... علم زمان ما كه كمتر نظرى و بيشتر تكنيكى و تكنولوژيك است، اثرش را در توسعه نشان مى دهد. ...
... تبديل مركز ISI به كعبه مقاله سازان با بعضى تصميم ها و اقدام هاى ديگر مناسبت دارد و افراط و تفريط به آن محدود و ختم نمى شود. دانشگاه ها اغلب به مقاله هاى استادان اگر در مجله هاى غيرمنتسب به دانشگاه يا مراكز علمى چاپ شوند يا نشانى از خودى بودن در آن ظاهر نباشد، نمره نمى دهند يا نمره بسيار كمى مى دهند. معنى اين تلقى اين است كه علم مهم نيست بلكه دانشگاه مهم است. ملاك هم تعلق و انتساب به دانشگاه است نه مقام علمى استاد. اگر بنويسند كه او استاد دانشگاه تهران است و مقاله اش در مجله هاى داراى عنوان علمى- پژوهشى چاپ شود، نمره اى مى گيرد و اگر اين شرايط حاصل نباشد مقاله اش اعتبار ندارد و يا مثلاً در حدود يك دهم نمره و امتياز به آن تعلق مى گيرد. دادن عنوان علمى- پژوهشى به مجله ها هم گرچه موجه به نظر مى آيد، در كشور ما صورت و وجه خوبى نداشته است. ...
... يعنى مقاله هايى علمى است كه رسماً علمى و تحقيقى شناخته شود و درجه علمى- پژوهشى هم با حكم رسمى معين مى شود. ...
... علم گرچه مايه شرف و حرمت و سرافرازى است اما در عصر ما آن را تنها براى سرافرازى نمى جويند. ...
... به فكر اين باشيم كه به نحوى وضع مقاله نويسى پراكنده و نوشتن مقالات بى ارتباط را تغيير دهيم و در پى يافتن و طرح مسائل علمى خاص كشور باشيم و براى حل آن مسائل پژوهش كنيم. ...
... علم بايد وجود داشته باشد تا فهرست نويسان كتاب ها و مقالات علمى را فهرست كنند. كتاب و مقاله را دانشمندان هرگز و هيچ جا براى درج عنوان آنها در فهرست ننوشته اند و اين كشف زمان ما و بويژه تلقى بعضى از نويسندگان مقالات علمى ما از علم است كه پژوهش را بايد براى ثبت در فهرست انجام داد. ...
... علوم انسانى و اجتماعى زبانى دارند و همراه با آن زبان بوجود مى آيند. اقتباس اين علوم هم در طى جريانى صورت مى گيرد كه زبان اقتباس كننده مهياى پذيرفتن معانى و مفاهيم فرارسيده از خارج مى شود. ...
... احياناً نوشته هاى خود را با پرداخت پول آگهى چاپ كنند. ...
... اگر قرار است ما اينجا پژوهش كنيم و حاصل آن را به خارج بفرستيم چرا از فرار يا مهاجرت مغزها شكوه داريم. دانشمندان مقيم خارج از كشور هم مقاله مى نويسند و خيلى آسان آثارشان را چاپ مى كنند. اگر قرار است به اينجا بيايند و حقوق از مراكز علمى كشورشان بگيرند و مقاله به زبان خارجى براى صدور به خارج بفرستند آيا بهتر نيست كه همانجا بمانند و از شرايط و امكان هايى كه در اختيارشان قرار دارد، بهره مند شوند. ...
جملات بالا از مقاله رضا داوری اردکانی نقل شده است این مقاله در روزنامه ایران چاپ شده بود که اصل آن را می توانید در ادامه مطلب ببینید.
(ضمناً به علیرضا برای اینکه توانسته این مقاله را در صفحه تحت مدیریتش چاپ کند تبریک می گم)
در مورد نکته ای که آرمان در بخش نظرات مطرح کرده باید بگم که کارناپ در زندگینامه اش نوشته که نظرات پوپر در حلقه بررسی می شده و از اونجا که کتابش هم جزو انتشارات حلقه منتشر شده نتیجه گرفتم که لابد در برخی جلسات حلقه حضور داشته. اما گیلیس در کتاب فلسفه علم در قرن بیستم صریحا گفته که هیچوقت از پوپر برای شرکت در جلسات حلقه دعوت نشده و در واقع گفته کتاب سیخ یخاری را تایید کرده. بنابراین طبق شواهد موجود پوپر در جلسات حلقه حضور نداشته. از بابت اشتباه پیش آمده از خوانندگان و از علیرضا شفاه عذرخواهی می کنم.
باید منتظر بمونم ببینم که چند تا دیگه اشتباه از مقاله های من در خواهد اومد.
این احتمالا آخرین نوشته فلسفه علم به قلم یاسر خوشنویس در آنالوطیقاست که دیروز (چهارشنبه ۱۷ مرداد) در صفحه اندیشه روزنامه ایران (صفحه ۱۰) چاپ شد:
انسانی در برابر «علمی» (PDF) (HTML)
به امید خدا آنالوطیقا از هفته دیگه با مقاله خوبی که آقای یغمایی خودمون نوشته ادامه پیدا میکنه. البته در حوزه فلسفه فیزیک. با عنوانش هم خیلی حال کردم: فيزيک آقابالاسر نمي خواهد؟
این هم دیگه آخر این پست لینک به تنها مطلبی که در مورد الکساندر کویره مورخ علم به زبان فارسی منتشر شده (فکرکنم البته!). تاریخ نویسی او از عناصر موثر بر کوهن در ساخت فلسفه اش است.(خودم خیلی ازش خوشم میاد
) مقاله به قلم امیر بخشی زاده از دانشجوهای فلسفه علم دانشگاه علوم تحقیقاته:
نقش کویره در تاریخ علم (HTML) (PDF)
چرا دیگه پست نمیگذارید؟
اینم لینک آخرین مطلب آنالوطیقا(قسمت ۱۵) (فلسفه تحلیلی) که هر چهارشنبه تو صفحه فرهنگ و اندیشه روزنامه ایران (صفحه ۱۰) منتشر میشه:
آگاهى و غول چراغ علاءالدين (یاسر پوراسماعیل) (HTML) (PDF)
ضمنا برای صفحه پنجشنبه ها (اشارات و تنبیهات) نیاز به همکاری کانتیننتال دارم!دست مصطفی و ساجد(خان!) هم درد نکنه...
موسسه پژوهشی حکمت وفلسفه بر گزار می کند:
نشستهای هفتگی فلسفه سیاسی معاصر
آغاز دوره: مرداد ۱۳۸۶
لینکهای زیر مال مطلبیه که من سال گذشته برای روزنامه ایران نوشتم و موضوعش مرور تاریخی بر مسأله تمیز علم از غیر علمه. می شه گفت یه نسخه روزنامه ای شده مطالبیه که تو درس فلسفه علم ۱ خونده بودیم. یه کم قدیمیه ولی برای فعال شدن دوباره اینجا بد نیست.
این هم یادداشت انتقادیه که آقای مقدم حیدری لطف کردند و درباره مطلب من نوشتند.
در راستای حمایت از اقدام اخیر مصطفی برای فعال شدن مجدد اینجا به نظرم بد نیومد که لینک مطالبی رو که یاسر درباره فلسفه علم تو صفحه آنالوطیقای روزنامه ایران که چهار شنبه ها چاپ می شه اینجا قرار بدم. به خصوص که به نظرم برای دوستانی که علاقه مندند درباره این رشته و مباحث آن اطلاعاتی بدست آورند علاوه بر اینکه یه نقطه شروع مناسبه منبع شناسی خوبی هم داره. امیدوارم یاسر هم منو ببخشه که بدون اجازش این لینکها رو اینجا قرار دادم چون ساعت ۱۲:۳۰ نیمه شب نمی شد بهش زنگ زد و کسب اجازه کرد. در ضمن که هدف (= فعال شدن دوباره اینجا) هر وسیله ای رو توجیه می کنه.
فکر می کنم این صفحه تنها صفحه منظمیه که درباره فلسفه تحلیلی تو روزنامه ها در میاد و به خاطرش باید به علیرضاخان شفاه* دست مریزاد گفت.
چرا كندى در روز ۲۲دسامبر ۱۹۶۳ كشته شد؟
آيا الكترون ها واقعاً وجود دارند؟
--------------------------------
* تا حالا دقت کرده بودید چقدر پسوند خان به اسم علیرضا میاد؟
رابطه ميان فلسفه ذهن، که خود به آن مشغوليد و رهيافت هاي تجربي تر (مثل علوم شناختي، روانشناسي، نوروبيولوژي و غيره) را چگونه توصيف مي کنيد؟
جائگ وون کيم (فيلسوف ذهن کره اي) رابطه چنداني ندارند. نتايج و پيامدهاي تجربي با فعاليت هاي انتزاعي چندان مرتبط نيستند. يافته هاي تجربي و نظري که گهگاه مي خوانم يا مي شنوم جالب اند و مي توانند افکار فلسفي را برانگيزند ولي فکر نمي کنم ميان کاري که من در فلسفه ذهن مي کنم و نتايج علوم نظام مندي مثل علوم شناختي و آگاهي ارتباطي واقعي وجود داشته باشد.
در فيلم برزيلي «ايستگاه مرکزي» دورا معلم بازنشسته مدرسه است که در ايستگاه مي نشيند و براي مردم بي سواد نامه مي نويسد و از اين طريق مخارج زندگي اش را تامين مي کند. ناگهان براي او موقعيتي پيش مي آيد که هزار دلار به دست بياورد. تنها کاري که بايد بکند اين است که پسربچه 9 ساله بي خانماني را وادار کند به همراه او به آدرسي که به او داده بودند، برود. (به او گفته بودند که پسربچه را خارجي هاي ثروتمند به فرزندي قبول خواهند کرد.) او پسر را برد و پول را گرفت، با بخشي از آن يک دستگاه تلويزيون خريد و مشغول لذت بردن از زندگي جديدش شد. اما همسايه اش آرامش او را به هم ريخت، به او گفت که سن آن پسر زياد بوده و او را به فرزندي قبول نکرده اند، براي فروختن اعضاي بدنش او را مي کشند. شايد دورا هم اين را مي دانست اما بعد از اينکه همسايه اش با صراحت موضوع را بيان کرد، خوابش به شدت آشفته شد. صبح تصميم گرفت پسربچه را برگرداند. فرض کنيد که دورا به همسايه اش مي گفت دنيا، دنياي بي رحمي است، همه مردم تلويزيون هاي عالي و نو دارند، اگر فقط با فروختن پسربچه مي توانم تلويزيون بخرم، چرا اين کار را نکنم او يک پسربچه بي سر و پا که بيشتر نيست. با اين کار او از ديد تماشاچيان هيولا به نظر مي رسيد. او با پذيرش خطر، تصميم گرفت پسربچه را نجات دهد تا خودش را تبرئه کند. در پايان فيلم، در سينماهاي کشورهاي ثروتمند جهان، همان مردمي که اگر دورا پسربچه را نجات نمي داد به سرعت او را محکوم مي کردند، به آپارتمان هايشان رفتند، آپارتمان هايي که به مراتب مرفه تر از خانه دورا بود. در حقيقت، يک خانواده متوسط در ايالات متحده، تقريباً يک سوم درآمد خود را صرف چيزهايي مي کند که غيرضروري تر از يک دستگاه تلويزيون نو براي دورا است؛ رفتن به رستوران هاي عالي، خريدن لباس هاي جديد و دور ريختن لباس هاي از مدافتاده، سفر تعطيلات به کنار دريا؛ بخش عمده درآمد ما صرف چيزهايي مي شود که اصلاً ضروري نيست. اگر به يکي از سازمان هاي خيريه داده شود، همان پول ممکن است جان کودکان نيازمند را نجات دهد.
اينجا اين سوال پيش مي آيد؛ ميان يک برزيلي که کودک بي خانماني را به فروشنده اعضاي بدن مي فروشد و يک امريکايي که تلويزيونش را با مدل جديد عوض مي کند، (در حالي که مي داند اگر پولش را به سازماني خيريه بدهد جان کودکان نيازمند را نجات خواهد داد) چه تمايز اخلاقي وجود دارد؟