار ديگری سخن بگويد نيز به همان اندازه متافيزيکی است.

***

برای آن­که بدانيم چرا بنا بر معيار معناداری شليک متافيزيک (بنا بر تعريف فوق) بی­معنا قلمداد می­شود، اين معيار را آن­گونه که شليک در اين مقاله ارائه می­کند، بيان می­کنيم. ابتدا بايد توجه داشته باشيم که برای شليک و ساير پوزيتويست­های منطقی در اين دوره واحد معنا داری گزاره است. شليک اين معيار را (که معيار تحقيق­پذيری معنا نام دارد) دست کم به دو صورت بيان می­کند:

الف) تنها زمانی يک گزاره معنا­دار است که به توانيم شرايطی را مشخص کنيم که تحت آن شرايط گزاره صادق خواهد بود و در غير اين صورت کاذب.

ب) يک گزاره تنها زمانی معنادار است که درست يا نادرست بودن آن يک تفاوت قابل آزمون در جهان ايجاد کند. (اين تمايز قابل آزمون بايد در وضعيت given ها آشکار شود.)

آن­چه که در اين دوصورت­بندی و ديگر صورت­بندی­های معيار تحقيق­پذيری معنا مشترک است اين است که گزاره می­بايد علی الاصول تحقيق­پذير باشد به اين معنا که بتوانيم تعيين کنيم که در يک شرايط اوليه خاص (given های مشخص) به شرط صادق بودن گزاره انتظار چه given هايی را بايد داشته باشيم. برای شليک givenها ساده­ترين و بسيط ترين مفاهيمی هستند که آن­ها را به طور مستقيم توسط حواس دريافت می­کنيم و قابل چون و چرا نيستند. (چون و چرا درباره جملات است و نه يک مفهوم خاص مثل given. بهتر است بگوييم givenها قابل تحليل نيستند.) البته دسته ديگر از گزاره­ها نيز که تحليلی يا متناقض ناميده می­شوند، وجود دارند که تنها به خاطر ساختار منطقی (و زبانی) ­شان صادق يا کاذب هستند و هيچ چيز درباره جهان نمی­گويند.

با ترسيم اين مرز بين گزاره­های معنادار و بی معنا، تمام گزاره­های خارج از محدوده اين دودسته گزاره (تحليلی/متناقض و تحقيق­پذير تجربی) گزاره­هايی بی­معنا هستند که هيچ معنايی را انتقال نمی­دهند. اين گزاره­های بی معنا گزاره­های غير تحليلی/متناقضی هستند که جهان در برابر صدق و کذب آن­ها هيچ موضع­گيری نمی­کند.

حال به سراغ گزاره­های متافيزيکی می­رويم. در درجه اول اين گزاره­ها، ساختار منطقیِ گزاره­های تحليلی/متناقض را ندارند. (چرا؟) پس بايد بررسی شود که آيا تحقيق­پذير تجربی هستند يا خير. يعنی اينکه آيا صادق بودن يا نبودن آن­ها تفاوت تجربی و قابل آزمون ايجاد می­کنند يا نه. در بخش اول گفته شد که متافيزيکيان صحبت از واقعيتی می­کنند که با روش­های خاص نظريه­پردازی متافيزيکی قابل شناخت است و به هيچ وجه برای علوم تجربی قابل دسترس نيست. همين­جا ملاحظه می­کنيم که اين ادعای متافيزيکيان خارج از مرزهای معنا که شليک با اصل تحقيق­پذيری رسم کرده است، قرار می­گيرد. اساساً برای شليک معنا هنگامی منتقل می­شود که درباره چيزی در حيطه تجربه صحبت می­کنيم. برای شليک وظيفه فلسفه صرفاً مشخص کردن معنای ادعاها و پرسشها است و هرگونه تلاش برای تصميم­گيری در باره پاسخ اين پرسشها به روشی جز آنچه که بر اساس بررسی وضعيت given ها در صورت مثبت يا منفی بودن پاسخ ارائه می­شود (روش تجربی)، ورود به قلمرو بی معنايی است. گزاره­ای که اگر صادق باشد جهان (وضعيت givenها) دقيقاً همانگونه خواهد بود که اگر کاذب باشد، هيچ معنايی ندارد. (مگر آن­که تحليلی/متناقض باشند.)

شليک با ارائه تحليلی از معنای "وجود داشتن" در زبان روزمره و زبان علم که مبتنی است بر قانون­منديهايی در حوزه رويدادهای تجربی، و مقايسه آن با آن­چه متافيزيکيان از آن صحبت می­کنند، نشان می­دهد که چگونه آن­ها نمی­توانند هيچ معنای قابل انتقالی برای ادعاهای خود قائل شوند.

البته برخی از اضهار نظرهای متافيزيکی را حتی قبل از آن­که به تحقيق­پذيری آن بپردازيم، صرفاً با نشان دادن اين­که آن­ها صورت منطقی درستی ندارند می­توان نشان داد که اصلاً گزاره نيستند تا معنايی داشته باشند. (مثال: هيچی خودش می­هيچد.) (اما معلوم نشد چرا گزاره­هايی که درباره واقعيت برتر صحبت می­کنند بی­معنا هستند!)

***

از نظر شليک گزاره "می­انديشم پس هستم." گزاره­ای بی­معنا است. برای نشان دادن اين موضوع شليک به ما يادآور می­شود که از نظر ساختار صوری منطقی درباره چيزی، تنها زمانی می­توان يک گزاره وجودی ساخت که توصيفی را درباره آن چيز ذکر کنيم. به عنوان مثال در منطق جديد يک گزاره وجودی به اين صورت نمايش داده می­شود کهx) (Эx)(fx)ای وجود دارد که خاصيت f را دارد.)بدين ترتيب عباراتی مانند "a وجود دارد." (Эa) که در آن a يک نام خاص است، صورتبندی منطقاً درست­ساختی ندارند و بی معنا هستند. به عبارت ديگر اين­گونه عبارات در منطق جديد اساساً غيرقابل بيان هستند. حال اين عبارت دکارت را در نظر می­گيريم که "من هستم." يا به عبارت بهتر "محتوای آگاهی من وجود دارد." بنابر تحليل بالا اين عبارت هيچ معنايی ندارد. چرا که "محتوای آگاهی" صرفاً يک نام برای given است و در اين عبارت هيچ خاصيت يا ويژگی (property) به آن نسبت داده نشده است که بتوان حضور يا فقدان آن را مورد بررسی قرار داد. به خودی خود و بدون نسبت دادن خاصه­ای به "محتوای آگاهی" هيچ راهی وجود ندارد که تحقيق کنيم که مثلاً اگر محتوای آگاهی وجود نداشته باشد، وضعيت جهان به چه صورت خواهد بود و يا اينکه شرايط جهان بايد چگونه باشد تا اين گزاره درست باشد.