امير احسان كرباسي زاده
علت سقوط اجسام بر روي زمين چيست؟ پاسخ بدين پرسش و هزاران پرسش از اين قبيل از جمله اهداف فعاليت علمي است. دانشمندان براي فهم پديده هاي طبيعي بدنبال علل آنها مي روند .يكي از پرسش هاي اساسي در فلسفه علم ناظر به ماهيت رابطه عليت است. پرسشي كه بدنبال آن اهميت پيدا مي كند نقش عليت در تبيين پديده هاست. اما چگونه تبيين صورت مي گيرد و آيا مي توان يك مدل فراگير از تبيين بدست داد؟ سقوط اجسام بر روي زمين را مي توان با قانون جاذبه توضيح داد. اما قانون چيست؟ نقش تبيين گري آن از كجا آمده است؟ آيا قوانين علمي ضروري هستند ؟ رابطه قوانين و عليت چيست؟
در اين درس به بررسي چهار مفهوم مرتبط با هم و پرسشهايي از قبيل آنچه در بالا آمده است مي پردازيم. اين مفاهيم به ترتيب عبارتند از:
جلسه اول:
عليت: مباحث مقدماتي
What is this thing called Metaphysics, chapter 4, Brian Garret
جلسه دوم:
عليت و شرطي هاي خلاف واقع
Causation, Philosophical Papers, Vol 2, David Lewis
جلسه سوم:
شرطي هاي خلاف واقع و قوانين
The Problem of Counterfactuals, Nelson Goodman
جلسه چهارم:
ديدگاه هيومي در مورد قوانين
What is a law of Nature, David Armstrong, Chapter 1, 2
جلسه پنجم:
ديدگاه ضرورت گرايانه در مورد قوانين
Laws of Nature, Fred Dretske
جلسه ششم:
نقد ديدگاه ضرورت گرايانه
Necessities and Universals in Natural Laws, D. Mellor
جلسه هفتم
قوانين و حذف گرايي
Do the Laws of Physics State the Facts, Nancy Cartwright
جلسه هشتم
تبيين و مدل استنتاجي قانوني
Studies in the logic of Explanation, Carl Hempel & Paul Oppenheim
جلسه نهم
تبيين و وحدت
Explanation as Unification, Philip Kitcher
جلسه دهم
تبيين از ديد ون فراسن
Pragmatics of Explanation
جلسه يازدهم
تبيين و علت
Causal Explanation, David Lewis
جلسه دوازدهم
استنتاج به بهترين تبيين
Inference to the best Explanation, Peter Lipton, chapter 4
جلسه سيزدهم
آزمايش فكري و افلاطون گرايي
جلسه چهاردهم
آزمايش فكري و تجربه گرايي
منبع دو جلسه فوق از كتاب ذيل است:
Contemporary debates in the philosophy of Science
"همه اين شخصيت ها، خوب يا بد، زشت يا زيبا، فقير يا غني، اكنون در مرده بودن با هم برابرند" استنلي كوبريك- بري ليندون
تصوير استانداردي كه از تاريخ فلسفه علم برايمان ترسيم مي شود اين است كه اعضاي حلقه وين ناگهان از مادران باكره (و بي دخالت پدر) زاده شدند ونحله اي فلسفي را بنيان گذاشتند كاملاً گسسته از كل تاريخ فلسفه. امروز مي دانيم كه اين تصوير درست نيست و تجربه گرايي منطقي يكي از شاخه هاي فلسفه علمي (Scientific Philosophy) بود كه در اروپاي آلماني زبان ماخ و در فرانسه حلقه كوري و پوانكاره، در انگلستان برتراند راسل و در ايالات متحده جيمز، ديوئي و پرس نمايندگان آن به شمار مي آمدند.
تصوير استاندارد تنها درباره زاده شدن اين نحله فلسفي برخطا نيست، شرح درگذشت متوفي نيز ايراداتي دارد. مطابق شرح استاندارد، زندگي فكري رخوتناك مهاجران ويني در آمريكاي پراگماتيست باعث شد تحرك فلسفي اينان – در تقابل با زماني كه در مقابل ورزيدگاني چون هايدگر و كاسيرر بالا و پايين مي جهيدند – به شدت كاهش يابد و مستعد سكته در مقابل عارضه هاي "دو جزم" و "ساختار انقلابات علمي" شوند (به اينها سم سياست هاي آموزشي و اجتماعي فاتح جنگ جهاني دوم را هم مي شود اضافه كرد).
به این ترتیبُ شرح استاندارد چنين داستاني را به خوانندگانش ارائه مي دهد: مدل تاریخ گریز فلسفه علم (Philosophy of Science) ( و نه فلسفه علمي) ناگهان در مقابل شرح تاريخي كوون از علم خود را خلع سلاح يافت و جایش خود را به مدل های جایگزین داد. اين بار نيز افسانه بكرزايي در مورد عامل قتل شنيده مي شود و گويي كوون صرفاً چون به تاريخ علم علاقه مند بود ايده هاي تغيير پارادايم علمي را تقريباً در خلاء كشف كرده است.
دست كم دو متفكر – از قضا- مجاري الاصل كه بعد از جنگ دوم جهاني شهروند بريتانيا شدند چندي پيشتر از انتشار مدخل انقلابات علمي در دايرت المعارف بين المللي علوم يكپارچه (1962) شرحي از بسط نظريه هاي علمي داده اند كه در آن بر نقش حلقه هاي فكري دانشمندان، عوامل اجتماعي و اقتصادي تأكيد شده و ايده پيشرفت انباشتي علم كنار گذاشته شده است.
يكي از اين ها مايكل پولاني (برادر كارل پولاني اقتصاددان مشهور) پزشك، شيميدان و فيلسوف علم مجاري-انگليسي است كه در ميانه دهه 1930 به مخالفت با شرح پوزيتيويستي علم بر مي خيزد. عليرغم اختلاف زبان و واژگان در كارهاي پولاني و كوون، شباهت آراي آنها چشمگير است. هرچند كوون در ويراست اول كتابش نامي از مايكل پولاني نمي آورد اما در دومين ويراست "ساختار انقلابات علمي" به او ارجاع مي دهد. (بخصوص كه امروز مي دانيم كوون در جلسات سخنرانی پولاني حاضر مي شده و با او درباره معرفت شناسي علم به بحث مي نشسته است). مايكل پولاني همچنين منتقد علم به اصطلاح ماركسيستي (به بيان امروزي: علم بومي روسيه بولشويك) دهه 1930 اتحاد جماهير شوروي بود. او در مقاله مشهورش "جمهوري علم" ادعا مي كند جامعه دانشمندان قوانين سياسي و اقتصادي دارد كه بسيار شبيه قوانين حاكم بر بازار توليد كالاست و اعمال قید و بندهای ایدئولوژیک بر آن از کارایی و سرعت پیشرفت علمی می کاهد.
نفر ديگر آرتور كوستلر نويسنده و متفكر بازهم مجاري-انگليسی است كه در 1959 كتاب خوابگردها را نوشت (كه توسط منوچهر روحاني به فارسي ترجمه شده است). در اين كتاب، كوستلر ايده هدف واحد براي دانشمندان را كنار مي گذارد. او اعلام مي دارد "تاريخ نظريه ها درمورد كيهان را مي شود، بدون اغراق، تاريخ وسواس هاي جمعي و روان گسيختگي هاي كنترل شده ناميد، و برخي كشفيات علمي بيشتر به رفتار خوابگردها مي ماند تا فعاليت يك مغز الكتريكي". كوستلر هم مانند پولاني منتقد سياست هاي استالينيستي اتحاد جماهير شوروي در انتهاي دهه سي بود. او در شاهكارش "ظلمت در نيمروز" محاكمه هاي دست جمعي، دادگاه هاي چند دقيقه اي، اعتراف گيري، و خودزني مقامات ارشد حزب و فرزندان انقلاب اكتبر را به زيبايي به تصوير مي كشد.
درباره آراي فلسفي اين دو نويسنده، نقد آنها بر سياست هاي استالين و تأثير آنها بر تامس كوون خواهم نوشت.
امروزه این ادعا در میان اکثر متافیزیکدانها رایج است که علم میتواند منبع معرفتی برای متافیزیک محسوب شود. حال بسته به اینکه متافیزیک تا چه اندازه به علم وابسته است، گرایشهای مختلفی را میتوان مشاهده کرد. در افراطیترین مکان طیف مذکور، متافیزیک علمگرایانه قرار دارد که نمونهی بارز آنرا میتوان در کتاب نسبتاً جدید لیدی من(Ladyman) و راس(Ross) دید: هر چیزی محکوم به رفتن است، متافیزیک طبیعی شده[1]. تلاش آنها در این کتاب متمرکز بر رد شدن تز اینهمانی تمایزناپذیرهای لایبنیتس است که فلاسفهی علم توانستهاند با کمک مکانیک کوانتومی آنرا نشان دهند.
تمایزناپذیری ذرات کوانتومی تقریباً با پیدایش مکانیک کوانتومی بر سر زبانها افتاد. اما در اواخر دههی 1980 بود که ردهد(Redhead) و فرنچ(French) با استدلالیتقریبا ًقاطع نشان دادند اشیاء کوانتومی یا اساساً فرد نیستند و یا اینکه اگر هم فرد باشند بر اساس تز اینهمانی تمایزناپذیرها فردیت نمییابند[2]. جدا از ریزهکاریهای فلسفی و علمی داستان مزبور، آنچه اهمیت دارد اتفاقی است جالب توجه که از سال 1988 تا 2009 به درازا کشید تا ضعف روششناختی متافیزیک طبیعتگرایانه را به نحوی روشن سازد. بعد از اینکه ردهد و فرنچ مقالهی مزبور را منتشر کردند واکنشهای متفاوتی بروز کرد. ون فراسن در کتاب معروف خود مکانیک کوانتومی، از دیدگاه یک تجربهگرا[3] استدلال آنها را نشانهی «خداحافظ متافیزیک» قلمداد کرد. چرا که بر اساس آن، فیزیک با دو نوع متافیزیک ناسازگار، سازگار است. اما پر سروصداترین واکنش، بهرهبرداری فرنچ و لیدیمن بود که در اواخر دههی 1990 رخ داد[4]. آنها استدلال کردند واقعگرایی ساختاری هستیشناختی میتواند دیلمای مذکور را منحل کند. براساس این تز متافیزیکی، جهان اساساً از افراد و ویژگیهای ذاتی ساخته نشده، بلکه براساس ویژگیهای ساختاری قوام یافته است. لیدیمن و راس در کتاب خود از همهی توان خود استفاده میکنند تا متافیزیکدانان سنتی را به سخره کشند، چرا که متافیزیکدانان سنتی یا اساساً به علم توجهی ندارند و یا اگر هم توجهی دارند توجه آنها به شیمی دبیرستان محدود می شود. آنها مدعیاند که میخواهند «متافیزیک طبیعتگرایانهی حقیقی» را بنا نهند. متافیزیکی که کاملاً بر اساس فیزیک بنیادین بنا شده است.
اما در سال 2008 ساندرز(Saunders) (فیلسوف آکسفوردی) و مولر (Muller) (فیلسوف در دانشگاه اوترخت هلند) نشان دادند که استدلال ردهد و فرنچ در فضای متناهیبعد غلط است و برخی از اشیاء کوانتومی تمایزپذیر هستند[5]. اخیراً در سال 2009، مولر و سیوینک(Seevinck) (هر دو از اوترخت هلند) نشان دادند[6] که نتیجهی ساندرز- مولر حتی در فضای نامتناهی بعد هم برقرار است. به قول خودشان: «بنابراین ما در موقعیتی هستیم که میتوانیم با نهایت اطمینان ادعا کنیم تمامی انواع ذرات مشابه در تمامی حالات فیزیکی، چه سره و چه ترکیبی، در تمامی ابعاد متناهی و نامتناهی فضاهای هیلبرت و بر پایهی اصول موضوعهی مکانیک کوانتومی بهصورت کتگوریکال[7] تمایزپذیر هستند». در واقع مقالهی آنها تیر خلاصیست بر مدافعان واقعگرایی ساختاری و بدتر از آن متافیزیکدانان طبیعتگرا. چرا که بهترین تز متافیزیکی در دست آنها همین واقعگرایی ساختاری هستیشناختی بود.
اما فارغ از جزئیات واقعاً مهم، چرا 20 سال صرف شد تا استدلالی نه چندان پیچدهی ردهد- فرنچ غلط بودنش نشان داده شد؟ غلط بودن استدلال ها امری نامعقول حتی در جامعهی ریاضیدانان و فیزیکدانان نیست، اما 20 سال به نظر کمی زیاد است.
آنچه در نظر اول پاسخ گوی پرسش مزبور است به نظر تفاوت روش شناختی میان جامعهی علمی و جامعهی فیلسوفان فیزیک است. اساساً فلاسفهی فیزیک برای رسیدن به نتیجهی خود از سه مرحله عبور میکنند: 1. استخراج نتایج علمی از نظریههای علمی (در این مرحله ایدههای فلسفی بسیار کمرنگ هستند) 2. برقرار کردن رابطه میان نتایج و مفاهیم محض علمی از یک طرف و تزها و ایدههای فلسفی از طرف دیگر 3. پردازش و نتیجهگیری فلسفی. اما همواره تعداد کمی از فیلسوفان فیزیک در دو مرحلهی اول مشغول به کار هستند. مراحلی که اساساً شامل استخراج فرمولها و پردازش ریاضی- فیزیکی است. به نظر فقدان نیروی انسانی و توجه فیلسوفان فیزیک در دو مرحلهی اول است که باعث آن شد 20 سال زمان صرف شود تا نتیجهگیری فلسفی ردهد- فرنچ اشتباه بودنش نشان داده شود. جالب توجه است که فیلسوفان فیزیک در اوترخت، اکثراً به کارهای صوری و محاسباتی میپردازند و شاید تنها آنها میتوانستند استدلالی نسبتاً پیچیده برای تمایزپذیری ذرات کوانتومی اقامه کنند.
اما در جامعهی علمی محاسبات و نتیجه گیریهای علمی دائماً در حال ارزیابی هستند، چه در سطح آزمایشگاهی و چه در سطح ریاضی. چرا که فیزیکدان کاری به جز آن ندارد. اما درست همین ویژگیست که به فلسفهی طبیعتگرایانه منتقل نمیشود، یا لااقل هنوز منتقل نشده است، یعنی ارزیابی ریاضی- علمی بر روی ادعاهای فلسفی مربوطه. شاید نزدیکی روزافزون فلاسفهی فیزیک به فیزیک و استفاده از استدلالهای صرفاً علمی واکنشی باشد به این نوع مشکلات.
[1]Ladyman, J. and Ross, D. (2007), Every Thing Must Go: Metaphysics Naturalized (Oxford: Oxford University Press).
[2]French, S. and Redhead, M. (1988), 'Quantum Physics and the Identity of Indiscernibles', The British Journal for the Philosophy of Science, 39, 233-46.
[3]Van Fraassen, B, C. (1991), Quantum Mechanics: An Empiricist View (Oxford: Oxford University Press).
[4]Ladyman, J. (1998), 'What is Structural Realism?', Studies in History and Philosophy of Science, 29 (409-424).
4French, S. and Ladyman, J. (2003), 'Remodeling Structural Realism: Quantum Physics and the Metaphysics of Structure', Synthese, 136, 31-56.
5Muller, F.A., Saunders, S.W. (2008), ‘Discerning Fermions’, British Journal for the Philosophy of Science 59 , 499–548.
[6]Muller, F.A., Seevinck, M.P. (2009), ‘Discerning Elementary Particles’, Philosophy of Science (Forthcoming).
[7] منظور بدون توجه به ویژگی های احتمالاتی است.
منتظر بودم هم تيمي هام بيان منو بغل كنند ولي هيچكس نيومد ... بهشون گفتم "زودباشين منو بغل كنين و گرنه داور گل رو قبول نمي كنه" ديگو مارادونا- خاطره از گل زدن با دست به انگلستان
زدن گل با دست در جام جهاني كار سختي نيست. شايد به مراتب از گل زدن با پا آسانتر هم باشد. مهم اين است كه داور گلي را كه با دست زده شود قبول كند. و اين مهم تنها يك بار در ورزشگاه آزتك مكزيكوسيتي به سال 1986 رخ داده است.
در دقيقه پنجاه و يكم بازي آرژانتين وانگلستان پيتر شيلتون دروازه بان يك متر و هشتاد و پنج سانتي انگلستان براي مشت كردن توپي از دروازه بيرون آمد كه مارادوناي يك متر و شصت و پنجي هم به دنبال آن بود. عليرغم برتري قدي شيلتون و برتري موضعي او (چون علي القاعده دروازه بان مي تواند با دست توپ را دور كند!) دست چپ مارادونا زودتر به توپ ضربه زد و توپ به درون دروازه غلطيد و داور تونسي گل را صحيح اعلام كرد.
معمولاً زرنگي مارادونا و خام شدن داور را عامل قبول شدن گل مارادونا مي دانند. اما نبايد فراموش كرد كه اگر بازيكنان آرژانتيني به استقبال كاپيتان خود نرفته بودند بسيار بعيد بود كه داور گل را قبول كند. تصور كنيد هيچكس مارادونا را بغل نمي كرد و از سوی دیگر بازيكنان خشمگين حريف بر سر داور خراب مي شدند. اما آرژانتيني ها گل با دست را جا انداختند و داور نيز بر آن صحه گذاشت. معمولاً هم كه بعد از سوت داور آن چه به جايي نرسد، البته فرياد است.
بازي آرژانتين و انگلستان در پيش روي بيش از صد و ده هزار تماشاگر و چهار سال پس از جنگ مالويناس بين اين دو كشور، انجام شد. نتيجه بازي خصومت را بين دو كشور افزايش داد. انگليسها احساس مي كردند با تقلب بازي را باخته اند و آرژانتيني ها از شيوه پيروزي شان مشعوف بودند. اما چه گل مارادونا را تقلب واضح، چه تردستي جادوگرانه يك ستاره، چه تركيبي از هر دو بدانيم، نقش ساير بازيكنان آرژانتين در "قبولاندن" اين گل دست كمي از كاپيتان اعجوبه شان نداشت. آنها هم در اين گل شريكند، چه اين گل يك افتضاح باشد چه يك شاهكار. فوتبال يك بازي گروهي است.
اما فوتبال تنها بازي گروهي در جهان امروز نيست. گويي اين نكته را افشين قطبي سرمربي تيم ملي فوتبال فراموش كرده است. اگر شما وارد اتوبوسي بشويد كه در روي يكي از صندلي هايش قاتلي نشسته است در جنايت او شريك نيستيد. اما اگر به مجلسي دعوت شويد كه در آن فرد بي ادب، تهمت زن و متوهمي با بيانيه هاي صد تا يك غاز حضور دارد – و از همه اين ها هم اطلاع داشته باشيد و باز هم برويد- در اين امور شريك هستيد. حضور افشين قطبي در كنار محمد مايلي كهن چنين وضعيتي است (همه فوتبالدوستان با سابقه مايلي كهن و ماجراي بيانيه هاي موهن و متوهمانه اش آشنا هستند).
برخي از دوستان ما به دلايل سياسي ديگر علاقه اي به قطبي ندارند، اما من هر چه بيشتر درون نگري مي كنم متوجه مي شوم كه بغض من كاملاً فوتبالي است. آخر به چه قيمتي آبرو و محبوبيت خود را فداي كنار مايلي كهن نشستن كردي؟ نمي توانستي مريض شوي؟ اين همه ويروس در اين جهان هست! نمي توانستي مسموم شوي؟ اين همه رستوران در تهران هست! نمي توانستي مثل علي دائي، در يك چشم به هم زدن، اردويي در كنار يكي از تيم هاي محلات اسپانيا براي تيم ملي بر پا كني؟ اين همه راه وجود دارد براي اين كه در نيم متري مايلي كهن –رسواگر گنده باقالي ها و ژنرال قندلي ها – با کت و شلوار و بدون کفش و کراوات با چهره ای مغموم و مبهوت ننشيني. كسي كه سابقه توهين به خبرنگاران، بدررفتاري با جوانان، بي احترامي به بزرگان، برباد دادن بهترين تيم اميد و تحميل شكست هاي تحقيرآميز بين المللي را در كارنامه اش دارد، نبايد به عنوان همنشين انتخاب كرد. قطبی احتمالاً درس مارادونا به فوتبالگران را فراموش كرده: در جا انداختن گل مردود همه تيم سهيم هستند.
پي نوشت: اگر احیاناْ كسي از شما پرسيد اين پست چه ربطي به فلسفه علم دارد لازم نيست جوابش را بدهيد.
آخرين جلسهی درس مقولات ويژه در فلسفهی علم بود. کتاب بازنگری در پوزيتيويسم منطقی بعلاوهی نقد کواين بر اين نحلهی فلسفی به پايان رسيده بود. دکتر نسرين به عنوان حسن ختام به اين نکته اشاره کردند که بين فلسفه و زندگی پوزيتيويستها هماهنگی وجود دارد. زندگی اعضای حلقه متاثر از نحوهی تفکر و فلسفهی آنان بود. پوزيتيويسم برای آنان نه تنها يک نحلهی فلسفی بلکه يک جور نحوه و طريق زندگی بود. اين ويژگی امروزه بسيار کمرنگ شده است. فلاسفهای را میبينيم که مقالاتی در تاييد يک نگرهی فلسفی مینويسند ولی در زندگی عاديشان به کلی نسبت به آن نگره خنثی هستند.
بلافاصله سطور "عليه روش" در مقابل ذهنم ظاهر شدند. جايی که فايرابند صراحتاً پرده از هدف اصلی خود برای دفاع از آنارشيسم بر میدارد: همانطور که پيش از اين، دين را از دخالت در زندگی مردم جدا کرديم، اينک لازم است علم را، که دين جديد عصر ما شده و تبديل به يک ايدئولوژی خطرناک شده است از دخالت در زندگی مردم دور کنيم. من آمدهام تا از مردم در برابر علم دفاع کنم.
(گويی دارد میگويد اين استدلالهای کتاب(عليه روش) نيستند که مرا به آنارشيسم رساندند و ازآنان آنارشيسم را نتيجه گرفتم. بلکه اين اعتقاد به آنارشيسم و آگاهی از خطر هرگونه ساختارپذيری است که باعث شد من برای آنارشيسمی که برايم حکم پيشفرض را داشت دلايلی دست و پا کنم که اين کتاب را تشکيل میدهند.)
احساس کردم- شايد به غلط- نتيجهی سخنان دکتر نسرين اينست که پوزيتيويستها از علم يک روش زندگی ساختهاند، يک ايدئولوژی، يک دين! و کجای اين خوبست؟ ايدئولوژیها چه بلاها که بر سر مردم نياورده اند و چه جنگها که راه نينداخته اند.
ورنر هايزنبرگ در بحث با يک جوان نازی میگويد: در سراسر تاريخ مردم اعتقاد داشتهاند که بايد از حقيقت با قدرت دفاع کرد. يا به بيانی صريحتر و زشتتر "هدف وسيله را توجيه میکند!"وقتی در بصيرت هايزنبرگ دقت کنيم در آن دو نکته را تشخيص میدهيم: اولاً برابر گرفتن ايدئولوژيمان با حقيقت دست کم گرفتن حقيقت است. ثانياً وقتی فرد به اين باور برسد که ايدئولوژی او عين حقيقت است سعی میکند با قدرت هر چه تمامتر از اين حقيقت دفاع کند در نتيجه به هر وسيلهای متوسل خواهد شد و روح ماکياولی در او حلول می کند.
شايد حق با فلاسفهی جديد است که بين زندگی و کار فلسفی تفکيک قائل میشوند. آنان برای ايدهها و افکارشان اهميت قائلند ولی همه چيز را بر اساس آن بنا نمیکنند. زندگی را فدای فلسفه نمیکنند. و به آن همچون يک ايدئولوژی نمینگرند. شايد اين به فروتنی در برابر حقيقت نزديکتر باشد.
پی نوشت: اين را هم بگويم که من ترديد دارم بتوانيم علم را يک ايدئولوژی بدانيم. ايدئولوژيها ساختارهای صلب و تغيير ناپذيری دارند. احکام خود را تغيير ناپذيرند میشمرند.آيا علم نيز چنين است؟ پوپر علت پيشرفت مداوم علم را اين میداند که در روش به گونهايست که پيوسته خود را نقد و تصحيح میکند. ايدئولوژی (از درون) نقدناپذير است. ايدئولوژيها گوينده و فرماندهاند حال آنکه علم شنونده است.
از نظر قدما تحصیل حاصل محال است: بدان معنا که نمی شود آن چه را فی الواقع داریم به دست آوریم ،چنان که پر کردن ظرف پر محال است.
داستان از آن قرار است که جمعی از خوانندگان رمان پرفروش کافه پیانو از موضع گیری نویسنده کتاب در قبال انتخابات ۲۲ خرداد و مطالبی که ایشان در وب سایتش می نویسد "شاکی" شده اند. از این عده برخی تصمیم گرفته اند که کتاب را برای نشر چشمه -ناشر رمان - پس بفرستند. برخی دیگر هم تصمیم بر آن داشتند - یا دارند - که تعدادی از نسخ این کتاب را زیر پل کریمخان زند در جلوی کتابفروشی آتش بزنند. آقای حسین کیائیان مدیر انتشارات چشمه، با نویسنده تماس گرفته اند و از اینکه در این مملکت "کتابسوزان" باب شود اعلام نگرانی کرده اند. توصیه ایشان به نویسنده این بود که با نوشتههایش این عده را تحریک نکند. نوسنده هم نوشته است که اولا مطالبش تحریک آمیر نیست -"یعنی کسی را ترغیب به این کار نکردهاست" در ثانی - نقل به مضمون - حق دموکراتیک اوست که هر چه می خواهد بنویسد.
من این رمان را نخوانده ام. سرکی به وب سایت ایشان انداختم و می توانم بگویم چندان "تحریک" نشدم. (شایدجز یه صورت "جزئی" در مورد عنوان وب سایت - "گفتم گفت" - که یادآور ستونی در روزنامه کیهان است). می شود گفت این سایت از مصادیق "تبرج" نیست.
این پست در مورد رمان یا وب سایت نویسنده اش یا جامعه دموکراتیکی که وی در آن می زید نیست.حتی درباره رفتار آن دسته از "معترضین" به آرای نویسنده هم نیست. واضح است که آتش زدن چند جلد کتاب از نویسنده ای ایرانی در این وانفسای کودتای روسی، تظاهرات انگلیسی، آنفولانزای مکزیکی و گرد و غبار عراقی آن هم زیر پل سرسلسله آل زند نه تنها دردی را از کسی دوا نمی کند، کاری است ناپسند و غیر قابل توجیه (در ضمن یرای محیط زیست هم مخرب است). اما این کار "کتاب سوزان" نیست. این پست در این باره است.
کتاب سوزان با سوزاندن کتاب فرق دارد. کناب سوزان شکل بسیار بدوی از سانسور سیستماتیک کالاهای فرهتگی است: یعنی محو فیزیکی کالای فرهنگی توسط قدرت به شکلی که دیگر دسترسی به آن کالا - چه کتاب باشد چه نوار چه سی دی چه فیلم - برای کسی میسر نباشد. به این تعبیر، سوزاندن کتاب نه شرط لازم و نه شرط کافی در کتاب سوزان است. شما اگر تمام کتاب های کتابخانه شخصی خود را بسوزانید از اتهام ارتکاب کتاب سوزان مبری هستید(اصلا چه بسا این کار را برای "فرار" از دست کتاب سوزان حکومتی انجام دهید - شبیه به آن چه برای قهرمان " مرشد و مارگاریتا" در جهان داستان و نویسنده آن در جهان واقعی رخ داده است). اما اگر دستگاه سانسور کالایی فرهتگی را تمام و کمال از بین برد کتاب سوزان انجام داده است.
میخائیل باختین فیلسوف و نویسنده روس در زمان جنگ جهانی در حال نوشتن کتابی بوده است. از سوی دیگر برای پیچاندن تنباکو و ساختن سیگار، کاغذی جز آن چه بر آن می نوشته نداشت. از این رو همان طور که در نوشتن پیش می رفته در صفحات ابتدایی تنباکو می ریخته و آن ها را دود می کرده است: این سوزاندن کتاب است. از سوی دیگر نازی ها تنها نسخه کتاب دیگر او - "رمان تاریخی"- را که به چاپخانه رفته بود می گیرند و از بین می برند: این کتاب سوزان است.
سانسور سیستماتیک کالاهای فرهنگی در ایران ماجرای جدیدی نیست. مدتهاست - و این موضوع قدمت دست کم صد ساله دارد- که کتاب ها خمیر می شوند، نوارها پاک می شوند، روزنامه ها تعطیل می شوند و جدیدا که سایت ها فیلتر می شوند. پس نگرانی آقای کیائیان از باب شدن کتاب سوزان در ایران بی مورد است. چیزی که رایج است باب نمی شود. تحصیل حاصل محال است.