تبليغاتX
فلسفه علم

اشاره: متن حاضر را چند هفته پیش از نوشته «مشاهده قاضی توانمندی است، اما نه آنچنان که فودور می گوید» برای آقای دکتر نسرین فرستادم و منتظر بودم که نوشته را به همراه نقد ایشان روی وبلاگ بگذارم، اما ایشان پاسخ کتبی ندادند. دو سه نوشته دیگر از این دست هست که آنها را هم روی وب خواهم گذاشت.

 

هانسون معتقد است که مشاهده به دانش پس زمینه بیننده وابسته است. در برخی موارد این وابستگی را از روی نحو جمله ای که دو بیننده در مورد تحریک مشاهدتی مشابهی بیان می کنند، تشخیص می دهیم، یک کودک یک لوله دراز می بیند، در حالی که یک منجم یک تلسکوپ می بیند. در حالتهای پیچیده تر بیننده ها جملاتی با نحو یکسان اظهار می کنند، اما این جملات بسته به دانش پس زمینه هریک از آنها معنای متفاوتی دارند، یک ارسطویی، یک نیوتنی و یک اینشتینی هر سه می گویند «سیب افتاد»، اما هر یک از آنها معنای متفاوتی از سیب و از افتادن در ذهن دارند.

اما هانسون به روشنی مشخص نکرده است که از تحلیل جالب توجهش از مشاهده چه نتیجه ای می خواهد بگیرد. اگر مقصود او اینست که مشاهده آنچنان که تجربه گرایان منطقی تصور می کنند، عینیت را به همراه ندارد، می توان پذیرفت که وی در نشان دادن اینکه مشاهده جنبه ای ذهنی دارد، موفق بوده است. اما اگر مقصود هانسون این بوده است که نشان دهد که مشاهده نمی تواند قاضی توانمندی میان دو نظریه رقیب باشد، تصور می کنم که اگر تحلیلش را به طور کامل هم بپذیریم، او به هدفش نرسیده است.

هانسون ما را متوجه می کند که مشاهده جنبه ای ذهنی دارد، اما این بدین معنی نیست که مشاهده به طور کامل توسط دانشها و علائق ما هدایت می شود. مشاهده جنبه ای عینی هم دارد، جنبه عینی آن دقیقا همان نقاط رنگی است که در صفحه مقابل چشم ما قرار می گیرد یا امواج صوتی که به گوش ما وارد می شود. اگرچه ممکن است دو فرد با دانش پس زمینه ای متفاوت این نقاط رنگی را چیزهای مختلفی ببینند، اما آنها نمی توانند توزیع نقاط رنگی را به طور دلخواه خود تغییر دهند. مشکل دقیقا هنگامی شروع می شود که نقاط رنگی را هر جور هم که «ببینیم»، باز هم با دانش پس زمینه ما جور در نمی آیند.

دو دانشمند دارای دانش پس زمینه ای مختلف، به تعبیر دیگر دو دانشمند پیرو دو پارادایم علمی مختلف، هنگامی که در معرض تحریک مشاهدتی یکسانی قرار می گیرند، چیزهای مختلفی می بینند، اما نکته اصلی اینست که آنها نمی توانند هر چیزی را که دوست دارند، ببینند، یا به عبارت دیگر نمی توانند که هر چیزی را که دانش پس زمینه ای آنها توصیه می کند، ببینند. ارسطوییان معاصر گالیله هر چه قدر هم که تحت تاثیر نظریه ارسطو قرار داشتند، نمی توانستند، از درون تلسکوپ ماه را یک کره صیقلی ببینند. نیوتنی های پایان قرن نوزدهم هم «نمی توانستند» نتایج آزمایش مایکلسون- مورلی را به نحوی «مشاهده کنند» که با نظریه نیوتن جور در بیاید.

به عبارت ساده تر تا هنگامی که تحلیل هانسون از مشاهده اجازه می دهد که اعوجاج (anomaly) رخ دهد، مشاده هنوز هم یک قاضی توانمند برای قضاوت میان دو نظریه رقیب باقی می ماند. دو دانشمند پیرو دو پارادایم مختلف در مقابل یک تحریک مشاهدتی یکسان قرار می گیرند، یکی از آنها تصویر خوشایندی می بیند، چون آنچه دیده است با دانش پس زمینه اش جور در می آید، دیگری ابتدا تعجب می کند، چشمهایش را می مالد و دوباره نگاه می کند، بعد از مدتی ممکن است که عصبانی شود، چون هر کاری می کند، آنچه می بیند که با آنچه دانشمند اول دیده است، تفاوت دارد- با دانش پس زمینه اش ناسازگار است. بعد از آنکه اعوجاج رخ داد، دانشمند دوم راه حلهای مختلفی دارد، اعتراض به صحت آزمایش انجام شده، تصحیح موضعی نظریه یا پیوستن به نظریه رقیب. اما نکته کلیدی این است که دانشمند دوم نتوانتسه است، آنچه را که با توجه به دانش زمینه اش انتظار داشته، ببیند. همین نکته برای آنکه مشاهده هنوز هم قاضی توانمندی برای قضاوت میان دو نظریه های رقیب باشد، کافی است.        

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت   توسط یاسر خوش نویس  | 

هانسون معتقد بود که مشاهده به دانش پس زمینه بیننده وابسته است. در مقابل فدر معتقد است که مشاهده آنچنان که هانسون می گوید، به نظریه وابسته نیست. مشاهده ماژولار است و در کپسول مرتبط با آن نظریه های فیزیکی جایی ندارند. مشکل اصلی فدر اینست که توضیح نمی دهد که چگونه باید تشخیص دهیم که بخش خاصی از دانش پس زمینه ما در مشاهده دخالت دارد یا خیر. با این حال، با قطعیت اظهار می کند که فیزیک در مشاهده دخالت ندارد.

تنها جایی که در مقاله استدلالی در مورد عدم دخالت فیزیک در مشاهده دیده می شود، در صفحه 133 است: «تنها آن ویژگیهایی از محرکهای دور مشاهده پذیر قلمداد می شوند که ترمهای مربوط به آنها به نظریه پس زمینه دسترس پذیر ارجاع دارند، ... قرمز با این معیار مشاهدتی است در حالی که پروتون خیر ... از این طریق می توانم شرط ببندم که هانسون و دیگران اشتباه می کنند، زیرا فیزیک به بخش دسترس پذیر دانش پس زمینه متعلق نیست.»

فارغ از اینکه آیا معیار مشاهده پذیری فدر دوری است یا خیر، اشکال مهمی در آن دیده می شود: همه مواردی که طرفداران تز نظریه بار بودن مشاهده به آنها استناد می کنند، مثالهایی نیستند که در آنها از ترمهای غیرمشاهدتی استفاده شده باشد. برای مثال براهه خورشید را سیاره می بیند، اما کپلر آن را ستاره می بیند. هم ترم سیاره و هم ترم ستاره متعلق به فیزیک هستند، هر دو مشاهدتی هستند و هر دو هم بر خلاف پروتون در نظریه پس زمینه، چه نظریه پس زمینه براهه و چه کپلر دسترس پذیر هستند. به نظر می رسد فدر تمایز مشاهدتی/نظری را با موضوع نظریه بار بودن مشاهده خلط کرده است. دو نظریه فیزیکی ممکن است از هیچ ترم غیر قابل مشاهده استفاده نکنند همچنانکه در مورد نظریه نجومی بطلمیوس و کپرنیک چنین است- اما هانسون و موافقانش می توانند مشاهدات مربوط به آنها را نظریه بار بدانند.

در مجموع به نظر می رسد که فدر هیچ استدلال قابل توجهی برای ادعای مهمش مبنی بر اینکه فیزیک جزو دانش پس زمینه دخیل در ماژول مشاهده نیست، ارائه نکرده است و این ادعا بیشتر یک جزم به نظر می رسد. قدری با فدر موافقم که طرفداران تز نظریه بار بودن مشاهده با چند تصویر روانشناسی گشتالت چیزی بیش از آنکه مقدماتشان در بر دارد، ادعا کرده اند و نظریه شان هم «زیاده فروخته» است، اما فدر هم گویا راهکاری مشابه در پیش گرفته است، با ارائه مثال مولر-لایر قصد دارد چیزی بیش از آنکه مقدماتش در بر دارند، به ما بفروشد.  خب به لحاظ فلسفي اول هانسون و كوهن ادعاهاي نظريه بار بودن مشاهده را مطرح كردند و فودر با نشان دادن ماجولار بودن مشاهده مي گويد همه باورها در مشاهده حضور ندارند بنابراين بر طرفدران "نگاه نو" است كه بگويند باورها تا کجا در مشاهده حاضرند.          

   پی نوشت از یاسر خوشنویس: تصور می کنم بر طرفداران نظریه ماجولار بودن هم هست که بگویند باورها تا کجا در مشاهده حاضرند، به عبارت دیگر محدوده ماجول مشاهده را مشخص کنند.        

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت   توسط یاسر خوش نویس  | 

صورت عامتر سوال بالا این است: چرا او پرسید "چرا P ؟"، بعلاوهء اینکه در سوال بالا بطور ضمنی فرض شده است هر کسی وقتی فعلی را انجام می­دهد (از جمله وقتی پرسشی را مطرح می­کند) چون خواسته­های خاصی دارد آن فعل را انجام می­دهد. پاسخ غیر قابل مناقشه (و در عین حال پیش پا افتاده) به این سوال این است: چون می­خواست چرایی P را بداند (با این قید که او خود می­داند که P صادق است و بنابراین به دنبال توجیه P نیست) ولی این را همه ما می­دانستیم و علی رغم آن پرسیده بودیم: چرا او پرسید "چرا P ؟".

سوالی که در اینجا در پی پاسخ دادن به آن هستیم نیز یک سوال تبیین خواه است، یعنی یک سوال چرایی که از چرایی گزاره­ای که صدقش را پذیرفته­ایم پرسش می­کند در نتیجه هرچه درباره پرسنده "چرا P ؟" بگوییم دامان خودمان را هم خواهد گرفت. می­دانیم که کسانی می­پرسند چرا P ؟ ولی می­خواهیم بدانیم چرا می­پرسند چرا P ؟. اگر برای پاسخ دادن به سوال چرا P ؟ لازم باشد بدانیم چرا کسی که آن را پرسیده آن را پرسیده است برای یافتن پاسخ سوال خودمان (چرا او پرسید چرا P ؟) نیز باید بدانیم چرا پرسیدیم چرا او پرسید چرا P ؟. من فکر نمی­کنم به این صورت به نتیجه برسیم. باید مسیر را عوض کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آبان1385ساعت   توسط مصطفی مهاجری  | 

از نظر ما گزاره "همه کلاغ ها سياهند" يک قانون علمي است (هر چه باشد x، اگر x کلاغ باشد، آنگاه x سياه است.) اما اين گزاره که "همه سيب هاي درون سبد b در زمان t قرمزند"، يک تعميم تصادفي است و نه يک قانون علمي. مي خواهيم بدانيم تفاوت قوانين علمي با تعميم هاي تصادفي در چيست. هدف به دست دادن ويژگي است که قانون علمي داراي آن است اما تعميم تصادفي خير.
معمولاً در جواب اين سوال گفته مي شود که قوانين علمي شرطي هاي خلاف واقع را حمايت مي کنند اما تعميم هاي تصادفي خير. البته که به نظر مي رسد اين معيار به خوبي کار مي کند. به عنوان مثال با دانستن اين قانون که "همه کلاغ ها سياهند" احتمالاً موجه خواهيم بود که بگوييم: اگر x کلاغ بود، آنگاه سياه بود. اما تعميم¬هاي تصادفي به اين شکل از شرطي هاي خلاف واقع حمايت نمي کنند. دانستن اينکه "همه سيبهاي درون سبد b در زمان t قرمزند" ما را در اظهار اينکه اگر x سيبي در سبد b در زمان t بود آنگاه قرمز بود، موجه نمي کند.
اگر چه اين جواب احتمالاً در بسياري از موارد معيار خوبي براي تميز ميان قانون علمي و تعميم تصادفي به ما مي دهد اما بايد توجه داشته باشيم که هنوز به پرسش ما پاسخ نگفته است. ما به دنبال چيز بيشتري بوديم. ما مي خواستيم بدانيم که کدام ويژگي قانون علمي آن را از تعميم تصادفي متمايز مي کند. البته که پشتيباني از شرطي خلاف واقع خود يک ويژگي (یا به عبارت بهتر یک رابطه میان قانون و شرطی خلاف واقع) است اما به نظر مي رسد مي توانيم پرسش خود را اينگونه صورتبندي مجدد کنيم که: قوانين چه ويژگي دارند که باعث مي شود از شرطي خلاف واقع حمايت کنند و تعميم هاي تصادفي فاقد آن هستند.
به نظر نمي رسد اين ويژگي را به توان در ساختار نحوي (syntactical) قوانين بيان کرد. تعميم هاي تصادفي هم تمام آن ويژگي هاي نحوي که قوانين دارند (کلي بودن، شرطي بودن و ...)، دارا هستند. همچنين ملاحظات معنا شناختي نظير اينکه در قوانين به زمان و مکان خاص ارجاع داده نمي شود هم همانطور که مثال قوانين کپلر نشان مي دهد، به نظر راه گشا نمي رسند.
با در نظر گرفتن اين موارد به نظر مي رسد چاره اي نداشته باشيم مگر آن که پاسخ را در قلمرويي دنبال کنيم که نداي وجدان تجربه گراي ما، ما را از ورود به آن نهي مي کند و آن متافيزيک است. آيا ويژگي اي که دنبالش هستيم همان رابطه علي ميان مقدم و تالي در يک قانون علمي نيست که باعث مي شود قانون از شرطي خلاف واقع حمايت کند. آيا اينکه "اگر a برقرار بود آنگاه b برقرار بود" صرفاً بيان ديگري از اين امر نيست که a علت b است؟ شايد حق با صدرا باشد (ارجاع: فايل صوتي جلسه دوم کلاس) که همه مشکل از اينجاست که ما چيزي را مي خواهيم کنار بگذاريم (عليت) که کنار گذاشتني نيست و همين باعث شده است که دست به دامن هزار راه حل ساختگي برويم که هرگز پاسخ اين پرسش نيستند. عليت همچون اژدهايي هفت سر چنان بر چارچوب مفهومي ما چنبره زده که هر سر آن را مي زنيم بلافاصله از جايي ديگر سر ديگري مي رويد.
من در اينکه آيا از عليت راه گريزي داريم يا نه شک دارم. شخصاً فکر مي کنم تحليل هيومي از عليت چاره ساز نيست. ما نمي توانيم با تحليل هيومي عليت را از چارچوب مفهومي خود حذف کنيم اگر قرار است راه حلي پيدا شود در يک بازنگري کلي ساختار مفاهيم بايد جستجو شود.

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت   توسط ساجد طیبی  | 

 

·         همپل در ابتدای مقاله تبیین­کردن (پاسخ دادن به سوال­های "چرا؟") را یک از اهداف درجه اول علم می­داند و در طی مقاله تلاش می­کند تا با قراردادن قیودی بر روی تبیین مطلوب بودن تبیین را تضمین کند، و به این دلیل که این قیود باید فراهم کننده هدف علم باشند گاهی کاملاً (هنجاری و) روش­شناختی هستند؛ به عنوان مثال، با توجه به اینکه قابل تصور است جهان در عین موجبیتی بودن پیش­بینی­پذیر نباشد، به نظر می­رسد شرط تقارن تبیین و پیشبینی به این دلیل قرار داده شده است که تبیین­هایی که قابل تبدیل به پیشبینی نیستند از نظر او بدرد نمی­خورند یعنی هدف علم را (که احتمالا از نظر همپل ارائه پیشبینی و زمینه سازی برای کنترل است) برآورده نمی­کنند. نظریه همپل درباره تبیین علمی در اجزای خود با برداشت او از هدف علم پیوند خورده است و این خصوصیت یکی از نقاط قوت آن محسوب می­شود، البته مطلوب­تر بود که هدف علم و ارتباط آن با نظریه او در مورد تبیین با صراحت بیشتری مطرح می­شد. هر نظریه دیگر در مورد تبیین علمی نیز باید به هدف علم و نقشی که تبیین علمی در نزدیک شدن به هدف علم دارد (یا باید داشته باشد) توجه داشته باشد، در غیر این صورت باید روشن کند که مسئله تبیین چه اهمیتی دارد و اساساً چرا باید در مورد آن نظریه داد.

 

·         بطور کلی می­توان گفت شهود همپل در مورد هدف علم (یا موضع او در مورد اینکه علم چه هدفی باید داشته باشد) شهودی مناسب و سازنده است. برای اینکه مشخص کنم چرا چنین ادعایی دارم لازم است ابتدا روشن شود که منظور از این پرسش که "هدف علم چیست؟" چیست.

1.       در درجه اول روشن است که علم یک موجود انسانوار که دارای اعمال هدفمند باشد نیست و هنگامی که از هدف علم می­پرسیم چنین چیزی را مدنظر نداریم.

2.       ممکن است عالمان از تحصیل علم، تحقیقات علمی و بطور کلی از هر بخش از فعالیت علمی اهداف اعلام شده و اعلام نشده گوناگونی داشته باشند، به عنوان مثال:

o        کشف اسرار طبیعت یا شناخت حقیقت عالم.

o        کسب شهرت و اعتبار اجتماعی.

o        کاستن از مشکلات زندگی انسان­ها و خدمت به آنها.

o        بدست آوردن شغل و موقعیت اجتماعی و اقتصادی بهتر.

o        بدست آوردن فهم از طبیعت.

o        ایجاد احساس رضایت و ارضای نیاز خودشکوفایی خود.

روشن است که هرچند هدف علم با هدف عالمان کاملاً بی­ارتباط نیست ولی در بحث حاظر چنین مواردی هم منظور نیستند.

3.       نهاد علم در ساختار جامعه به عنوان یک نهاد اجتماعی با نهادهای دیگر جامعه در ارتباط است و کارکردهایی دارد، خدماتی ارائه می­کند، انتظاراتی از آن می­رود و نیازهایی را برآورده می­کند، و به همین دلیل نیز در جامعه باقی مانده است و حتی به مرور زمان نقش پررنگتری ایفا کرده است. بطور کلی (و نسبتاً مبهم، ولی البته مفید) منظور از "هدف علم" کارکردی است که این نهاد دارد (یا شایسته است داشته باشد).

شهود همپل از هدف علم (ارائه پیشبینی و فراهم کردن زمینه کنترل) به نحو مناسبی به معنای سوم از هدف علم نزدیک است یا در راستای تامین اهدافی از این جنس قرار می­گیرد، و به همین دلیل آن را مناسب و سازنده دانستیم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر1385ساعت   توسط مصطفی مهاجری  | 

 

اگر گزاره­ای مانند P یک گزاره پذیرفته­شده (/صادق) باشد، آنگاه پاسخِ پرسشِ "چرا P؟" را تبیینِ گزاره P می­نامیم. روشن است که هر مجموعه­ای از جملات که در جواب اینگونه پرسش­ها آورده شود مورد قبول قرار نمی­گیرد و فقط مجموعه­های خاصی از جملات به عنوان پاسخ پذیرفته می­شوند؛ یک نظریه در مورد تبیین علمی در سدد است تا شرایط پاسخ­های قابل­قبول را (به نحو توصیفی یا هنجاری) مشخص کند (یعنی اینکه توصیف کند که در چه شرایطی پاسخ­ها مورد قبول واقع می­شوند یا شرایطی را وضع کند که یک پاسخ برای پذیرفته شدن باید آنها را برآورده کند) چنین نظریه­ای باید سوالات زیر پاسخ دهد:

  1. آیا پاسخ­های قابل­پذیرش دارای ویژگی­های مشترک (صوری یا مادی­) لازمی هستند که بتوان با استفاده از آن ویژگی­ها بعضی از مجموعه جملاتی که در جواب آورده شده­اند ولی تبیین­کننده نیستند را حذف کرد؟ این ویژگی­ها چیستند؟ آیا می­توان شرایط کافی برای تبیین بودن بدست داد؟ این شرایط چیست؟
  2. آیا یک تبیین برای علمی بودن باید ویژگی­های جدیدی را نیز برآورده کند؟ چه ویژگی­هایی؟ (به عبارت دیگر سوال این است که آیا تبیین­های علمی با تبیین­های معمولی متفاوت هستند)

البته شک نیست که بعضی ویژگی­های حداقلی را می­توان نام­برد که اگر مجموعه تبیین کننده­ها فاقد آن باشند قطعاً مورد پذیرش نیستند مثلا می­توان گفت: اگر مجموعه جملات A بتوانند به یکسان در پاسخ به "چرا P؟" و "چرا ~P؟" بیان شود در این صورت هیچ یک از P و ~P را تبیین نمی­کند؛ اما برای ارائه یک نظریه تبیین جامع لازم است پیش از پاسخ دادن به سوال­های فوق مشخص کنیم که هدف علم (یا هدف تحقیقات علمی یا هدف تبیین­ یا تبیین علمی یا حتی هدف یک تحقیق علمی خاص) چیست؟ در واقع باید مشخص باشد تبیین را برای چه می­خواهیم و بر آن اساس تعیین کنیم یک مجموعه از جملات (مثل A) به­عنوان تبیین یک گزاره (مثلP) قابل­قبول است یا خیر؟

به این ترتیب اگر هدف علم را فقط ارائه پیش­بینی­های موفق بدانیم در این صورت به نظر می­رسد صرف وجود رابطه تلازم (اعم از تلازم منطقی) بین مجموعه جملات تبیین­کننده و گزاره تبیین­شونده تبیین را قابل قبول سازد. تبیینی که مطابق مدل DN صورت گیرد را می­توان یک نمونه از تبیین­هایی دانست که این شرط را برآورده می­کند. در این حالت انجام پیش­بینی­های موفقیت آمیز درمورد رویدادهای مشابه P نشانه توفیق تبیین است.

اگر هدف علم را فراهم کردن زمینه کنترل پدیده­ها و رویدادها بدانیم (قابلیت تکنولوژیک) تبیین قابل­قبول برای گزاره P که توصیف­کننده یک رویداد است، باید علت رخ داد آن را بیان کند. در این صورت اگر با استفاه از این تبیین بتوانیم رویدادهای مشابه را کنترل کنیم آن تبیین پذیرفتنی است.

در مقابل کسانی هدف علم را بدست دادن فهمی از طبیعت و روندهای آن می­دانند. در اینجا به نظر من مفهوم "فهم" چندان روشن نیست ولی با این حال می­توان شرایطی را ذکر کرد که اغلب پذیرفته می­شود که وجود آن شرایط در مجموعه تبیین­کننده موجب فهم بهتر گذاره P می­شود. این شرایط عبارتند از:

  1. بیان "علت" رویدادی که P آن را توصیف می­کند.
  2. روشن کردن "مکانیزمی" که باعث رخ دادن P شده است.
  3. بدست دادن "تصویری" از مکانیزم یا فرایندی که منجر به P شده است. هرچه این "تصویر" آشناتر باشد فهم بیشتر است.
  4. تحویل رویداد P به رویدادهای آشنا.
  5. مشابه سازی با رفتار انسانی (anthropomorphism).

در اینجا لازم است اشاره شود که می­توان تمام تحقیقات علمی را داری یک هدف مشابه ندانست و هدف هر بخشی از علم یا حتی هر تحقیق علمی را بطور خاص در نظر گرفت. بعلاوه در بعضی موارد شاید اساساً نتوان هدفی را مشخص کرد یا توافقی بر روی هدف وجود نداشته باشد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت   توسط مصطفی مهاجری  | 

 

 

 

 

 

دانشگاه صنعتی شریف  - گروه فلسفه علم

نیم سال اول سال تحصیلی ۱۳۸۶-۱۳۸۵

فلسفه علم ۲

مدرس: مهدی نسرین

mehdi_nasrin@yahoo.com

زمان درس: یک شنبه ها-  یک تا چهار بعد از ظهر

 

 


در این درس سه مسئله از حوزه فلسفه علم معاصر بررسی می شوند.

 

بخش اول متمرکز است بر مسئله تبیین علمی پدیده ها. این بخش با معرفی مدل استنتاجی-قانونی پیشنهاد شده توسط همپل شروع می شود. این مدل که تا مدتی مدل استاندارد تببین محسوب می شد با دو مشکل اساسی روبروست. اولاً نمی تواند مفهوم قانون را بدون مشکل و صرفاً با تحلیل منطقی معرفی کند، ثانیاً چون این مدل محدود به قوانین قطعی است بسیاری از توضیحات مبتنی بر قوانین آماری را بر نمی تابد. در ادامه بررسی مسئله تببین، مشکلات این مدل و راه حلها و مدلهای جایگزین ارائه شده توسط فلاسفه علم دیگر بررسی خواهند شد. به این ترتیب در این بخش علاوه بر مسئله تبیین، مفاهیمی دیگر نظیر قوانین، علیت و رابطه پیش بینی و تبیین بررسی خواهند شد. این مقالات در این بخش ارائه می شوند:

Explanation

-         Hempel, C. G. “Studies in the Logic of Explanations”

-         Salmon, W. “Scientific Explanation: How We Got from There to Here

-         Van Fraassen , B. “The Pragmatics of Explanation”

-         Cartwright, N. “The Reality of Causes in a World of Instrumental Laws”

 

در بخش دوم به مسئله ماهیت و ساختار نظریه ها و ارتباط آن با مشاهدات پرداخته می شود.  علاوه بر این، اگرچه بسیاری از فلاسفه در این موضوع متفق القولند که مفاهیم مشاهده ناپذیر بخش مهمی از نظریات علمی را تشکیل می دهند، اما بررسی دقیق معیار تمایز مشاهده پذیرها از مشاهده ناپذیرها و نحوه حضور مشاهده ناپذیرها در نظریات علمی با مشکلات عدیده ای همراه است. به برخی از این مشکلات در این بخش می پردازیم. به این ترتیب در این بخش علاوه بر مسئله مشاهده، مفاهیم دیگری نظیر واقع گرایی، غیر واقع گرایی و ابزارانگاری بررسی خواهند شد. این مقالات در این بخش ارائه می شوند:

 

 

 

Observation

-         Carnap, R. “The Nature of Theories”

-         Maxwell, G. “The Ontological Status of Theoretical Entities”

-         Hanson, N. R. “Observation”

-         Fodor, J. “Observation Reconsidered”

-         Van Fraassen , B. “Arguments Concerning Scientific Realism”

 

بخش آخر به مسئله تایید نظریات و نحوه پذیرش آنها می پردازد. مقالات این بخش در واقع نقطه اتصال مطالب مطرح شده در دو بخش قبلی است. چه زمانی یک مشاهده می تواند یک نظریه یا قانون کلی را تایید کند؟ چه زمانی و بر چه اساسی یک نظریه پذیرفته می شود؟ در این بخش آرای به شدت متفاوتی در باره پذیرفتن نظریات (شامل دیدگاه های کواین در مورد سادگی و کوهن در مورد متقاعد شدن دانشمندان) بررسی می شوند. این مقالات در این بخش ارائه می شوند:

 

Confirmation

-         Quine, W. V. & Ullian, J. S. “Hypothesis”

-         Kuhn, T. “Objectivity, Value Judgment, and Theory Choice”

-         Hempel, C. G. “Scientific Rationality: Analytic vs. Pragmatic Perspectives”

-         (Boyd, R. “Observations, Explanatory Power, and Simplicity: Toward a Non-Humean Account”)

 

 

 

ارزیابی:

 

- از دانشجویان خواسته می شود هر هفته نظرات و پاسخهای خود را در مورد مطالب مطرح شده (بین یک تا دو صفحه) بنویسند. هرکدام از این نوشته ها یک درصد نمره کل را دارند (در مجموع پانزده درصد)

- پس از پایان هر مبحث آزمونی از دانشجویان به عمل خواهد آمد. هر آزمون بیست درصد نمره کل را دارد. (در مجموع شصت درصد)

- هر یک از دانشجویان باید مقاله ای در مورد یکی از مباحث فوق تحویل دهد. اندازه مطلوب برای این مقاله، پانزده تا بیست و پنج صفحه و موعد تحویل آن (حداکثر) یک ماه پس از پایان کلاسها است. (سی درصد نمره کل)

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت   توسط مهدی نسرین  |