تأملى بر چيستى و اعتبار ادراكات حسى
تفاوت فلسفى كور و بينا
 
ياسر پوراسماعيل

ادراك حسى (perception) يكى از مهم ترين ورودى هاى ذهنى است؛ ديدن، شنيدن، لمس كردن و مانند آن. بحث هاى فلسفى بسيارى درباره ادراك حسى وجود دارد؛ مجموعه اين بحث ها را مى توان به دو دسته كلى تقسيم كرد: مسائل معرفت شناختى و مسائل متافيزيكى (مربوط به فلسفه ذهن). مهم ترين مسأله معرفت شناختى درباره ادراك حسى اين است كه آيا ادراك حسى به ما معرفتى درباره جهان خارج مى دهد؟ آيا مى توانيم به باورى كه از طريق ادراك حسى به دست مى آوريم اعتماد كنيم؟ اين مسأله از زمان دكارت (با طرح «شك دستورى» و ترديد در جهان خارج) اهميت بسيارى يافت و فيلسوفان تحليلى در اوائل قرن بيستم به اين مسأله از زاويه ديگرى نگريستند: آيا ادراك حسى «داده هاى حسى» مستحكمى در اختيار ما مى گذارد؟ ويلفريد سلرز نظريه داده هاى حسى را به چالش كشيد و زمينه را براى پيدايش نظريات ديگر فراهم كرد. اما مسائل متافيزيكى مربوط به ادراك حسى به اين پرسش مى پردازند كه ادراك حسى چيست؟ آيا تنها يك محتواى ذهنى است؟ چه رابطه اى با ساير حالات و جنبه هاى ذهنى مثل آگاهى، احساس، مفاهيم، باور و غيره دارد؟ قطعاً پاسخ به اين پرسش ها تأثير زيادى بر مسائل معرفت شناختى دارد، به همين جهت مى توان گفت مباحث فلسفه ذهن به لحاظ تحقيقى بر مسائل معرفت شناختى ادراك حسى تقدم دارند.
* رابطه ادراك حسى با آگاهى، احساس و مفاهيم
تبيين ساده ادراك حسى (كه ارسطو هم در كتاب «درباره نفس» به آن اشاره مى كند) اين است كه ادراك حسى متضمن تحريك اندام هاى حسى به وسيله محرك هايى است كه به نوبه خود، در اثر فرايندهاى فيزيكى پديد آمده اند؛ همچنين فرايندهايى كه پس از تحريك حسى در اندام واره به وجود مى آيند ويژگى زيست شناختى دارند. اين تبيين يك مؤلفه مهم ادراك حسى را از قلم مى اندازد: «آگاهى». قابل تصور نيست كه يك موجود فاقد آگاهى از ادراك حسى برخوردار باشد؛ البته اين سخن به اين معنا نيست كه همه موارد ادراك حسى بايد آگاهانه باشند زيرا ادراكات حسى ناآگاه هم وجود دارد مانند پديده «كوربينى» (blindsight)؛ بيمار در اين مورد با اين كه بينايى ضعيفى دارد، توانايى تشخيص منبع نورها را دارد و در نتيجه مى تواند رنگ ها را به درستى شناسايى كند اما خودش تصور مى كند كه اين كار را از روى حدس انجام مى دهد؛ پس بيمار در اين مورد منبع نور را ادراك مى كند هرچند از اين ادراك، آگاه نيست.
*اما رابطه ادراك حسى با احساس و حكم
از ديرباز، ادراك حسى از يك سو به احساس (كيفيات پديدارى و ذهنى اى مانند درد) و از سوى ديگر به حكم تشبيه مى شده است. تشبيه آن به احساس به اين خاطر بود كه ادراك حسى به خاطر تأثر از محرك جنبه انفعالى دارد و در نتيجه شبيه احساس است و تشبيه آن به حكم از اين جهت بود كه ادراك حسى نه تنها به اشيا بلكه به گزاره ها هم تعلق مى گيرد، به عنوان مثال: «ديدم كه خورشيد طلوع مى كند». «ديدن اين كه» نشان مى دهد كه ادراك حسى مى تواند گزاره اى هم باشد. اما از زمان تامس ريد (در قرن هجدهم)، اين تصور به هم ريخت: ادراك حسى با احساس همراه است اما خودش احساس نيست، همان طور كه با حكم همراه است اما خودش گزاره اى نيست.
* رابطه ادراك حسى با مفاهيم:
بسيارى از فيلسوفان مفهوم را در ادراك حسى دخيل نمى دانند؛ ممكن است من شىء عجيب و ناشناسى را «ببينم» يا ادراك كنم بدون اين كه هيچ مفهومى از آن داشته باشم و بتوانم آن را طبقه بندى كنم.
*رهيافت هاى مختلف درباره ادراك حسى
در اينجا چهار نظريه عمده را درباره ادراك حسى به اختصار مرور مى كنيم: نظريه داده هاى حسى (sense-data)، نظريه قيدى (adverbial)، التفات گرايى (interntionalism)، انفصال گرايى (disjunctivism).
الف) نظريه داده هاى حسى: بر اساس اين نظريه، هنگام تجربه حسى، چيزى وجود دارد كه شخص از آن مطلع و آگاه است. آنچه شخص از آن آگاه است متعلق تجربه است. متعلق تجربه چيزى است كه به حواس داده مى شود؛ به همين خاطر است كه اين ديدگاه را «داده هاى حسى» ناميده اند. بيشتر طرفداران اين نظريه مى كوشند تا با استناد به موارد «توهم» و «خطاى حسى»، نشان دهند كه «متعلق تجربه» يك شىء فيزيكى نيست. مور كه از طرفداران اوليه اين نظريه (در اوائل قرن بيستم) است متعلق تجربه را مستقل از ذهن و در عين حال، غيرفيزيكى مى داند. بنابراين، به نظر بيشتر طرفداران اين ديدگاه، ادراك حسى نوعى رابطه با يك متعلق غيرفيزيكى است. اعتراض هاى فراوانى به اين نظريه وارد شد؛ شايد مهم ترين اشكال از منظر فيلسوفان معاصر اين باشد كه اين نظريه با اين واقعيت كه جهان واقعى كاملاً فيزيكى است، منافات دارد.
نظريه داده هاى حسى مستلزم فرض هاى ديگرى درباره حالات ذهنى است: بى واسطه بودن ادراك كيفيات حسى، شفافيت و خطاناپذير بودن؛ كيفيات حسى بى واسطه و مستقيم اند به اين معنا كه خود آنها را به واسطه هيچ چيز ديگرى درك نمى كنيم هرچند اشياى خارجى را به واسطه آنها درك مى كنيم. به عبارت ديگر، كيفيات حسى از طريق استنتاج درك نمى شوند. شفافيت كيفيات حسى به اين معنا است كه براى فاعل شناسايى واضح اند؛ خطاناپذيرى هم به اين معنا است كه امكان ندارد فاعل شناسا درباره كيفيات حسى خودش خطا كند. اين ويژگى بر «اصل پديدارى» مبتنى است: هر گاه به نظر شخص برسد كه كيفيت حسى خاصى دارد، واقعاً آن كيفيت را دارد؛ براى مثال، وقتى به نظر مى رسد كه درد دارم، واقعاً درد دارم. اما اين مفروضات هم مانند خود نظريه داده هاى حسى به چالش كشيده شدند.
ب) نظريه قيدى: اين نظريه (همانند داده هاى حسى) «اصل پديدارى» را مى پذيرد. بر اساس اصل پديدارى، هرگاه به نظر برسد كه يك كيفيت حسى در شخص تحقق يافته، اين كيفيت در واقع تحقق يافته است؛ يعنى در امور پديدارى، واقعيت همان چيزى است كه به نظر مى رسد. بنابراين، اگر به نظر من مى رسد كه كيفيت حسى رنگ قرمز را تجربه مى كنم، واقعاً اين كيفيت را تجربه مى كنم. اما اين ديدگاه بر خلاف نظريه داده هاى حسى، معتقد است كه كيفيت حسى در خود تجربه محقق شده است نه در متعلق تجربه. بنابراين، وقتى شىء قرمز رنگى را مى بينم، متعلق تجربه حسى من قرمز نيست بلكه خود تجربه ام قرمز است. اين كيفيت را در زبان به صورت «قيد» براى فعلى كه بر ادراك حسى دلالت مى كند بيان مى كنيم مانند «اين سيب را قرمز مى بينم».
ج) التفات گرايى: اين ديدگاه ادراك حسى را نوعى از حالت التفاتى يا بازنمود ذهنى مى داند (به همين خاطر به آن «بازنمودگرايى» هم مى گويند). يك حالت التفاتى حالتى است كه «درباره» چيزى است يا چيزى را بازنمايى مى كند. اگر ادراك حسى نوعى بازنمود باشد، خطاى حسى يا توهم تنها خطاى در بازنمود هستند (زيرا ممكن است چيزى را بازنمايى كنيم كه در واقع وجود ندارد) پس نمى توان از طريق آنها به نفع «داده هاى حسى» استدلال كرد. اين ديدگاه از اشاره هاى آنسكمب و نظرات آرمسترانگ و پيچر بسط يافت و همچنان نظريه پرطرفدارى است؛ اين ديدگاه امروزه به «كيفيات ذهنى» هم تعميم يافته است: كيفيات ذهنى به وسيله «محتواى» تجربه تعين مى يابند نه به وسيله ويژگى هاى پديدارى.
د) انفصال گرايى: بر اساس اين ديدگاه، متعلقات «ادراك حسى واقعى» مستقل از ذهن اند اما توهم و خطاى حسى حالات ذهنى كاملاً متفاوتى با ادراك حسى اند. بر اساس اين ديدگاه، نوع مشتركى ميان ادراك حسى از يك سو، و توهم و خطا از سوى ديگر وجود ندارد؛ بلكه جهت اشتراك اين دو يك امر انفصالى است يعنى تركيبى از دو نوع بنيادى است: «يا ادراك حسى واقعى از درخت يا توهم درخت» نه اين كه هر دو از سنخ واحد تجربه پديدارى باشند. هينتون، مك داول، اسنودان و مارتين نخستين كسانى بودند كه اين ديدگاه را بسط دادند. انفصال گرايى لزوماً امر فيزيكى مشترك ميان ادراك حسى واقعى و توهم را انكار نمى كند.
* ادراك حسى و علوم شناختى
تعبير «شناختى» (cognitive) گاهى فقط در مورد حالات التفاتى از قبيل باور و ميل به كار مى رود و گاهى شامل حالات مربوط به ادراك حسى هم مى شود. جرى فودر، فيلسوف برجسته ذهن در حال حاضر، فرايندهاى ذهنى را به ۲ دسته «بسته» (دستگاه هاى ورودى) و «غيربسته» (دستگاه هاى مركزى) تقسيم مى كند. دستگاه هاى مركزى يا غيربسته داده هاى متنوعى را از ورودى هاى گوناگون جست وجو و از آنها استفاده مى كنند مانند باور كه از داده هاى حسى، استنتاجى و غيره استفاده مى كند (اين دستگاه ها را «دامنه گستر» هم مى گويند) اما دستگاه هاى بسته و «دامنه محدود» تنها از ورودى خاصى استفاده مى كنند مانند انواع ادراك حسى. به نظر فودر، دستگاه هاى مركزى مانند باور قابل بررسى علمى نيستند زيرا استفاده آنها از داده هاى گوناگون منتهى به چيزى مى شود كه كواين «كل گرايى» مى ناميد (حالات التفاتى شبكه به هم پيوسته اى را تشكيل مى دهند و همين امر زيربناى عقلانيت شخص است) و كل گرايى مانع بررسى علمى است. بنابراين، به نظر فودر، «علم شناختى» (به معناى بررسى علمى حالات التفاتى) ناممكن است بلكه تنها مى توان «علم حسى» (perceptual science) داشت (يعنى بررسى علمى ادراكات حسى.)


* درباره رابرت استالنيكر

312471.jpg

استالنيكر استاد فلسفه دانشگاه ام.آى.تى است. كارهاى فلسفى او دامنه وسيعى را از معناشناسى، عمل گرايى، منطق فلسفى، معرفت شناسى و فلسفه ذهن در بر مى گيرد. استالنيكر در كنار كريپكى، لوئيس و پلانتينگا از زمره فيلسوفان تأثيرگذار درباره معناشناسى جهان هاى ممكن، از جمله معناشناسى سياق و شرطيات خلاف واقع، بوده است. او دكترا را از دانشگاه پرينستُن به راهنمايى استوارت همپشير گرفت اما بيشتر تحت تأثير كارل همپل، در دانشگاه پرينستن، بود. تاكنون ۳كتاب و حدود ۶۰مقاله از او منتشر شده است.
* براى مطالعه بيشتر
از آنجا كه بحث «ادراك حسى» در فلسفه نفس اسلامى هم مطرح است، آثارى در زمينه ادراك حسى از اين منظر وجود دارد مانند مقاله «ادراك حسى» سيد محمد خامنه اى، «خردنامه صدرا»، بهار ،۱۳۷۹ شماره ،۱۹ صص ۱۴-۸. در مورد ادراك حسى از نظر روان شناسى هم كتاب ها و مقالات فراوانى به فارسى وجود دارد اما ظاهراً در زمينه فلسفه ادراك حسى (در فلسفه ذهن) نوشته اى به فارسى وجود ندارد. چند مقاله انگليسى را درباره ادراك حسى مى توانيد از نشانى زير دريافت كنيد:
http://consc.net/onlinel.html#perception