There was a young man who said God, must find it exceedingly odd
When he finds that the tree, continues to be, when noone is in the quad
*
*
*
Dear sir, your astonisment is odd, I'm always about in the quad
and that's why the tree continues to be since observed by me
yours faithfully, God
سووال 5:
در مورد اعتبار گزاره "روح خبيثی همواره در حال فريب دادن من است." مطابق استدلال کارنپ در مقاله "Empiricism, Semantics, and Ontology" بحث کنيد.
پاسخ: (قسمتهای قرمز توضيحات دکتر نسرين است.)
ابتدا بايد مشخص کنيم که منظورمان از گفتن جمله "روح خبيثی همواره در حال فريب دادن من است." چيست. اگر منظورمان اين باشد که کل نظام اشياء موجود در جهان واقعيت ندارد، آنگاه بنابر دستهبندی ارائه شده در مقاله، چنين مسألهای درباره واقعيت کل دستگاه يک مسأله خارجی است. کارنپ به ما نشان میدهد که چنين مسألهای در واقع يک شبه مسأله است. پذيرفتن نظام اشياء موجود در جهان، چيزی بيش از پذيرفتن نوع خاصی از سخن گفتن نيست. به عبارت ديگر اينکه ما نظام اشياء جهان را پذيرفتهايم بدين معنا است که ما پذيرفتهايم بر اساس قوانينی مشخص جملاتی را بسازيم و به کار بگيريم. در درون اين چارچوب زبانی پرسشهايی را درباره وجود اشياء مختلف مفروض در اين چارچوب (پرسشهای درونی) مطرح کنيم و بر اساس قواعد معرفی شده در اين چارچوب (منطقی يا تجربی) به اين پرسشها جواب مثبت يا منفی دهيم. اما پرسش از واقعيت کل دستگاه پرسشی نيست که بتوان آن را در درون اين چارچوب صورتبندی کرد ولذا اساساً مسأله نيستند. در اين گونه شبه مسألهها به اشتباه در جايی که پرسشی کارکردی مطرح است (آيا يک چارچوب زبانی را بپذيريم يا خير) پرسشی نظري مطرح میشود.
اما ممکن است منظورمان از مطرح ساختن اين عبارت که "روح خبيثی ...." معرفی يک نحوه جديد سخن گفتن باشد. به اين صورت که به عنوان مثال هر گاه شاخه گلی را میبينيم بگوييم "روح خبيث در حال فريب دادن من است که فکر کنم شاخه گلی را میبينم." و به همين صورت وقتی گل را میبوييم، بگوييم "روح خبيث در حال فريب دادن من است که فکر کنم بوی گلی را ادراک میکنم." و به همين صورت در ديگر موارد. در اين جا کارنپ به ما میگويد که مسأله انتخاب بين چارچوبهای مختلف زبانی يک مسأله کارکردی است که بنا بر ملاحظات عملگرايانه و نه نظری به آن پاسخ میدهيم. کارنپ میگويد ما میتوانيم چارچوب زبانی اشياء موجود در جهان را آنگونه که از کودکی ياد گرفتهايم بپذيريم يا نپذيريم و اگر آن را نپذيريم آنگاه میتوانيم چارچوبهای جانشينی (نظير زبان دادههای حسی) را بپذيريم يا دست از سخن گفتن بکشيم. به همين صورت چارچوب زبانی مبتنی بر روح خبيث نيز میتواند به عنوان يک چارچوب جانشين مطرح باشد.
سووال 4:
زيست شناس آلمانی Hans Driesch برای توضيح پديدههای زيستی از مفهوم انتلخی (نيروی حيات) استفاده میکند و مدعی است اين مفهوم غير مشاهدتی تفاوتی با نيروی مغناطيس ندارد (پيوست). بر مبنای معيارهای همپل چارچوب زبانی مبتنی بر انتلخی را ارزيابی کنيد.
پاسخ: (قسمتهای قرمز توضيحات دکتر نسرين است.)
از نظر همپل يک چارچوب زبانی را میتوان شبيه به نظامهای اصل موضوعی دانست که گسترش آنها به شکل قياسی است. (يعنی چه؟) در چنين چارچوبهايی الفاظ غير منطقی، يا ترم اوليه هستند که در اين چارچوب تعريف نمیشوند يا ترمهای تعريف شده که با استفاده از ترمهای اوليه تعريف میشوند. همچينين جملات نظريه تقسيم میشوند به جملات اوليه (اصول موضوع) که از جملات ديگر استنتاج نمیشوند و جملات استنتاج شده که با استنتاج منطقی از جملات اوليه به دست میآيند. چنين نظريهای هنگامی که تعبيری تجربی (از طريق اسناد معنايی بر حسب مشاهدهپذيرها به الفاظ يا جملات خاص چارچوب) بيابد میتواند يک نظريه علمی باشد.
همپل بعد از آن-که نشان میدهد معنا را بايد به کل يک چارچوب زبانی نسبت داد، آنگاه مهمترين مشکل را اطمينان از عاری بودن چارچوب از جملات منزوی (isolated) میداند. يعنی جملاتی که نه صدق و کذب صوری محض هستند و نه هيچ نتيجه تجربی دارند و حذف آنها هيچ تأثيری بر قدرت تبيينی و پيشبينی نظام نظری ندارد. پس از آن همپل سعی میکند نشان دهد هيچ معيار صوری مشخص نمیتوان ارائه داد که بر اساس آن مرزی قاطع بين نظامهای معنادار و بیمعنا رسم شود و بنا براين به اين نتيجه میرسد که معناداری نظامها خصلت طيفی و درجهای دارد و بر اساس معيارهايی که برخی از آنها در مقاله ارائه شده بايد تصميم گيری کرد که يک چارچوب زبانی در کجای طيف معناداری قرار میگيرد.
يکی از معيارهايی که همپل برای بررسی درجه معناداری چارچوبهای زبانی مختلف ارائه میکند، ميزان توان سيتماتيک نظامهای نظری است. يعنی قدرت اين نظامها در تبيين و پيشبينی پديدههای مشاهدهای. به عبارت ديگر هنگامی که در يک نظام نظری مفهوم (برساخت) نظری جديدی ارائه میشود، لازم است که بررسی شود که اين مفهوم جديد تا چه ميزان در قدرت تبيين و پيشبينی نظام سهيم است.
با بررسی نظام نظری مبتنی بر انتلخی به اين نتيجه میرسيم که Driesch قادر به ارائه هيچ قانونی1 نيست (* اگر انتلخی موجودی زياد باشد، آنگاه به سرعت خود را ترميم میکند و بهبود میيابد.) که ارتباطات منطقی عباراتی که اين مفهموم جديد در آنها به کار رفته با ديگر عبارات چارچوب نظريه به ويژه آنها که الفاظ مشاهدهای در آنها به کار رفته به وضوح و دقت بيان کند. (عدم برآورده کردن معيار a)
از اين رو هيچ يک از فاکتهای مشاهده شده در باره موجودات زنده را نمیتوان به هيچ وجه بر اساس اين چارچوب نظری مبتنی بر انتلخی، تبيين کرد. (نظريه مبتنی بر انتلخی به راحتی از عهده تبيين بر میآيد.) چرا که Driesch هيچ قانون کلی به شکل (به ازای هر x، اگر Px آنگاه Qx) (توضيحات پرانتز *) به ما نمیدهد که بر اساس آن بتوانيم فاکت مشاهدتی Qa را بر اساس Pa تبيين کنيم و بر همين اساس اين ساختار هيچ گونه پيشبينیای نيز نمیتواند درباره موجودات زنده ارائه دهد. در اين چارچوب نظری هرگز مشخص نمیشود که انتلخی در چه شرايطی عمل میکند يا چه جنبه از رشد موجودات را میتوان از آن استنتاج کرد يا در يک شرايط مشخص انتظار چه رويدادی را بايد انتظار داشت. تنها چيزی که Driesch قادر است به ما ارائه دهد مجموعهای از فاکتهای مشاهدتی (مانند رويش دوباره يک عضو قطع شده در شرايط مناسب) است و گفتن اينکه اين موضوع به خاطر شرايط مشخصی از انتلخی است بدون اينکه قانونی ارائه کند که رابط کلی بين وضعيت انتلخی و اين فاکتها را بيان کند. با در نظر گرفتن اين ملاحظات به اين نتيجه میرسيم که اضافه کردن اين مفهوم چيزی به توان تبيينی و پيشبينی نظام اضافه نکرده است (به نظر میرسد انتلخی به تبيين کمک میکند ولی از پيشبينی عاجز است.) و بنابراين اين مفهوم و گزارههای شامل آن منزوی هستند. (عدم برآورده کردن معيار b)
با توجه به اين ملاحظات واضح است که بر اساس شواهد تجربی هيچ تأييدی درباره اين چارچوب نظری مبتنی بر انتلخی نمیتوان بدست آورد چرا که از اين چارچوب هيچ پيشبينی استنتاج نمیگردد تا رويداد آن تأييدی بر نظريه باشد. (عدم برآورده کردن معيار d) (ساير معيارها چه شدند؟ تفاوت انتلخی با ساير مفاهيم نظری چيست؟)
سووال 3:
درباره معناداری گزاره "تجربه کيفی بينايی سيامک و برمک وارونه يکديگر است." از نظر عملياتگرايی بحث کنيد. نظر راسل (پيوست) در مورد مقايسه طول بصری و طول چگالی چيست؟
پاسخ: (قسمتهای قرمز توضيحات دکتر نسرين است.)
از ديدگاه عملياتگرايی يک پرسش تنها در صورتی معنادار است که بتوانيم عملياتی تجربی را مشخص کنيم که توسط آن قادر باشيم به آن پرسش پاسخی ارائه دهيم. اکنون اين پرسش را در نظر میگيريم که "آيا تجربه کيفی بينايی سيامک و برمک وارونه يکديگر است؟" اگر اين پرسش بخواهد معنايی داشته باشد بايد بتوانيم عملياتی را مشخص کنيم که از آن طريق بتوان به اين پرسش پاسخ داد. اگر بپذيريم که تنها ابزاری که ما برای فهميدن تجربه کيفی بصری هر فرد داريم رفتار کلامی و واکنشهای او به محيط است، آنگاه از آنجا که سيامک و برمک جهان را کاملاً يکسان و با عبارات زبانی يکسان توصيف میکنند، هيچ عملياتی را نمیتوان مشخص کرد که از طريق آن بتوان تجربه بصری آن دو را با هم مقايسه کرد. بنابراين چنين پرسشی بیمعنا خواهد بود.
البته به نظر میرسد که اگر روزی بتوان نشان داد که هر [نوع] تجربه کيفی بصری اينهمان و معادل است با يک [نوع] فعاليت عصبی در مغز، آنگاه بتوان عملياتی را مشخص کرد که توسط آن متخصصان مغز و اعصاب بتوانند تمايزهايی بين [انواع] تجربههای کيفی بصری قائل شون و لذا در اين شرايط اين پرسش معنا دار خواهد بود. (اين يکی از مشکلات نظريه معناداری عملياتگرايی است که يک جمله در يک زمان در طرف بیمعنايی مرز قرار میگيرد و ممکن است در زمان ديگر و با پيشرفت دانش تجربی، در سمت معناداری مرز قرار گيرد.) (چرا اين مشکل است؟ چرا بايد معنای يک گزاره همواره ثابت باقی بماند؟)
***
راسل بخشی از انتقاد خود از عمليات گرايی را به اين موضوع اختصاص میدهد که آن چه که بريجمن درباره تعريف عملياتی مفاهيم به کار رفته در فيزيک در کتاب خود بيان میدارد ناکارآمد و متناقض است. او برای اين کار دو مفهوم "طول چگالی" و "طول بصری (نوری)" را در نظر میگيرد. از نظر بريجمن معنای هر مفهوم کاملاً توسط مجموعهای از عملياتها بيان میگردد و به عبارت ديگر مترادف است با اين مجموعه عملياتها. به عنوان مثال دو مفهوم طول چگالی و طول بصری دو مفهوم مختلف هستند که بايد برای آنها نامهای مختلفی نيز برگزيد و تنها از آنجا که در برخی محدودهها مقادير عددی (تقريباً) يکسانی دارند به خاطر سهولت در عمل است که به آنها يک نام میدهيم.
از نظر راسل همينجا نخستين انتقاد به بريجمن وارد است. چرا که اگر به واقع مفاهيم مترادف هستند با مجموعه عملياتها مقادير عددی يکسان هيچ توجيهی برای به کار بردن يک نام برای دو مفهوم مختلف نخواهد بود1 √√ و اگر مقادير عددی آنقدر مهم هستند که يک نام برای اين دو مفهوم در نظر بگيريم ديگر نمیتوانيم بگوييم اين مفاهيم اينهمان هستند با عملياتهايی که اين مقادير را به دست دادهاند.
راسل برای روشنتر ساختن اين موضوع به اين نکته میپردازد که بريجمن پس از معرفی طول بصری، درستی مقادير بدست آمده به اين روش را وابسته میسازد به درستی نظريه نور و میگويد برای آنکه مطمئن شويم بايد آنها را با مقادير طول چگالی بسنجيم. اما مسأله اينجاست که اگر مفاهيم اينهمان و مترادف هستند با عملياتها، چرا ما بايد در مورد درستی مقادير به دست آمده توسط اين عملياتها نگران باشيم و از سوی ديگر چگونه مقادير بدست آمده از يک مفهوم (مجموعه عمليات) میتواند به ما درباره مقادير مربوط به يک مفهوم متمايز اطمينان خاطر بدهد. اگر طول چگالی و طول بصری دو مفهوم متفاوت هستند و مفاهيم مترادف هستند با عمليات، سنجيدن يک عمليات با عمليات ديگر بیمعنا خواهد بود.
البته راسل خود اذعان میکند که در اين نکته که مفاهيم میبايد در نسبت با عمليات تعريف شوند و نمیتوان صرفاً مفاهيمی را بر اساس ويژگیهای آنها تعريف کرد بدون اينکه هيچ روشی برای بررسی آنها وجود داشته باشد، با بريجمن موافق است؛ اما با اين موضوع که مفاهيم اينهمان هستند با عمليات مخالف است.
1- البته بر اساس آنچيزی که در مقاله درباره ديدگاه بريجمن خوانديم به نظر میرسد بريجمن برابر بودن مقادير عددی را "توجيهی" برای به کاربردن يک نام برای دو مفهوم ندانسته است بلکه آن را يکی از علل اين اشتباه در به کاربردن يک نام برای آنها میداند.
پاسخ سووالات ميان ترم- سووال 2
سووال 2:
منظور شليک از متافيزيک در مقاله "Positivism and Realism" چيست؟ چرا مطابق معيار معناداری وی متافيزيک بیمعناست؟ وضعيت معناداری گزاره "میانديشم، پس هستم." از نظر شليک چگونه است؟
پاسخ: (قسمتهای قرمز توضيحات دکتر نسرين است.)
شليک متافيزيک را در مقاله "Positivism and Realism" نظريهای معرفی میکند که در آن به دو نوع يا دو سطح از واقعيت استناد داده میشود. يک سطح واقعيت عالی يا همان "واقعيت متعالی" يا "وجود فی نفسه" و ديگري واقعيت نازل يا وجود ظاهری يا "نمود". در اينگونه نظريات متافيزيکی "واقعيت متعالی" برخلاف "واقعيت ظاهری" که از طريق روشهای معمول در علوم تجربی قابل شناخت است، جز از طريق آن چيزی که به آن روش متافيزيکی میگويند و شامل نظريهپردازیهای فلسفی است، قابل دسترس و شناخت نيست. البته از نظر شليک هر گونه نظريهای که از "واقعيت راستينِ" يکی از اين سطوح و انکار ديگری سخن بگويد نيز به همان اندازه متافيزيکی است.
***
برای آنکه بدانيم چرا بنا بر معيار معناداری شليک متافيزيک (بنا بر تعريف فوق) بیمعنا قلمداد میشود، اين معيار را آنگونه که شليک در اين مقاله ارائه میکند، بيان میکنيم. ابتدا بايد توجه داشته باشيم که برای شليک و ساير پوزيتويستهای منطقی در اين دوره واحد معنا داری گزاره است.√ شليک اين معيار را (که معيار تحقيقپذيری معنا نام دارد) دست کم به دو صورت بيان میکند:
الف) تنها زمانی يک گزاره معنادار است که به توانيم شرايطی را مشخص کنيم که تحت آن شرايط گزاره صادق خواهد بود و در غير اين صورت کاذب.
ب) يک گزاره تنها زمانی معنادار است که درست يا نادرست بودن آن يک تفاوت قابل آزمون در جهان ايجاد کند. (اين تمايز قابل آزمون بايد در وضعيت given ها آشکار شود.)
آنچه که در اين دوصورتبندی و ديگر صورتبندیهای معيار تحقيقپذيری معنا مشترک است اين است که گزاره میبايد علی الاصول تحقيقپذير باشد به اين معنا که بتوانيم تعيين کنيم که در يک شرايط اوليه خاص (given های مشخص) به شرط صادق بودن گزاره انتظار چه given هايی را بايد داشته باشيم. برای شليک givenها سادهترين و بسيط ترين مفاهيمی هستند که آنها را به طور مستقيم توسط حواس دريافت میکنيم و قابل چون و چرا نيستند. (چون و چرا درباره جملات است و نه يک مفهوم خاص مثل given. بهتر است بگوييم givenها قابل تحليل نيستند.) البته دسته ديگر از گزارهها نيز که تحليلی يا متناقض ناميده میشوند، وجود دارند که تنها به خاطر ساختار منطقی (و زبانی) شان صادق يا کاذب هستند و هيچ چيز درباره جهان نمیگويند.
با ترسيم اين مرز بين گزارههای معنادار و بی معنا، تمام گزارههای خارج از محدوده اين دودسته گزاره (تحليلی/متناقض و تحقيقپذير تجربی) گزارههايی بیمعنا هستند که هيچ معنايی را انتقال نمیدهند. اين گزارههای بی معنا گزارههای غير تحليلی/متناقضی هستند که جهان در برابر صدق و کذب آنها هيچ موضعگيری نمیکند.
حال به سراغ گزارههای متافيزيکی میرويم. در درجه اول اين گزارهها، ساختار منطقیِ گزارههای تحليلی/متناقض را ندارند. (چرا؟) پس بايد بررسی شود که آيا تحقيقپذير تجربی هستند يا خير. يعنی اينکه آيا صادق بودن يا نبودن آنها تفاوت تجربی و قابل آزمون ايجاد میکنند يا نه. در بخش اول گفته شد که متافيزيکيان صحبت از واقعيتی میکنند که با روشهای خاص نظريهپردازی متافيزيکی قابل شناخت است و به هيچ وجه برای علوم تجربی قابل دسترس نيست. همينجا ملاحظه میکنيم که اين ادعای متافيزيکيان خارج از مرزهای معنا که شليک با اصل تحقيقپذيری رسم کرده است، قرار میگيرد. اساساً برای شليک معنا هنگامی منتقل میشود که درباره چيزی در حيطه تجربه صحبت میکنيم. برای شليک وظيفه فلسفه صرفاً مشخص کردن معنای ادعاها و پرسشها است و هرگونه تلاش برای تصميمگيری در باره پاسخ اين پرسشها به روشی جز آنچه که بر اساس بررسی وضعيت given ها در صورت مثبت يا منفی بودن پاسخ ارائه میشود (روش تجربی)، ورود به قلمرو بی معنايی است. گزارهای که اگر صادق باشد جهان (وضعيت givenها) دقيقاً همانگونه خواهد بود که اگر کاذب باشد، هيچ معنايی ندارد. (مگر آنکه تحليلی/متناقض باشند.)
شليک با ارائه تحليلی از معنای "وجود داشتن" در زبان روزمره و زبان علم که مبتنی است بر قانونمنديهايی در حوزه رويدادهای تجربی، و مقايسه آن با آنچه متافيزيکيان از آن صحبت میکنند، نشان میدهد که چگونه آنها نمیتوانند هيچ معنای قابل انتقالی برای ادعاهای خود قائل شوند.
البته برخی از اضهار نظرهای متافيزيکی را حتی قبل از آنکه به تحقيقپذيری آن بپردازيم، صرفاً با نشان دادن اينکه آنها صورت منطقی درستی ندارند میتوان نشان داد که اصلاً گزاره نيستند تا معنايی داشته باشند. (مثال: هيچی خودش میهيچد.) (اما معلوم نشد چرا گزارههايی که درباره واقعيت برتر صحبت میکنند بیمعنا هستند!)
***
از نظر شليک گزاره "میانديشم پس هستم." گزارهای بیمعنا است. برای نشان دادن اين موضوع شليک به ما يادآور میشود که از نظر ساختار صوری منطقی درباره چيزی، تنها زمانی میتوان يک گزاره وجودی ساخت که توصيفی را درباره آن چيز ذکر کنيم. به عنوان مثال در منطق جديد يک گزاره وجودی به اين صورت نمايش داده میشود کهx) (Эx)(fx)ای وجود دارد که خاصيت f را دارد.)بدين ترتيب عباراتی مانند "a وجود دارد." (Эa) که در آن a يک نام خاص است، صورتبندی منطقاً درستساختی ندارند و بی معنا هستند. به عبارت ديگر اينگونه عبارات در منطق جديد اساساً غيرقابل بيان هستند. حال اين عبارت دکارت را در نظر میگيريم که "من هستم." يا به عبارت بهتر "محتوای آگاهی من وجود دارد." بنابر تحليل بالا اين عبارت هيچ معنايی ندارد. چرا که "محتوای آگاهی" صرفاً يک نام برای given است و در اين عبارت هيچ خاصيت يا ويژگی (property) به آن نسبت داده نشده است √ که بتوان حضور يا فقدان آن را مورد بررسی قرار داد. به خودی خود و بدون نسبت دادن خاصهای به "محتوای آگاهی" هيچ راهی وجود ندارد که تحقيق کنيم که مثلاً اگر محتوای آگاهی وجود نداشته باشد، وضعيت جهان به چه صورت خواهد بود و يا اينکه شرايط جهان بايد چگونه باشد تا اين گزاره درست باشد.
پرسش دوم:
منظور شلیک از متافیزیک اعتقاد داشتن به دو نوع واقعیت است، یک واقعیتِ برتر، استعلایی، حقیقی یا فی نفسه و یک نوع واقعیتِ غیر حقیقی، ضعیف تر یا ظاهری که ملموس و مادی است. افلاطون، الئاییان و کانت نمونه هایی از متافیزیسین ها به این معنی هستند. تفاوت این دو نوع واقعیت چیست؟
مطابق معیار معناداری شلیک، معنای یک گزاره تنها از طریق «داده شده
ها» تعیین می شود. از این رو هنگام صحبت از واقعیت باید گفت که تنها چیزی واقعی است که مطابقِ آن تعدادی داده شده در وضعیت خاصی نسبت یه یکدیگر قرار داشته باشند. گزاره ای درباره واقعیت، تنها هنگامی معنادار است که وضعیت خاصی از داده شده ها را مشخص کند. چنانچه داده شده ها در وضعیت معرفی شده قرار داشته باشند، گزاره مورد ادعا صادق خواهد بود و در غیر اینصورت کاذب. به عبارت دیگر جهان باید در مقابل یک گزاره معنادار موضع بگیرد. مطابق این معیار معناداری هر گزاره ای درباره واقعیت برتر، بی معنا است. چون طبق تعریفِ واقعیت برتر نمی توان چنین گزاره هایی را به صورت وضعیت خاصی از داده شده ها ترجمه کرد. چرا؟ به عبارت دیگر جهان در مقابل گزاره های مربوط به واقعیت برتر موضع نمی گیرد. بنابراین صحبت از واقعیت برتر و به صورت کلی تر، صحبت از اینکه چنین واقعیتی وجود دارد یا خیر، بی معنا است.
در مورد گزاره «می اندیشم، پس هستم.» ابتدا آن باید آن را به دو گزاره «می اندیشم» و «هستم» تجزیه کرد. معناداری هر گزاره وابسته یه چیزی است که از آن می فهمیم. اگر گزاره «می اندیشم» به صورت مجموعه ای از داده شده ها مانند اینکه «حالت چهره ام عوض می شود.»، «دستم را زیر چانه ام می گذارم.»، «نرونهای بخش خاصی از مغزم فعال می شود.» و ... فهم شود، این گزاره معنادار است. همچنین اگر گزاره «هستم.» نیز به صورت مجموعه ای از داده شده ها مانند اینکه «غذا می خورم.»، «حرف می زنم.» و ... فهم شود، معنادار است. در مرحله بعد می توان درباره صدق یا کذب رابطه شرطی بین دو گزاره شرط صحبت کرد. اما مطابق معیار معناداری شلیک، اگر گزاره «می اندیشم.» به صورت رویدادهایی در عالم ذهنِ مجرد و اشکال مشابه و نیز اگر گزاره «هستم.» به صورت وجود یک شیئ فی نفسه انسانی یا وجود یک مثال انسانی و اشکال مشابه فهم شود، گزاره «می اندیشم، پس هستم.» بی معنا است. بحث شلیک را در صفحه 48 ببینید.
پرسش سوم:
بخش اول سوال: معناداری از نظر بریجمن وابسته به معناداری مفاهیم به کار رفته در آن و نیز معناداری کل گزاره است. معناداری هر یک از مفاهیم وابسته به اینست که عملیات متناظر با آن مفهوم معرفی شده باشد. در گزاره «تجربه کیفی بینایی سیامک و برمک وارونه یکدیگر است.»، مفهوم «تجربه کیفی بینایی» و مفهوم «وارونگی تجربه کیفی بینایی» باید از نظر عملیاتی معرفی شوند. مفهوم تجربه کیفی بینایی را می توان به دو صورت زیر معرفی کرد:
تعریف الف: «سیامک تجربه کیفی بینایی رنگ a را دارد، اگر هنگامی که کاغذی به رنگ a ببیند، دستش را بلند کند.»
تعریف ب: « سیامک تجربه کیفی بینایی رنگ a را دارد، اگر هنگامی که کاغذی به رنگ a ببیند، نرونهای مربوط به تشخیص رنگ a در مغز او فعال شوند.» تعریف دوم در صورتی که نرونهای مربوط به به تشخیص رنگ a در مغز کشف شده باشند و فعالیت آن نرونها قابل اندازه گیری باشد، یک تعریف عملیاتی معنادار است.
مفهوم وارونگی را برای سادگی تنها در مورد تصاویر سیاه و سفید تعریف می کنیم:
تعریف ج: «تجربه کیفی سیامک وارونه تجربه کیفی برمک است، اگر هنگامی که سیامک تجربه کیفی بینایی رنگ سفید دارد، برمک تجربه کیفی بینایی رنگ سیاه داشته باشد و برعکس، اگر هنگامی که سیامک تجربه کیفی بینایی رنگ سیاه دارد، برمک تجربه کیفی بینایی رنگ سفید داشته باشد »
حال درباره معناداری کل گزاره بحث می کنیم. معناداری یک گزاره وابسته به اینست که بتوان عملیاتی برای تعیین صدق یا کذب آن معرفی کرد.
با توجه به تعاریف موجود برای مفاهیم، گزاره «تجربه کیفی بینایی سیامک و برمک وارونه یکدیگر است.» را به دو صورت زیر می توان بررسی کرد. در اینجا فرض می کنیم که سیامک، رنگی را که در عرف عام سفید دانسته می شود، عرف عام را برای پذیرفتن گزاره ها استفاده می کنیم، نه اینکه عموم چه نظری درباره یک شیئ دارند. سفید ببیند و برمک آن را وارونه یعنی سیاه ببیند. ولی طبق آموزشی که از کودکی داشته است، آن را سفید می نامد. باید به این نکته اشاره کرد که طبق تعریف الف، اصلا نمی توانیم حکم کنیم که برمک تجربه کیفی بینایی وارونه یعنی سیاه دارد. فرض اینکه برمک کاغذ را سیاه دیده است، همراه با فرض وجود ابرناظری است که تجربه کیفی بینایی برمک را نه از روی دست بلند کردن او بلکه به نحوی دیگر، مثلا از طریق تعریف ب شناخته است:
حالت1: با توجه به تعریف الف و ج، عملیات مربوط به گزاره مورد سوال به صورت زیر به قابل معرفی است: «از سیامک و برمک می خواهیم که هنگامی که کاغذی به رنگ سفید را دیدند، دستشان را بلند کنند و بعد کاغذی به رنگ سفید به آنها نشان می دهیم.»
در این حالت، اگر کاغذی را که در عرف عام سفید رنگ دانسته می شود، به هر دو نشان دهیم، همواره، هر دو دستشان را بلند می کنند. اگرچه برمک کاغذ را سیاه دیده است. بدین ترتیب تعریف حالت1 معنای عملیاتی نخواهد داشت. زیرا نمی توان از طریق عملیات حالت1 صدق وکذب گزاره را مشخص کرد. بدین ترتیب با انتخاب تعاریف الف و ب، طبق معیار بریجمن، اگرچه مفاهیم معنادارند، گزاره مورد سوال معنا ندارد.
حالت2: با توجه به تعریف ب و ج، عملیات مربوط به گزاره مورد سوال به صورت زیر به قابل معرفی است: «فعالیت نرونهای مربوط به تشخیص رنگ سفید را در مغز هر دو نفر تحت نظر می گیریم. سپس کاغذ سفیدی را به هر دو نفر نشان می دهیم.»
در این حالت، اگر کاغذی را که در عرف عام سفید رنگ دانسته می شود، به هر دو نشان دهیم، نرونهای مربوط به تشخیص رنگ سفید در مغز سیامک فعال خواهند شد و در مغز برمک غیرفعال باقی می مانند. بدین ترتیب عملیات مناسب برای تشخیص صدق و کذب گزاره مورد سوال به دست داده شده است و گزاره طبق معیار عملیات گرایی معنادار است.
بخش دوم سوال: مطابق با عملیات گرایی بریجمن، تنها چیزی که یک مفهوم را تعریف می کند، عملیاتی است که برای اندازه گیری آن انجام می شود. یک مفهوم مترادف است با مجموعه عملیات متناظر با آن. تعریف یک مفهوم نباید برحسب خصوصیات آن مفهوم باشد و اگر دو عملیات متفاوت داشته باشیم، نباید برای هر دو یک نام انتخاب کنیم. اما در ادامه جی. راسل از بریجمن نقل می کند که: اما هنگامی که از دو عملیات مختلف داده ای عددی مشابهی در حدود دقت آزمایشها به دست می آید، ما در یک تسامح عملگرایانه به هر دو عملیات یک نام می دهیم. (این نقل قول را در بخش منتشرشده در کتاب بوید پیدا نکردم.) راسل به این توافق اعتراض می کند و می گوید که اگر به واقع مفاهیم مترادف با عملیات هستند و هیچ چیز مشترکی به جز عملیات میان مفاهیم وجود ندارد، داده های عددی مشابه نباید باعث شود که دو عملیات با یک نام خوانده شوند. به طور خاص او مثال مقایسه طول بصری و طول چگالی را مطرح می کند. در هنگام بحث از طول، ابتدا طول بصری معرفی می شود. اعدا به دست آمده از طول بصری به درستی نظریه های نورشناسی وابسته است. در ادامه مفهوم طول چگالی معرفی می شود. اعداد به دست آمده از طریق طول چگالی برحسب اعداد به دست آمده از طول بصری چک میشوند. راسل به این کار اعتراض می کند و می گوید که اگر به واقع این دو مفهوم کاملا از یکدیگر متمایزند و چیزی به نام «طول» بیش از عملیات اندازه گیری آن وجود ندارد، چرا داده های به دست آمده از عملیات طول چگالی با استفاده از داده های به دست آمده از طول بصری چک می شوند؟ به عقیده راسل چنین کاری نشان می دهد که بریجمن به معیار خود در مورد تمایز کامل مفاهیمی که عملیات متفاوت دارند و عدم وجود مفاهیم بیش از عملیات پایبند باقی نمانده است.
پرسش چهارم:
نظریه انتلخی از طریق استنتناجی، گزاره مشاهدتی به دست می دهد. به همین دلیل در ابتدا به نظر می رسد که دارای معنای تجربی است. وجود مفهوم غیرمشاهدتی «انتلخی» در این نظریه، هم با توجه به معیار شلیک که واحد معناداری در آن گزاره است و هم با توجه به قسمت انتهایی بخش سوم و بخش چهارم مقاله همپل که در آنها وجود مفاهیم غیرمشاهدتی به معناداری نظریه لطمه نمی زند و امکان به دست دادن تعبیرهای مشاهدتی از نظریه کافی دانسته شده است، لطمه ای به معناداری نظریه نمی زند. از این رو دفاع دریش از این منظر معتبر است.
اما نظریه انتلخی را می توان نمونه ای از دو چهارچوب زبانی که در مقاله همپل معرفی شده است و چهارچوبهایی هستند که نمی خواهیم جزو چهارچوبهای علمی (معنادار) شناخته شوند، دانست:
الف- در بخش دوم مقاله صورتنبدی ایر معرفی شده است. نظریه انتلخی را می توان یک نمونه از صورتبندی اولیه ایر دانست. این صورتبندی را می توان به صورت زیر نوشت:
N Y("x)Ax (Theory)
N (Subsidiary Hypotheses )
------------
Aa (Obsevational Statement )
این معیار نشان می دهد که یک نظام استنتاجی می تواند شامل گزاره های بی معنا باشد، ولی گزاره مشاهدتی از آن استنتاج شود. در مورد نظریه انتلخی داریم:
اگر هر موجودی انتلخی داشته باشد، خود را ترمیم می کند. (نظریه)
هر موجودی انتلخی دارد. (فرضیه کمکی)
نتیجه: ستاره دریایی خود را ترمیم می کند. (گزاره مشاهدتی)
برای بهبود صورتبندی، ایر معیار را به صورت زیر تغییر می دهد که فرضیه کمکی یا باید تحلیلی باشد و یا مستقیما مشاهدتی باشد. با این اصلاح، نظریه انتلخی یک چهارچوب علمی (معنادار) باقی نمی ماند.
ب- چهارچوب زبانی ای که اشکال نظریه انتلخی را بهتر نشان می دهد، در بخش چهارم معرفی شده است. در این بخش همپل مفهوم «گزاره های منزوی» را معرفی می کند. گزاره ای منزوی است که قدرت تبیین و پیش بینی نظریه را افزایش نمی دهد. به عبارت دیگر، اگر گزاره منزوی را از نظریه اولیه (T) کنار بگذاریم و نظریه دوم (T`) ساخته شود، تمامی گزاره های مشاهدتی که از Tاسنتاج می شود، از T`نیز قابل استنتاج خواهد بود. تحلیل منطقی نظریه انتلخی به ترتیب زیر نشان می دهد که این نظریه دارای گزاره منزوی است:
عبارتهای منطقی زیر را معرفی می کنیم:
موجودی زنده است. Ax
موجودی انتلخی دارد. Bx
موجودی خود را ترمیم می کند. Cx
ستاره دریایی a
حال نظریه انتلخی (T) به صورت زیر قابل بیان است:
("x) (Ax YBx)
("x) (Bx YCx)
Aa
----------------------
Ca
یا به عبارت دیگر داریم:
هر موجود زنده ای انتلخی دارد.
هر موجودی که انتلخی دارد، خود را ترمیم می کند.
ستاره دریایی زنده است.
نتیجه: ستاره دریایی خود را ترمیم می کند.
حال اگر دو گزاره اول را با هم عطف کنیم، با استفاده از قاعده قیاس شرطی به نظریه دوم (T`) به صورت زیر می رسیم:
("x) (Ax YCx)
Aa
----------------------
Ca
یا به عبارت دیگر داریم:
هر موجود زنده ای خود را ترمیم می کند.
ستاره دریایی زنده است.
نتیجه: ستاره دریایی خود را ترمیم می کند.
بخوبی دیده می شود که گزاره «هر موجود زنده ای انتلخی دارد.» یک گزاره منزوی است. به عبارت دیگر همچنانکه منتقد حلقه وینی دریش اشاره می کند، نظریه انتلخی به کشف جدیدی منجر نمی شود. انتلخی تنها یک نامگذاری جدید برای مفهوم زنده بودن است.
اگر دریش انتلخی را دسته بندی می کرد، یا آنکه سور عمومی گزاره «هر موجود زنده ای انتلخی دارد.» را به سور وجودی تبدیل می کرد، و شرایط مربوط به موجوداتی که انتلخی دارند را معرفی می کرد، دیگر گزاره «بعضی موجودات زنده انتلخی دارند.» منزوی باقی نمی ماند. یعنی نمی توانستیم آن را به شکل منطقی از ساختمان نظریه حذف کنیم. با این کار نظریه انتلخی می توانست پیش بینی های جدید به دست دهد و می توانست تایید یا ابطال شود.
- در پایان مقاله همپل شرط نداشتن گزاره منزوی را کنار می گذارد.
- قرار بود بر اساس معیارهای سیتماتیک بودن، سادگی، قدرت تبیین و پیش بینی این نظریه را بررسی کنید.
پرسش پنجم:
فرض کنیم که چهارچوب زبانی فعلی را به قصد تبیین علمی، L بنامیم. حال چهارچوب زبانی که در آن گزاره «روح خبیثی همواره در حال فریب دادن من است.» را با نام L` معرفی می کنیم. طبق استدلال کارنپ، پذیرفتن این جمله تعهد هستی شناسیک برای گوینده به همراه نمی آورد. به عبارت دیگر پرسش از اینکه آیا روح خبیث فریب دهنده واقعا وجود دارد، یک پرسش بیرونی است که داخل L` قابل بررسی نیست. کارنپ سه ویژگی پراگماتیک در مورد پذیرش یا رد یک چهارچوب زبانی معرفی می کند که عبارتند از: کارآمدی، مثمرثمر بودن و سادگی. بنابراین می توان پرسید که آیا چهارچوب L` قدرت تبیین و پیش بینی بیشتری از چهارچوب L دارد؟ آیا پذیرفتن گزاره «روح خبیثی همواره در حال فریب دادن من است.» مثمرثمر است؟ یعنی مشاهدات علمی ما با پذیرفتن این گزاره بیشتر سازگار است، به عبارت دیگر آن را تایید می کند، یا با کنار گذاشتن آن بیشتر سازگار است و آن را تایید نمی کند؟ و آیا پذیرفتن این گزاره، نظریه های علمی ما را ساده تر می کند یا خیر؟
در مورد سوال اول، به نظر می رسد که اگرچه L` ظاهرا قدرت تبیین بیشتری دارد، یعنی مشاهدات ما را ناشی از فریب روح خبیث معرفی می کند، ولی قدرت پیش بینی جدیدی به ما نمی دهد. علاوه بر این مشاهدات ما در علم، وجود چنین روحی را تایید نمی کند و با عدم پذیرش آن سازگارتر است. همچنین چهارچوب L` از چهرچوب L پیچیده تر است، در حالی که قدرت پیش بینی بیشتری ندارد. بنابراین بشکلی پراگماتیک آن را قبول نمی کنیم. اما نکته اصلی به عقیده کارنپ اینست که این پذیرش یا رد بدون توجه به این سوال که آیا روح خبیث واقعا وجود دارد یا خیر و صرفا از طریق توجه به ملاحظات پراگماتیک صورت می گیرد.
در مورد مساله دلالت، مطابق استدلال کارنپ می توان گزاره مورد بررسی را به صورت تحلیلی درون چهارچوب معرفی کرد. برای این کار واژگان و نشانه محمولهای زیر را به چهارچوب زبانی L اضافه می کنیم:
موجودی روح خبیث است. Ax
موجودی موجود دیگر را در زمان t فریب می دهد. Bxyt
من m
حال می توان گزاره مورد بررسی را به صورت زیر معرفی نمود:
"روح خبیثی همواره در حال فریب دادن من است." دلالت می کند به ($x) [Ax & ("t) Bxmt]
بنابراین پذیرفتن گزاره مورد بررسی از لحاظ معناشناسی هم مشکلی در مورد پذیرفتن وجود خارجی روح خبیث به همراه نمی آورد. کارنپ تاکید می کند که وارد کردن گزاره ها و مفاهیم در یک چهارچوب زبانی تعهد هستی شناسیک درباره وجود واقعی آنها به همراه ندارد و مساله اصلی در مورد رد یا قبول آنها، ملاحظات پراگماتیک کسانی است که می خواهند از چهارچوب استفاده کنند. برای نمونه همچنانکه دیده شد، به نظر می رسد که پذیرفتن گزاره مورد بحث در علم مفید نیست، ولی ممکن است در یک گونه دیگر از چهارچوبهای زبانی، مثلا در متافیزیک و یا نوعی از روانشناسی، پذیرفتن این گزاره به عقیده کسانی که از آن چهارچوب استفاده می کنند، مفید باشد. به عقیده کارنپ رد یا پذیرش گزاره ها، پاسخ قطعی بله یا خیر ندارد، بلکه پاسخ به کاربرد چهارچوب زبانی در عمل وابسته است و در رابطه با هدفی که چهارچوب زبانی به حاطر آن ساخته می شود، تعیین می گردد.
«هوالحق»
مطالب رنگی از دکتر نسرین میباشد...
حلقه وین برای بیان برتری مسایل و نظریات علم تجربی نسبت به مسایل و نظریات دیگر علوم(به جز منطق و ریاضیات) و اعلام آنها به عنوان شبه مسئله و شبه نظریه - در سرتاسر سیر فکری خود - از ملاک و معیار «معنی داری» بهره میبرد. حتی وقتی همپل در مقاله خود معنی داری را به مثابه ملاک برتری علم تجربی کنار میگذارد در این امر تردید نمیکند که اگر میتوانست بیان بدون اشکالی از «معنای تجربی» بدست بیاورد هرگز از مسئله معنا داری روگردان نمیشد. غافل از اینکه اشتباه اساسی موجود در اندیشه حلقه موجب میشود که تقریبا تمام اشکالات و نقدهای همپل مانند نظریاتی که او مورد نقد قرار داده است-همه و همه - تهی از معنا شود!!
اما این اشتباه اساسی را می آورم:
این ادعا که برخی گزاره ها که از نظر منطقی درست ساخت هستند بی معنیند یعنی خارج از دایره صدق و کذبند با منطق دو ارزشی فرگه متناقض است. زیرا همه جملات درست ساخت در منطق فرگه فقط میتوانند دارای ارزش درست ويا غلط باشند و جدا كردن دسته اي از آنها به عنوان بيمعنا كه مسلما نميتواند مورد صدق و كذب واقع شود يك ارزش سوم خواهد بود. در اين حالت سه ارزش درست - غلط و بيمعني خواهيم داشت. بعد از فرگه منطق کاران و فلاسفه مختلفی نشان داده اند که صرف درست ساخت بودن یک گزاره برای پذیرفتن صدق و کذب کافی نیست و اگر هم بخواهیم در این باره زیاد اصرار کنیم گرفتار پارادوکسهای منطقی می شویم. در ضمن از بعد از گودل می دانیم که در بعضی دستگاه های صوری گزاره های درست ساختی هستند که درستی (یا نادرستی) آنها از اصول اولیه دستگاه نتیجه نمی شوند و بنابراین نمی شود در مورد صدق و کذب آنها حرفی زد.
مسئله اينجاست كه تمام نحو و قواعد ساخت فرمول و قواعد استنتاج در منطق فرگه تنها در ساختمان دو ارزشي منطق او معتبر است فلذا تمام آن جملات منتقدانه همپل كه معناداري را در ساختار منطق فرگه بيان ميكند پوچ و بيمعنا خواهد شد. (مثلا وقتي ميگويد اگر N گزاره اي بيمعنا باشد N~ نيز بايد بيمعنا باشد. كه معلوم نيست از كجاي منطق فرگه آمده! قانوني درباره ارزش سوم!) آن چه در این جا رخ می دهد نمونه ای از خلط مقولات Category Mistake است: معنا داری یعنی امکان پذیرفتن صدق و کذب که ارزشهای منطقی هستند پس معنا داری در سطح دیگری نسبت به ارزش صدق و کذب قرار دارد. اگر کسی بگوید من دانشکده ها، خوابگاهها، کتابخانه ها، ساختمانهای آموزش، مراکز ادارای و زمین فوتبال دانشگاه صنعتی شریف را دیده ام ولی هنوز خود دانشگاه را ندیده ام مرتکب خلط مقوله شده است.
ضمنا اين نشان ميدهد كه نه تنها همه ملاكهايي كه براي معناداري تجربي در منطق فرگه اي در حلقه وين بيان شده خالي از معناست بلكه اساسا هيچ معيار معناداريي كه جملات درست ساخت را به معنادار و بيمعنا تقسيم كند قابل قبول نيست.
يك راه فرار اين است كه به انواع ديگر منطق مثلا منطق سه ارزشي رو بياوريم. اما اين خيلي پسنديده نيست زيرا در اين صورت فلسفه ما منطق ما را انتخاب خواهد كرد!!چرا "پسندیده" نیست؟
راه ديگر توسل به اين امر است كه براي جملات درست ساخت كه معناي تجربي ندارند درست و غلط قائل شويم. در اين صورت علاوه بر آنكه راه حل خيلي غريب و عجيب است بايد توضيح بدهيم كه پس آخر بيمعني نام نهادن برخي گزاره ها چه فايده اي داشته است.
به عبارتي بيمعنا كردن گزاره ها حمله اي از جانب منطق و زبان به آنها بود كه آنها را تسليم و فلج ميكرد اما اگر معنا داري و بيمعنايي پشتوانه منطقي خود را از دست بدهد در حد يك ابراز سليقه سقوط خواهد كرد!!
سمينار این هفته:
نگاهي به مفهوم نو خاستگي (Emergence) در فلسفه ذهن
پيروز فطورچي
(استاد گروه فلسفه علم دانشگاه صنعتي شريف)
يکشنبه 27/آذر/84 ساعت 16 الي 18
سالن اجتماعات گروه فلسفه علم
از تمامی عالاقه مندان دعوت می شود تا در این جلسه شرکت نمایند
«هوالحق»
كار مهمي كه پاپر در فلسفه علم كرده دوچيز است:
الف) انتخاب يك ملاك بهتر براي تميز علم از غير علم
ب) اعلام اين ملاك به عنوان تميز و نه معناداري
ادعا : ابطالپذير بودن هيچ شرفي براي ساينس نمي آورد بلكه تنها و تنها اگر به عنوان ضمانتي براي پراگماتيك بودن معرفت ساينتيفيك پذيرفته شود (كه تا حد زيادي و نه كمتر از تحقيق پذيري پذيرفتني به نظر مي آيد) آنگاه ميتوان آن را معيار برتي نيز شمرد و اين خود منوط به قبول ارزشمندي كاربرد علم است. اما مقصود چيست؟
توضيح: هم تحقيق پذيري و هم چهار معيار همپل (مخصوصا توانايي پيشگويي كه معيار دوم اوست) و هم ابطالپذيري همگي در تلاشند تا خصوصيت تجربي علم را تبيين كنند. اما منظور از "خصوصيت تجربي علم" را شليك در مقاله پوزيتيويسم و رئاليسم به خوبي توضيح ميدهد ( آنتي رئاليسم كه خانم اسلامي در مورد آن پرسيده بودند هم در همين مقاله به تفصيل بحث شده است.)، شليك در اين مقاله درباره آمپريكال مينينگ سخن ميگويد. لُب مطلب شليك در توضيح علم ساينتيفيك اينگونه بيان ميشود كه جهان بايستي دربرابر نظريه موضع بگيرد تا نظريه را بتوان علمي تلقي نمود. يعني صدق و كذب آن بايد در جهان تجربه تفاوتي ايجاد كند. در نزديكي اين معني با كاربرد و فناوري تامل فرماييد. اين راز برآمدن تكنولوژي از علم جديد است. علم تجربي علمي است كه جهان در برابر گزاره هاي آن (يا چارچوبهاي زباني آن) موضع ميگيرد. و اگر ما قبول ميكنيم كه جهان در برابر گزاره Px -> Qx موضع ميگيرد آنگاه ميتوانيم شرط Px را برآوريم تا Qx رخ دهد و اين يعني فناوري. به همين دليل است كه علمي مانند متافيزيك كه تجربه در برابر آن موضع نميگيرد تكنولوژي هم نمي زايد. آمپريكال مينينگ (كه پاپر در انتها نميتواند آنرا براي علم ساينتيستيك تبيين كند و اعتبار علم را محدود به توافق جامعه علمي مينمايد) با پراگماتيستيك بودن علم بسيار نزديك است ولي حتي معناي تجربي به تنهايي نيز براي برتري علم كافي نيست. پوزيتيويستهاي منطقي ميخواستند معني گزاره هاي غير تحليلي و غير متناقض را در آمپريكال مينينگ منحصر كنند تا آن علومي كه چنين نيستند بيمعني شوند و معلوم است كه معني دار بر بيمعني برتري دارد. اما چنانكه در مطلب "برباد رفته" (در آرشيو مطالبم موجود است) توضيح دادم اين تلاش محال و منتهي به خروج از منطق دو ارزشي است.
ابطالگرايي پاپر از دام اين نقد ميجهد و از منحصر كردن معني براي علوم تجربي منصرف ميشود و تاكيد ميكند كه ابطالگرايي يك ملاك معناداري نيست. اما او بايد چيزي را جانشين معني دار بودن علم تجربي و بيمعني بودن ديگر علوم كند تا علم تجربي برتر بماند و الا همانگونه كه اشاره شد ابطالپذير بودن به خودي خود شرفي براي هيچ علمي نيست. اما اگر درنظر آوريم كه ابطالپذيري ضامن همان آمپريكال مينينگ است(بدون انحصار معنا در اين نوع معني داري) و آمپريكال مينينگ به پراگماتيك بودن منجر ميشود آنگاه درمييابيم كه آنچه نزد پاپر مي تواند منجر به برتري ساينس از ديگر انواع معرفت شود فقط و فقط كاربرد داشتن و تكنولوزيك بودن آن مي تواند باشد. در حقيقت پاپر از اينجهت كه از مخفي كردن شرف علوم ساينس در پشت نقاب معنا داري دست مي شويد ما را بهتر از ديگران به ماهيت پراگماتيك علوم تجربي رهنمون ميشود، به دريافت تفاوت اصلي علم تجربي از ديگر علم نزديكتر است. اما عريان شدن اين حقيقت، براي علم گراياني كه علوم تجربي را تنها داعيه دار ميدان دانايي مي خواهند، چندان رضايت بخش نيست. اين همان نقطه اي است كه پاپر پوزيتيويسم را (چه منطقي و چه غير منطقي!) به قول خودش ميكشد.
پنجمين جلسه از سلسله سمينارهاي فلسفه علم در پاييز 84
بررسي فلسفي امکان استفاده از خدا در تبيينهاي علمي
دکتر حسن ميانداري
(عضو هيئت علمی موسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران)
يکشنبه 20/آذر/84 ساعت 16 الي 18
سالن اجتماعات گروه فلسفه علم
حضور برای تمام علاقه مندان الزامی است
وقتی بهت میگن که داریوش که جزئی از دنیای تو بوده توي اون هواپيماي لعنتي بوده و مرده دیگه به این فکر نمیکنی که یه روز ازش خوشت نمیومده. بلکه فکر و ذکرت میشه اینکه :یعنی چی؟ و بعد یادت میفته که هیچوقت باهاش اینقدر کج نبودی که از مرگش اینهمه ناراحت نشی. ولی مهمتر اینکه میگی مگه من چه فرقی با اون دارم و چیزی رو که همیشه میدونستی چند دقیقه باور میکنی: منم میمیرم! بعد اگه رشته ات فلسفه علم باشه به این فکر میکنی که اشکال ‹‹منطق صوری›› این نیست که نشه مردن رو توش به صورت یه محمول یک موضعی در نظر گرفت و گفت که "داریوش مرده" :
داريوش =a
xمرده است=Bxداريوش مرده است=Ba
بلكه اشكالش اينه كه توش مردن با هيچ فعل ديگه اي فرق نداره. به جاي B هرچي بذاري هيچ فرقي نميكنه اما مسئله اينه كه اگه بميري با همه چيزاي ديگه فرق داره خيلي هم فرق داره!
ياد داريوش بخير...
نکات قابل توجهی در نقدها آمده است. خانم اسلامی هم نکات مهمی را روز یکشنبه در دانشکده ذکر کردند. در چند مورد باید توضیح بیشتری دهم:
به درستی گفته شده که مفهوم طیف در مورد معناداری چهارچوبهای زبانی با مفهوم طیف در مورد رئالیست ها و ایده آلیست ها متفاوت است. بهتر بود در مورد دوم از واژه طیف استفاده نمی کردم.
در مورد خسته شدن، می پذیرم که واژه مبهم است. برای توضیح بیشتر باید بگویم که مقصودم از خسته شدن اینست که شلیک و همپل به این نتیجه رسیده اند که ادامه مباحثه از طریق الگوی پیشین موفقیت آمیز نیست و باید الگوی بحث را تغییر داد. معمولا تغییر نوع الگوی بحث، پیچیده تر و پرهزینه تر از ادامه بحث در الگوی پیشین است. بنابراین فقط هنگامی کسی به این کار تن می دهد که از الگوی پیشین روی گردانده باشد و به موفقیت آن امیدوار نباشد. برای نمونه شلیک از دو دستگی رئالیسم و ایده آلیسم و همپل از الگوی سعی برای ارائه یک معیار معناداری قاطع روی بر می گردانند.
باید گفت که به نظر می رسد که الگوی جدیدی که شلیک معرفی می کند با الگوی جدیدی که همپل معرفی می کند، بسیار متفاوت است. بی معنا دانستن بحث پیشین در مورد رئالیسم و ایده آلیسم، توسط شلیک بسیار هوشمندانه به نظر می آید و راهکار جدید برای یک بحث قدیمی فلسفی به دست می دهد.
علم با پاپر به كجا ميرود؟ پاپر علم را بالا نميبرد - و برحسب اقتضائات شكست پوزيتيويستها در بدست دادن ملاكي براي بيمعني شدن غير علم - علم نزد پاپر به اينصورت متنزل ميشود:
۱- فقط علم از غير آن (در صورت موفقيت كامل برنامه فلسفي پاپر)جدا خواهد شد. اما بدون اينكه نسبت به غير علم برتري غير پراگماتيك پيدا كند.
۲- نكته خيلي زيبا در اين نقطه اين است كه كمكم پديدار ميشود كه گويا پراگماتيك بودن اساسيترين خاصيت علم تجربي است. به عبارتي آمپريكال مينينگ كه از ابتدا نيز بر آن تاكيد ميشد و همچنين توانايي پيشبيني بيانهاي مختلفي از ماهيت پراگماتيك علم بودند كه در اين نقطه به خوبي خود را ظاهر ميسازد. تفاوت اساسي علم با ديگر انواع معرفت اين است كه علم به كار ميآيد.
۳- پاپر موضع آنتي رئاليستي اعضاي حلقه را رها ميكند. به گمان من او در اين نقطه بزرگترين ضربه را به حلقه وين ميزند و به قول خودش پوزيتيويسم را ميكشد. متافيزيك نه تنها برميگردد بلكه نوعي از آن پايهي انديشه پاپر در فلسفه علم او قرار ميگيرد. اين او را وادار ميكند كه بر خلاف پوزيتيويستهاي منطقي وارد بحث با فلاسفه مختلف بشود و به رد و تاييد مسايل آنها بپردازد. او تبديل به متافيزيست ميشود هرچند از اين عنوان به هيچ وجه خشنود نيست.
۴- در انديشه پاپر علم ديگر به شدت جنبههاي اثباتي خود را از دست ميدهد و تبديل به نظريات غلطي ميشود كه تنها به لحاظ مفيد يا مورد توافق بودن در دايره معارف باقي ماندهاند.در انديشه پاپر حيثيت علم به قابل ابطال بودن آن است بدون آنكه توصيف خوبي درباره نسبت داشتن علم با حقيقت داشته باشيم.
۵- در پايان راه پاپر ما را معلق رها ميكند درحاليكه براي معرفت علميمان تقريبا چيزي نميماند. او حتي در اثبات معناي تجربي براي علم ما را به جايي نميرساند.
به نظر من پاپر بيش از آنكه افكار حلقه را به جلو ببرد و آنرا از تنگناها خارج كند آنرا در مسيري بكلي متفاوت مياندازد. اين تغيير مسير اساسي به گمان من الزامي نبوده بلكه به تفاوت پاپر با امثال كارناپ در اساسيترين نحوه انديشيدن در مورد جهان برميگردد...
در ادامه نوشته قبلی:
آیا زبان طبیعی را می توان درون منطق صورتبندی کرد؟
به مثالهای زیر توجه کنید:
الف )
کاذب بودن X تحت یک تعبیر برای صدقX→Y تحت آن تعبیر کافی است .{اگر مقدم صادق باشد ، تالی هرچه باشد کل عبارت صادق است .} اما نادرست بودن مقدم برای یک شرطی که بوسیله "اگر ...آنگاه " ساخته شده باشد کافی نیست:
مثال :
1- اگر یخ از آ ب چگالتر باشد ، یخ روی آب شناور می ماند.
2- اگر یخ روی آب شناور نشود پس یخ روی آب شناور می ماند.
این جملات معمولا کاذب در نظر گرفته می شوند در حالیکه اگر
P: یخ از آب چگالتر است.
q: یخ روی آب شناور می ماند.
در این صورت گزاره های بالا هر دو به انتفاء مقدم درست هستند !
ب )
هر تعبیری که تحت آن Y صادق است ، X→Y نیز تحت آن صادق است . اما صدق نتیجه برای صدق شرطی که با " اگر .. آنگاه " یا "اگر " است کافی نیست .
مثال :
اگر یخ چگالتراز مس باشد ، آنگاه یخ روی آب شناور می شود .
که به نظر می رسد به وضوح نادرست است .
پ )
چنین نیست که اگر عدد 3 زوج باشد آنگاه اول است . پس عدد 3 زوج است .
یا
اینگونه نیست که اگر من امشب به میهمانی بروم ، مست خواهم بود . پس امشب مست نخواهم بود .
ت)
(X→¬Y), Y ╞ ¬ X
یعنی اینکه از یک عبارت شرطی به همراه نقیض تالی می توان نقیض مقدم را استنتاج کرد در P معتبر است . اما ادعا می شود که استدلال زیر نامعتبر است :
مثال :
اگر باران ببارد ، آنگاه باران شدید نخواهد بود .
باران شدید می بارد .
پس : باران نمی بارد !!!!!!!!!!!
ث)
اگر محمود قبل از انتخابات بمیرد ، اکبر برنده خواهد شد . اگراکبر برنده شود ، محمود پس از انتخابات از زندگی سیاسی خود کناره گیری خواهد کرد .
پس : اگز محمودقبل از انتخابات بمیرد ، پس از انتخابات از زندگی سیاسی خود کناره گیری خواهد کرد .!
ج )
اما :
اگر این اتاق گرمتر شود و متوسط انرژی جنبشی مولکولهای آن ثابت بماند ، جامعه علمی شگفت زده خواهد شد . این اتاق گرمتر شده است .
پس : اگر متوسط انرژی جنبشی مولکولهای این اتاق ثابت بماند ، جامعه علمی شگفت زده خواهد شد .
چ )
در P داریم اگر X→Y آنگاه X & Z→Y هر چه باشد Z ، معتبر است .
مثال :
اگر در فنجان چای خود شکر بریزیم ، خوشمزه می شود . پس اگر در فنجان چای شکر بریزیم و روغن نیز به آن اضافه کنیم خوشمزه خواهد شد .
به نظر شما مشکل کجاست ؟
این متن را خلاصه و روشن و کاملا جدی مینویسم چون گمان میکنم یک مطلب اساسی است. از دوستان گرامی تقاضا دارم پس از مطالعه و تامل نظرات - نقدها و بحثهای خود را در باب این موضوع حتما با من در ميان بگذارند.
حلقه وین برای بیان برتری مسایل و نظریات علم تجربی نسبت به مسایل و نظریات دیگر علوم(به جز منطق و ریاضیات) و اعلام آنها به عنوان شبه مسئله و شبه نظریه - در سرتاسر سیر فکری خود - از ملاک و معیار «معنی داری» بهره میبرد. حتی وقتی همپل در مقاله خود معنی داری را به مثابه ملاک برتری علم تجربی کنار میگذارد در این امر تردید نمیکند که اگر میتوانست بیان بدون اشکالی از «معنای تجربی» بدست بیاورد هرگز از مسئله معنا داری روگردان نمیشد. غافل از اینکه اشتباه اساسی موجود در اندیشه حلقه موجب میشود که تقریبا تمام اشکالات و نقدهای همپل مانند نظریاتی که او مورد نقد قرار داده است-همه و همه - تهی از معنا شود!!
اما این اشتباه اساسی :
این ادعا که برخی گزاره ها که از نظر منطقی درست ساخت هستند بی معنیند یعنی خارج از دایره صدق و کذبند با منطق دو ارزشی فرگه متناقض است. زیرا همه جملات درست ساخت در منطق فرگه فقط میتوانند دارای ارزش درست ويا غلط باشند و جدا كردن دسته اي از آنها به عنوان بيمعنا كه مسلما نميتواند مورد صدق و كذب واقع شود يك ارزش سوم خواهد بود. در اين حالت سه ارزش درست - غلط و بيمعني خواهيم داشت. يعني خروج از دستگاه فرگه اي!
مسئله اينجاست كه تمام نحو و قواعد ساخت فرمول و قواعد استنتاج در منطق فرگه تنها در ساختمان دو ارزشي منطق او معتبر است فلذا تمام آن جملات منتقدانه همپل كهمعناداري را در ساختار منطق فرگه بيان ميكند پوچ و بيمعنا خواهد شد. (مثلا وقتي ميگويد اگر N گزاره اي بيمعنا باشد N~ نيز بايد بيمعنا باشد. كه معلوم نيست از كجاي منطق فرگه آمده! قانوني درباره ارزش سوم!)
ضمنا اين نشان ميدهد كه نه تنها همه ملاكهايي كه براي معناداري تجربي در منطق فرگه اي در حلقه وين بيان شده خالي از معناست بلكه اساسا هيچمعيار معناداريي كه جملات درست ساخت را به معنادار و بيمعنا تقسيم كند قابل قبول نيست.
يك راه فرار اين است كه به انواع ديگر منطق مثلا منطق سه ارزشي رو بياوريم. اما اين خيلي پسنديده نيست زيرا در اين صورت فلسفه ما منطق ما را انتخاب خواهد كرد!!
راه ديگر توسل به اين امر است كه براي جملات درست ساخت كه معناي تجربي ندارند درست و غلط قائل شويم. در اين صورت علاوه بر آنكه راه حل خيلي غريب و عجيب است بايد توضيح بدهيم كه پس آخر بيمعني نام نهادن برخي گزاره ها چه فايده اي داشته است.
به عبارتي بيمعنا كردن گزاره ها حمله اي از جانب منطق و زبان به آنها بود كه آنها را تسليم و فلج ميكرد اما اگر معنا داري و بيمعنايي پشتوانه منطقي خود را از دست بدهد در حد يك ابراز سليقه سقوط خواهد كرد!!
برای اولین بار راسل اصطلاح " منطق فلسفی " را وضع کرد و آن را برای توصیف پروژه خاصی در فلسفه به کار برد . این برنامه خاص در فلسفه عبارت است از دست و پنجه نرم کردن با مسائل فلسفی به کمک صورتبندی آنها در منطق ( پروژه صوری سازی ). منظور راسل از منطق همان زبان صوری است که خودش و وایتهد در کتاب " اصول ریاضیات " مطرح کرده بودند .
کتاب "صور منطقی " با این جملات آغاز می شود . هدف این کتاب بررسی این سئوال مهم است که آیا می توان زبان طبیعی را صورتبندی منطقی کرد ؟ و در صورت وجود چنین امکانی مشکلات این صوری سازی چیست ؟
در فصل ۱ به این می پردازد که منظور از " اعتبار " در منطق چیست و اینکه چرا منطقدانان " اعتبار " را مرتبط با زبانهای صوری - زبانهایی که هیچ کس با آنها صحبت نمی کند - بررسی می کنند .
فصول ۲ تا ۵ به موانع و امکانات صوری سازی زبان طبیعی به زبان منطق گزاره ای و سپس منطق محمولات مرتبه اول و منطق موجهات می پردازد .
فصل ۶ شامل یک سلسله بحثهای فلسفی درباره صورت منطقی جملات دامنه کاربرد منطق و چیستی ثوابت منطقی است .
در مجموع این کتاب - چنانکه از اسم آن بر می آید - کتاب ورودی برای مباحث منطق فلسفی است . موردی که در اینجا به آن پرداخته می شود پروژه صوری سازی و تبعات آن است .
نویسنده این کتاب Mark Sainsbury است و انتشارات Blackwell آن را در سال 2001چاپ کرده است .
نوع بیان این کتاب و بررسی مسائل بالاخص با تکیه به مثالهای متعدد و جالب توجه که چند مورد آن را در نوشته قبلی من دیدید این کتاب را تبدیل به یک منبع عالی برای یادگیری منطق فلسفی یا فلسفه زبان کرده است .
یک سئوال برای بچه هایی که منطق 1 را می گذارنند: تفاوت این نگرش با نگرشی که در منطقهای نرمال همانگونه که به طور مثال در کتاب دکتر نبوی دیده می شود چیست ؟
چهارمين جلسه از سلسله سمينارهاي فلسفه علم در پاييز 84
آيا قضية بل مؤيدِ واقعگرايي معرفتشناختي است؟
مصطفي تقوي
نظرية مکانيک کوانتومي معمولاً به عنوان چالشي براي واقعگرايي علمي معرفي ميشود. با وجود اين پيترکزو در کتاب خود با عنوان نمود و بود و نيز در مقالهاي با عنوان مکانيک کوانتومي و واقعگرايي ادعا ميکند که بر اساس قضيه بل و مکانيک کوانتومي ميتوان از نوعي واقعگرايي معرفتشناختي حمايت کرد. معناي اين نوع واقعگرايي معرفتشناختي اين است که ما ميتوانيم نسبت به چيزهايي که مشاهده نميشود معرفت داشته باشيم. در اين ارايه، بدون اينکه بخواهيم واقعگرايي معرفتشناختي را زير سؤال ببريم، ميخواهيم نشان دهيم که برهان کزو در حمايت از واقعگرايي معرفتشناختي دچار اشکالات منطقي و فلسفي است.
خلاصة برهان کزو چنين است: اگر مکانيک کوانتومي و نظرية نسبيت، دو نظرية شکلدهنده به فيزيک جديد، صادق باشند، آنگاه طبق قضية بل نتيجه ميگيريم که عدم تعين جهتگيري اسپين، قبل از اينکه با عمل اندازهگيري تعين يابد، واقعي است. به سخن ديگر، طبق قضية بل نتيجه ميگيريم که جهتگيري اسپين، قبل از عمل اندازهگيري، عدم تعين وجودشناختي دارد. بنابراين، ما نسبت به واقعيت جهتگيري اسپين، قبل از اينکه با عمل اندازهگيري بر ما ظاهر شود، معرفت داريم. يعني معرفت ما از نمودها فراتر رفته و از بودها خبر ميدهد. اين يعني حمايت مکانيک کوانتومي از نوعي واقعگرايي معرفتشناختي.
يکشنبه 13/آذر/84 ساعت 16 الي 18
سالن اجتماعات گروه فلسفه علم
از تمامي علاقه مندان دعوت مي شود در اين جلسه شركت فرمايند
درباره مباحث مطرح شده در جلسه هفتم، ادامه مقاله همپل:
نکته اصلی که در این مقاله قابل توجه است، شباهت آن با مقاله شلیک در عین تباین آن دو از لحاظ معیار معناداری است. می توان پرسید که چه اتفاقی روی داده است که همپل بعد از رد منطقی معیارهای معناداری پیشین، از ارائه معیار معناداری جدید منصرف می شود و ایده طیف چهارچوب های مفهومی را مطرح می کند که همگی قابل بررسی و معنادار هستند. این وضعیت شبیه به وضعیتی است که اعضای حلقه در ابتدا داشته اند؛ هنگامی که کارنپ دست از ادامه روش کتاب «بازسازی منطقی» دست برمی دارد و شلیک خود را از دو طیف رئالیست ها و ایده آلیست ها خارج می کند و یک معیار معناداری به دست می دهد که طبق آن مساله قدیمی رئالیست ها و ایده آلیست ها بی معنا معرفی می شود.
به نظر می رسد که نوعی خسته شدن یعنی چه؟ از روش پیشین هم در مقاله شلیک و هم در مقاله همپل دیده می شود. خصوصا در مقاله همپل می بینیم که بشکلی تقریبا ناگهانی از تغییر در معیار معناداری دست بر می دارد و مفهوم طیف را معرفی می کند این ضعف مقاله محسوب می شود.
چنین به نظر می رسد که این نوع چرخش ها و تغییر در نحوه برخورد با مسائل اثر مهمی در حرکت علوم و فلسفه دارند. در عین حال این تغییر از هرکسی پذیرفته نمی شود. در بسیاری موارد رد یا تایید دانشمندان و فلاسفه ای که در جامعه علمی شناخته شده و مورد توجه هستند، مسیر آن دانش و فکر فلسفی را تغییر می دهد.
انتقاد چرچ از معيار تاييد پذيري اصلاح شده آير
(باتشکر از آقای محسن زمانی دانشجوی دوره دکتری فلسفه تحلیلی IPM)
ملاك تاييد پذيري اصلاح شده آير عبارت است از:
الف- يك گزاره تاييد پذير مستقيم است اگر:
الف1- خود مشاهدتي باشد.
الف 2- با عطف به گزاره هاي مشاهدتي ديگر حداقل يك نتيجه مشاهدتي به دست دهد كه به تنهايي از آن گزاره هاي مشاهدتي ديگر منتج نشود.
ب- يك گزاره تاييد پذير غير مستقيم است اگر با عطف به مقدمات ديگر يك گزاره تاييد پذير مستقيم را نتيجه دهد كه خود به تنهايي از آن مقدمات ديگر نتيجه نشود. اين مقدمات ديگر يايد يا تحليلي باشند يا تاييد پذير مستقيم يا تاييد پذير غير مستقيم.
چرچ معتقد است اين معيار هر گزاره اي را معنا دار مي كند.
اگر O1,O2,O3 سه گزاره مشاهدتي منطقا مستقل و S هر گزاره اي باشد آن گاه I
I: (~O1ÙO2)Ú(O3Ù~S)
تاييد پذير مستقيم است. چون از عطف آن با يك گزاره مشاهدتي O1 يك گزاره مشاهدتي O3)) نتيجه مي شود (چون O3 ازO1 مستقل است پس O3 از O1 به تنهايي نتيجه نمي شود.)
1-(~O1ÙO2)Ú(O3Ù~S)
2- O1
3- O1Ú~O2 Úم
4- ~(~O1ÙO2) دم
5- O3 Ù~S ق.ا
6- O3 Ùح
حال اگر:
1- O2 مستقيما از I نتيجه شود (يعني گزاره ÉO2(((~O1ÙO2)Ú(O3Ù~S) تحليلاً درست و طبق شرط ب تاييد پذيري اصلاح شده آير قابل استفاده در مقدمات باشد) از عطف اين گزاره و گزاره مشاهدتي O3به ~S نتيجه مشاهدتي O2 به دست مي آيد:
1- ~S
2 - ((~O1ÙO2)Ú(O3Ù~S))ÉO2
3- O3
4- O3Ù~S Ùم
5- (~O1ÙO2)Ú(O3Ù~S) Úم
6- O2 Éح
پس~S تاييد پذير مستقيم است .
2- اگرO2 مستقيما از I نتيجه نشود. در اين صورت از عطف S وI (كه تاييد پذير مستقيم است) گزاره مشاهدتي O2 منتج مي شود.(كه مستقل از مقدمات ديگر است):
1- S
2- (~O1ÙO2)Ú(O3Ù~S)
3- SÚ~O3 Úم
4- ~(~SÙO3) د.م
5- ~O1ÙO2 ق.ا
6- O2 Úح
پس S تاييد پذير غير مستقيم است.
يعني در هر صورت S معنا دار است. (هر چه می خواهد دلت تنگت بگو)
سومین جلسه از سلسله سمينارهاي فلسفه علم در پاييز 84
رويکردی نو به مقولة پژوهش
نظری بر ديدگاههای متيو ليپمن (مؤسس برنامه فلسفه برای کودکان)
ارائه دهنده:
عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
سالن اجتماعات گروه فلسفه علم
چکيده مقاله:
آيا آن دسته از فلاسفةعلمي كه قصدشان كشف روششناسي واقعي علم بود تا بواسطة آن موجبات تسريع رشد و پيشرفت علم را فراهم آورند و نيز معارف ديگر بشري را متحول سازند، به هدفشان رسيدهاند.
اگر نه، چرا؟
آيا سيستم آموزشي قديم و رايجمان كه وظيفهاش تربيت دانشپژوهان و محققان است، موفقيتآميز بوده است؟
اگرنه، چرا؟
مشكل چيست؟
كدام پيشفرضها نادرست اند؟
آيا فهم طبيعت گرايانة علم، فلسفه، نظريه، تحقيق و اموري از اين قبيل باعث اين مشكل شده است؟
پاپر مشكل طبيعتپنداري يا ذاتپنداري (Naturalism) را متذكر ميشود!
از اين بيماري ميتوان گريخت؟ يا آن اجتنابناپذير است؟
كتابهاي درسي اين مشكل را به وجود ميآورند؟
بحثهاي ما با اندكي كم دقتي گرفتار اين مشكل ميشوند. بحثهاي فلسفي شبكه 4 را بياد بياوريد.
آيا اموري همچون فلسفه، عالم ديني، روشنفكر، يا جامعه شناسي طبايع يا ذاتهايي در جهان خارج هستند. آيا ماهيت علم و فلسفه را همانند چيزي همچون يك سيب ميتوان تعريف كرد؟
يا بايد در تعرف آنها مواضعه گرايانه عمل كنيم؟
در بارة تحقيق علمي چه ميتوان گفت؟ كتابهايي كه در مورد تحقيق و روش تحقيق سخن ميگويند آنرا چگونه در نظر ميگيرند. آيا تحقيق را بطور نظري ميتوان ياد داد؟
تحقيق يك فن و مهارت است نه يك مفهوم نظري!
آيا مهارت تحقيق را ميتوان با پاس كردن يك ترم درس نظري ياد گرفت؟
براي آموزش تحقيق چه بايد كرد؟