تبليغاتX
فلسفه علم

 

دومين جلسه از سلسله سمينارهاي فلسفه علم در پاييز 84

موضوع:

بررسی دو رهيافت در تاريخ‌نگاری علم

ارائه دهنده:

غلامحسين مقدم حيدری

چکيده مقاله:

 

اگر تاريخ بيش از انباني از داستانها يا گاهشماريها در نظر گرفته شود، قادر است دگرگوني سرنوشت سازي در تصورمان از علم بوجود آورد (تامس كوهن)

 

در حوزه تاريخ علم مي توان از دو رويكرد به تاريخ علم نام برد. رويكرد اول تاريخ علم را گاهشماري حول قهرماناني همچون گاليله و نيوتن مي داند كه محيط زندگيشان تاثيرچنداني بر محتواي نظريه هايشان ندارد. رويكرد دوم علم را به دور از قهرمان پروري در بستر فرهنگي و اجتماعي زمان خودش و با در نظر گرفتن حالات رواني و عقايد شخصي دانشمندان بررسي مي كند، اين نوع تاريخ نگاري اساس فلسفه هاي غير پوزيتيويستي علم را تشكيل مي دهد.

 

 

يکشنبه 29/آبان/84 ساعت 16 الي 18

 

سالن اجتماعات گروه فلسفه علم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت   توسط مصطفی مهاجری  | 

 

 

·        مجموعه گزاره های معنادار نزد بریجمن و شلیک چه نسبتی با هم دارند؟

 

اگر یک گزاره برای شلیک تحقیق پذیر باشد آنگاه سه حالت و جود دارد، حالت اول این است که نتوانیم هیچ عملیاتی برای تحقیق معنای آن پیشنهاد دهیم، حالت دوم اینکه یک و فقط یک عملیات بتوانیم برای تحقیق معنای آن پیشنهاد دهیم، و حالت سوم اینکه بیش از یک عملیات بتوانیم برای تحقیق معنای آن پیشنهاد دهیم. از این سه حالت مورد اول و سوم را بررسی می کنیم.

 

در مورد اول گزاره تحقیق پذیری داریم که عملیات لازم برای تحقیق آن مشخص نیست در نتیجه از نظر عملیات گرایی بی معنا است. مثلاً شرایطی را در نظر بگیرید که هنوز هیچ روشی برای اندازه گیری فاصله زمین از خورشید با استفاده از روابط نیروی گرانش یا سرعت نور کشف نشده باشد ولی فواصل زمینی قابل اندازه گیری باشند؛ در این شرایط شلیک می گوید علی الاصول می توان فاصله زمین تا خورشید را اندازه گرفت و معنی دارد که بپرسیم این فاصله چقدر است، ولی بریجمن نمی تواند هیچ عملیاتی همراه با جزئیات اجرایی پیشنهاد دهد که این فاصله را اندازه بگیرد (باید توجه داشت که مطابق عملیات گرایی جزئیات اجرایی در معنای مفاهیم استفاده شده در گزاره اثر می گذارند)، در نتیجه این گزاره برای او بی معنا است. به بیان دیگر فقط قوانین منطق می توانستند حکم به تحقیق ناپذیری بدهند، در حالی که برای پیشنهاد دادن یک عملیات باید مشکلات اجرایی آن را هم مدنظر داشته باشیم که این مستلزم گردن نهادن بر قوانین یا نظم های مکرر طبیعت هم هست. به نظر می رسد اگر عملیات گرایی بخواهد این دسته از گزاره ها را به عنوان گزاره های با معنا بپذیرد، باید بدیلی برای مفهوم علی الاصول که در تحقیق پذیری و جود دارد، ارائه کند (که البته بعید است بتواند).

 

اما در مورد دسته سوم گزاره ها که برای تحقیق آنها می توان چند عملیات پیشنهاد داد، بر اساس عملیات گرایی هر عملیات مفهوم خاصی را تولید می کند و در نتیجه نمی توان گفت آن گزاره دقیقاً به کدام معنا اشاره می کند. این دسته از گزاره ها برای بریجمن دارای ابهام هستند و به معنای مشخصی اشاره نمی کنند.

 

با این توضیحات مشخص شد که بعضی گزاره هایی که نزد شلیک معنادار هستند از نظر بریجمن معنای مشخصی ندارند. در مقابل به نظر می رسد تمام گزاره هایی که بتوان به عنوان بامعنا، عملیاتی به آنها نسبت داد، تحقیق پذیر باشند. به این ترتیب به طور خلاصه می توان گفت گزاره های معنادار نزد بریجمن زیر مجموعه گزاره های معنادار نزد شلیک هستند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت   توسط مصطفی مهاجری  | 

ما از دو منظر می توانیم عملیات گرایی و تحقیق پذیری را مورد بررسی قرار دهیم.   

۱.از منظر مفهوم         ۲.از منظر گزاره

در تحقیق پذیری واحد معناداری گزاره است.بنابر این راجب مفهوم صحبت نمی کنند نکته ای که بعدها برای وینی ها مشکل ایجاد می کند .اما در عملیات گرایی راجب مفهوم هم می توان صحبت کرد.اما اینجا یک سوال مطرح می شود:ایا در نهایت تحقیق مفهوم هم با گزاره انجام نمی شود؟

اما چون عملیات گرایی پیش فرض فقط معنا داری گزاره را ندارد مانور بیشتری می تواند روی مفهوم بدهد.

۲.از لحاظ معنا داری گزاره هم به نظر می اید هر دو در روش تحقیق شبیه به هم باشند.ولی چون عملیات گرایی همانند تحقیق پذیری به دنبال اثبات نیست مشکلات کمتری در این زمینه دارد. عملیات گرایی بیشتر به تابع تایید کارنپ شبیه است.ولی اینجا یک سوال مطرح است:عملیات در عملیات گرایی چه معنایی دارد؟        

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1384ساعت   توسط علی چاپرک  | 

هوالحق

پارادوكسهايي كه خانم اسلامي مطرح كرده اند، اگرچه آنچنان كه خود واقفند خيلي اساسي نيست و مشكل معروف «ماده غير ضرورتا درست» را دارد كه ارسطو هم آنرا مطرح كرده اما مبحث خوبي را گشود كه شخصا به آن علاقه زيادي دارم. به خاطرهمين هم حالا يك پارادوكس سخت و توپ را برايتان مطرح ميكنم تا منطق دوستان بيشتر حالش را ببرند(شايد آن را قبلا شنيده باشيد اما مسلما آنرا حل نكرده ايد وگرنه احتمالا نوبلي چيزي برده بوديد پس اگر نوبل يا چيزي در اين مايه‌ها مي‌خواهيد باز هم فكر كنيد):

در روز جمعه 22 آبان 1384 جلسه دادگاه قاتلي كه شوهر خود را كشته بود(!) برگزار شد. قاضي حكم نهايي را خطاب به متهم اينچنين قرائت كرد: «اين دادگاه تو را به اعدام محكوم مي‌كند. اين حكم قبل از جمعه آينده يعني قبل از 29 آبان 1384 اجرا خواهد شد. ضمنا زمان اين اعدام براي تو غير منتظره خواهد بود.» مجرم را به زندان مي اندازند تا در انتظار اعدام باشد. او در زندان با خود چنين استدلال مي‌كند: اگر مرا تا آخر روز چهارشنبه اعدام نكنند آنگاه من خواهم دانست كه در روز پنجشنبه اعدام خواهم شد و اين شرط غير منتظره بودن زمان اعدام را نقض خواهد كرد، پس آنها مرا در روزي غير از پنجشنبه اعدام خواهند كرد. در روزهاي قبل از پنجشنبه هم باز اگر تا روز سه شنبه اعدام نشوم با توجه به اينكه روز اعدام نمي ‌تواند پنجشنبه باشد مي‌توانم تشخيص بدهم كه مرا چهارشنبه اعدام مي‌كنند و ... نتيجه اينكه قاضي نمي‌تواند مرا اعدام كند!»

 1- از حدسهاي راحت براي حل اين پارادوكس خودداري كنيد! چون ظاهرا اين يك پارادوكس واقعي است. 2- نكته جالب اين است كه اين پارادوكس قابل تحويل به پارادوكس دروغگو مي‌باشد.(آيا مي‌توانيد چگونگي اين تحويل را بيابيد؟)

 شايد بحث راجع به پارادوكسها را به عنوان يك فيلد متفرقه اما جذاب دنبال كردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1384ساعت   توسط علی رضا شفاه  | 

این استدلال یک استدلال معتبر است . مگر نه ؟

 

اگر باران ببارد ، آنگاه باران شدید نخواهد بود .

باران شدید نیست .

پس : باران نمی بارد !!!!!!!!!!!

 

این یکی چطور؟

 

اگر محمود قبل از انتخابات بمیرد ، اکبر برنده خواهد شد . اگراکبر برنده شود ، محمود پس از انتخابات از زندگی سیاسی خود کناره گیری خواهد کرد .

پس :

اگز محمودقبل از انتخابات بمیرد ، پس از انتخابات از زندگی سیاسی خود کناره گیری خواهد کرد .!

مگر شرطی خاصیت تعدی ندارد ؟

 

عده ای معتقدند که این ها صرفا مغالطه اند و به منطق ضربه نمی زنند . اگر موافقید منشاء ایجاد اینگونه مثالها را چه می دانید ؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت   توسط آرزو اسلامی  | 

هندسه اقلیدسی

 

 

هدف اعضای حلقه وین این بود که انقلابهایی را که در حوزه های دیگر دانش بشری از قبیل فیزیک ، منطق ، هندسه و ... رخ داده بود وارد فلسفه کنند . هندسه حوزه ای از معرفت بشری است که پس ازگذشت 20 قرن از ابداع آن دچار تحول اساسی شده است . هدف این نوشته بررسی ساختار هندسه اقلیدسی و دلیل اهمیت آن است تا سر آغازی برای بحث درباره هندسه های نا اقلیدسی باشد .

واژه هندسه از دو واژه یونانی "ژئو " به معنای زمین و "متراین " به معنای اندازه گیری آمده است . روش اقلیدس در کتاب 13 جلدی خود به نام اصول روش اصل موضوعی است . به این معنا که با استفاده از چند اصل و فرض گرفتن چند مفهوم اولیه به اثبات درستی قضایا و نتایج پرداخته می شود . برای اینکه بتوان در روش اصل موضوعی درستی برهانی را پذیرفت اولا باید برروی اصول موضوعه و ثانیا برروی قواعد استنتاج ، توافق وجود داشته باشد . کار عظیم اقلیدس این بود که از چند اصل ساده ، 465 گزاره نتیجه گرفت . و یک دلیل بر زیبایی " اصول " اقلیدس همین است که همه آن را از اصولی اندک نتیجه گرفته است .

  اقلیدس  همه سعی خود را کرد که تمامی اصطلاحات هندسی را تعریف کند. اما این کار به فهمیدن بیشتر کمک نمی کند و دور یا تسلسل لازم می آید ( دور در تعریف ، دور بی خطری نیست . )مثلا سعی می کند خط مستقیم را اینگونه تعریف کند :  خطی که به نحوی هموار بر نقاطی که بر آن هستند قرار داشته باشد . این تعریف خوبی نیست چون باید برای فهمیدن آن ، قبلا تصوری از خط داشته باشید . پس یک سری اصطلاحات بعنوان اصطلاحات تعریف نشده در نظر گرفته می شوند :

 

 

نقطه

خط

قرار دارند بر

میان ( مثلا نقطه A میان دو نقطه دیگر است )

قابلیت انطباق
 ( فراهم آوردن این لیست ، از کارهای هیلبرت است .)

 

 

اقلیدس هندسه خود را بر 5 اصل بنا می نهد :

 

1-    از هر دو نقطه متمایز ، یک و فقط یک خط می گذرد .

2-    هر پاره خط AB را می توان به اندازه پاره خط BE که با پاره خط CD قابل انطباق است ادامه داد .

3-    به ازای هر نقطه و هر پاره خط دلخواه ، دایره ای به مرکز آن نقطه وشعاع مذکور وجود دارد .

4-    همه زوایای قائمه با هم برابرند .

5-    اصل توازی :

چهار اصل اول همواره مورد توافق ریاضیدانان بوده اند .  اما اصل توازی تا قرن 19 مورد بحث و جدل فراوان قرار گرفته است . تلاش برای اثبات آن و ارائه صورتهای مختلفی از آن صور ت گرفته است . که همین تلاشها باعث ایجاد و بسط هندسه های نااقلیدسی شده است .

تعریف (توازی ):

دو خط با هم موازی اند هرگاه همدیگر را نبرند ، یعنی نقطه ای پیدا نشود که بر هر دو خط واقع باشد .

اصل توازی : به ازای هر خط و هر نقطه غیر واقع برآن یک و تنها یک خط به موازات خط مذکور وجود دارد که از نقطه مورد نظر می گذرد .

 

اگر ما اصول هندسه را انتزاعهایی از تجربه بدانیم بلافاصله تفاوت این اصل و چهار اصل دیگر مشخص می شود . به هیچ وجه نمی توانیم به طور تجربی تحقیق کنیم که آیا دو خط همدیگر را می برند یا نه .

 

معادلهای اصل 5 :

 

اگر یک خط ، دو خط موازی را قطع کند همه زوایای حاده بوجود امده باهم و همه زوایای منفرجه به وجود آمده باهم مساوی اند .

مجموع زوایای داخلی یک مثلث 180 درجه است .

اگر خطی یک خط موازی را ببرد دیگری را هم می برد.

هرگاه خطی بر یک خط موازی عمود شود بر دیگری نیز عمود می شود .

هرگاه k و l دو خط موازی باشند و m بر k عمود باشد و n بر l عمود باشد آنگاه یا m=n یا m با n موازی است .

 

خود اقلیدس اصل توازی را اینگونه بیان کرده است :

هرگاه خط راستی دو خط راست دیگر را ببرد و مجموع زوایای درونی یک طرف آن خط از دو قائمه کمتر باشد  اگر این خط را امتداد دهیم سر انجام در همان طرفی که مجموع زوایا کمتر از دو قائمه است یکدیگر را می برند .

 

اگر بخواهیم در "اصول " اقلیدس با دیده انتقادی بنگریم متوجه می شویم بسیاری از پیش فرضهای خود را بیان نکرده است از جمله اینکه خط و نقطه وجود دارند ، همه نقطه ها بر یک امتداد نیستند . و هر خط دست کم دو نقطه دارد .

پرداختن به این نکات توسط ریاضیدانان متفاوتی صورت گرفته که شهودی ترین آنها هیلبرت است . هیلبرت معتقد است که چون هیچ یک از خواص نقطه ، خط و صفحه غیر از خواصی که توسط اصول به آنها داده می شوند نمی تواند در استدلالها استفاده شود پس می توانید به هر نامی اینها را نام گذاری کنید هیلبرت خودش می گوید :"آدمی باید همیشه به جای نقطه و خط و صفحه بتواند میز ، صندلی و آبجو بگوید . "

تلاشهای بسیاری برای اثبات این اصل صورت می گیرد که خواجه نصیرالدین طوسی مهمترین آنهاست .

برای اثبات این اصل به اصلی به نام اصل والیس متوسل شده اند که بعدها ثابت می شود همان اصل توازی است : برای هر مثلث دلخواه وهر پاره خط دلخواه، می توان مثلثی روی آن پاره خط بناکرد که متشابه با مثلث اول است .

افرادی به نام لژاندر و بویوئی سعی می کنند اصل را ثابت کنند که بعدها اثبات می شود براهین آنها نادرستند. فرد دیگری به نام ساکری( 1667-1733) که یک کشیش بوده است سعی می کند از نقیض اصل توازی به تناقض برسد وبنابراین با استفاده از برهان خلف درستی آن را ثابت کند  .

ساکری چهارضلعی هایی را مورد بررسی قرار داد که دو زاویه آنها قائمه اندو دو زاویه بالا صرفا قابل انطباق بر یکدیگرند . در این صورت سه حالت پیش می آید :

1-    زاویه های بالایی قائمه اند

2-    زاویه های بالایی  منفرجه اند

3-    زاویه های بالایی حاده اند

کوشید تا نشان دهد 2 و 3 به تناقض می رسند . پس 1 درست است و بنابراین اصل توازی برقرار است .

در مورد زوایای منفرجه به تناقض رسید . اما در مورد زوایای حاده هرچه کوشید نتوانست تناقض بدست بیاورد و آن را "فرض خصمانه زاویه حاده " نامید و موفق شد نتایج بسیار عجیبی بدست آورد اما همه چیز غیر از تناقض ! ساکری می گفت " فرض زاویه حاده مطلقا غلط است چون با ذات خط مستقیم ناسازگار می آید " غافل ا ز اینکه هندسه نا اقلیدسی را کشف کرده است در نهایت کتابی را با عنوان "هندسه اقلیدس عاری از هرگونه نقص " چاپ کرد .

تا آن زمان تلاش برای اثبات اصل پنجم به قدری زیاد بود که فردی برای رساله دکتری  خود در 1763نقایص 28 برهان از آنها را جمع کرده بود و دایره المعارف نویس بزرگ ریاضی دالامبر این وضع را افتضاح هندسه نامید . ( این وضع خیلی به زمان بحران  کوهنی شبیه است . ) ریاضیدانان ، رفته رفته نومید می شدند  .

بویوئی به پسرش نوشت :

" تو نباید برای گام نهادن در راه توازیها تلاش کنی . من پیچ وخمهای این راه را از اول تا آخر آن می شناسم ، این شب بی پایان که همه روشنایی و شادمانی زندگی مرا به کام نابودی فرو برده است سپری کرده ام .  التماس می کنم که دانش موازیها را رها کنی ...."


بویوئی جوان از اخطار پدر نترسید و در مقابل فکر تازه ای به نظرش رسید اینکه نقیض حکم اقلیدس ، حکمی بیمعنی نیست . و برای پدرش نوشت :

فکر می کنم از هیچ ، دنیایی تازه  و شگفت انگیز ساخته ام ..."

 

در ادامه به بررسی این دنیای تازه و شگفت انگیز می پردازیم .

 

در تاریخ کشف هندسه نااقلیدسی می توان الگوهای فلسفه علمی بسیاری دید از جمله تلاش دانشمندان یک علم برای اثبات قضایا و هضم اعوجاجات در چارچوب پارادایم حاکم ، وفاداری به پارادایم حتی تا قرنها ،  پیدایش بحران ، ارائه نظریه رقیب و در نهایت پیروزی انقلاب ، مقایسه ناپذیری پارادایم ها و .........

در نوشته بعدی به کشف هندسه نا اقلیدسی خواهم پرداخت .

 

 

منبع :

هندسه های اقلیدسی و نااقلیدسی ، ماروین جی گرینبرگ ، ترجمه شفیعیها ، مرکز نشر دانشگاهی

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت   توسط آرزو اسلامی  | 

کریپکی و هایدگر

 

یکی از مواردی که به طور معمول از آن به عنوان مرز میان فلسفه تحلیلی و فلسفه قاره ای یاد می شود ، جایگاه منطق نزد فلاسفه تحلیلی است . برای فلاسفه ای که در سنت تحلیلی مشغول به کار هستند ، واضح و روشن صحبت کردن ،  موضوعی با اهمیت ویژه است که طبعا یکی از راههای زدودن ابهام از زبان طبیعی استفاده از منطق در یافتن صورتبندی صریح و واضح جملات است .

شلیک در مقاله "پوزیتویسم و رئالیسم " به بیان اصل تحقیق پذیری علی الاصول می پردازد. تحقیق درباره معنا داری گزاره های تجربی به کمک این اصل صورت می گیرد و گزاره های معنا دار غیر تجربی ، از جمله گزاره های ریاضی صرفا منطقی تلقی می شوند . نکته مهم در کار فلاسفه تجربه گرای منطقی ، نقش منطق نزد آنان است . بدین معنا که اگر گزاره ای از قواعد منطق پیروی نکند ، درباره معنا دار یا بی معنا بودن آن سخنی به میان نخواهد آمد .

مثالی که در این باره زده  می شود گزاره معروف هایدگر است :

" هیچی ، خودش می هیچد . "

تحلیلی که از بی معنا بودن این گزاره ارائه می شود این است که در این گزاره سور هم در نقش محمول و هم فعل قرار گرفته است که به وضوح مخدوش نمود ن قواعد منطق ( دو ارزشی فرگه ) است . حلقه وین بلافاصله این موضع را می گیرند که درباره معنادار یا بی معنا بودن این گزاره به دلیلی که ذکر شد نمی توان صحبت کرد . اما من دلایلی ارائه خواهم داد که این گزاره قواعد منطق را مخدوش نمی سازد . گرچه احتمالا این استدلال به هیچ وجه هایدگر وسایر فلاسفه قاره ای را خوشحال نخواهد کرد – زیرا پیروی از قواعد منطق هیچ اهمیتی برای آنها ندارد – اما در صورت اعتبار این استدلال ، این مثال نمی تواند نقش قبلی خود را حفظ کند .

کریپکی در بخش انتهایی مقاله " ملاحظات فلسفی در باب منطق موجهات " ادعا می کند که وجود یک محمول یک موضعی است ( مثلا آن را با E نشان می دهیم ) بدین معنا که x موجود است را می توان به این صورت نشان داد : E(x) به همین صورت می توانیم ادعا کنیم که هیچ بودن یا وجود نداشتن محمول یک موضعی مشابهی با نماد H می باشد در این صورت به سادگی دیده می شود که گزاره هیچی خودش می هیچد .( هیچیدن را K می گیریم ) بدین صورت می تواند صورت بندی منطقی شود :

For all x (H(x)→K(x))  

For all x (¬E(x)→K(x))

اگر لازم باشد می توان هیچیدن را یک محمول دو موضعی نیز تعریف کرد :........بوسیله .......می هیچد . K(x,y)

علیرغم عدم اهمیت آن برای فلاسفه قاره ای ، محمول گرفتن وجود راه را بر عدم امکان صورتبندی منطقی این جمله می بندد .

Kripke, "Semantical Consideration on Modal Logic", 1963

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت   توسط آرزو اسلامی  | 

 

 

نخستين جلسه از سلسله سمينارهاي فلسفه علم در پاييز 84

 

موضوع:

آزمون تورينگ به مثابه معيار هوشمندي

 

ارائه دهنده:

دکتر مهدي نسرين

 

چکيده مقاله:

آلن تورينگ در مقاله معروف خود (۱۹۵۰) تلاش مي کند به اين سؤال پاسخ دهد که "آيا ماشينها مي توانند فکر کنند؟" ممکن است به نظر رسد براي پاسخ به اين پرسش نخست بايد مفاهيم ماشين و تفکر را تعريف کرد اما از نظر تورينگ ارائه  تعريفهايي از اين دست "بي معني تر از آن است که ارزش بحث داشته باشد". او سوال اصلي را با يک سؤال ديگر جايگزين مي کند: "آيا ماشينها مي توانند به خوبي در بازي تقليد شرکت کنند؟"

برخلاف آن چه معمولاً در کتابهاي مرجع هوش مصنوعي معرفي مي شود تورينگ هرگز تلاشي براي تعريف هوش (به معني ارائه شرط لازم و کافي) براساس موفقيت در بازي تقليد نکرده است و ادعاي او را بايد يک ادعاي تجربي دانست. در اين بحث سعي خواهد شد موضع تورينگ روشن شود و ايرادات فلسفي ادعاي او و راه حلهاي ممکن براي پاسخ دادن به اين ايرادات مطرح شوند.

 

 

براي اطلاعات بيشتر در مورد مقاله تورينگ به سايت زير مراجعه نماييد:

http://www.loebner.net/Prizef/TuringArticle.html

 

 

زمان: يکشنبه 22/آبان/84 ساعت 16 الي 18

 

مکان: سالن اجتماعات گروه فلسفه علم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت   توسط   | 

باوجود اینکه با روشن شدن مفهوم عملیات گرایی به نظر می رسد آنچه از تجربه و آزمایش صرف بدست می آید لاجرم باید محدودیت های عملیات گرایی را بپذیرد. اما بکار بستن دقت های عملیات گرایانه نتایجی را به همراه دارد که کار علمی را بسیار دشوار و سخت و گاهی ناممکن می سازد یکی از این نتایج در ادامه بررسی می شود.

·        مفاهیم علمی نمی توانند صورت کلی به خود بگیرند.

به عنوان نمونه مفهوم طول و عملیات لازم برای اندازه گیری آن به وسیله خط کش را بررسی می کنیم. فرض کنید برای اندازه گیری طول یک میز به وسیله خط کش لازم باشد 3 بار بر روی میز علامت گذاری کنیم و 4 بار خط کش را بر روی آن قرار دهیم، در حالی که برای اندازه گیری طول کلاس لازم است 10 بار بر روی زمین علامت گذاری کنیم و 11 بار خط کش را روی زمین قرار دهیم. در هر کدام از این اندازه گیری ها عملیات انجام شده متفاوت است (لااقل از لحاظ تعداد مواردی که لازم است خط کش را کنار طول مورد اندازه گیری قرار دهیم). به بیان کلی تر هر اندازه گیری شرایط خاص و مشخصات ویژه ای مخصوص خود دارد که مطابق عملیات گرایی مفهوم خاصی را طلب می کند، هر روش اندازه گیری استانداردی که مورد توافق قرار گیرد از عوامل و شرایط بسیاری که اندازه گیری ها با آن همراه هستند چشم پوشی می کند. بنا بر این با ابزار عملیات گرایی نمی توان مفهومی کلی بدست آورد و قوانین علمی را به عنوان رابطه بین این مفاهیم بیان کرد. اما این هم نکته عجیبی برای فیزیکدانان نیست. ممکن است تعدد تکرار یک رشته عملیات نتایج را تغییر دهد. نمونه بارز این امر ضریب خستگی در فیزیک جامدات است. همه صحبت بریجمن این است که فیزیک تنها با تجربه معین می شود و ما باید همواره منتظر تغییر نتایج هنگام وارد شدن به دامنه های جدید (در مثال شما وارد به حوزه هایی که تکرار عمیات اولیه از یک عدد مشخص فراتر می رود) باشیم(دکتر نسرین). (مسئله این است که چیزی از پیش وجود ندارد که مشخص کند آیا به حوزه جدید وارد شده ایم یا خیر)

+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1384ساعت   توسط مصطفی مهاجری  | 

هوالحق

۱- آيا ميدانستيد نيتون درباره علت گرانش پرسيده بود و علت آن را کشش ناميده بود؟

او سپس تر آن را مساله ای دشوار دانسته. کلّا هم گويا خيلی متافيزيکی فکر ميکرده!

ر.ک مبادی مابعدالطبیعی علوم نوين - برت-  بخش مربوط به نيوتن. خيلی خواندنی و عميق است...


۲- چه بخشهایی از فیزیک جدید هندسی و چه بخشهایی از آن غیر هندسی است؟ چرا نمیتوان تنها با هندسه فیزیک را ساخت؟کاری که دکارت طرح آنرا ریخته بود و تلاشهایی هم کرده بود. آیا این روش در ذات خود برای چنین پروژه ای فقیر است؟(دکارت هندسه را به همراه مفهوم حرکت کافی میدانست. فراموش نکنیم که برای او امتداد و ماده یک چیز است. پس ماده شاغل مکان نیست بلکه خود آن است و بخاطر همین به اتر معتقد بود که همه جا از آن پر است.)

گمان میکنم اینها سوالات خیلی مهمی هستند. شاید نسبیت انیشتن را باید از زاویه غیر مکان مند بودن نور و تضاد این امر با تحلیل دکارت از عالم غیر نفسانی به عنوان ممتد(ماده)َ فهمید و حتی کوانتوم را نیز!

در اینباره نظرات خود را برایم بفرستید

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت   توسط علی رضا شفاه  | 

بريجمن به ما مي گويد كه در روشهاي اندازه گيري مختلف امن نيست كه ما كميت اندازه گرفته شده با دو روش را يك چيز بينگاريم. (مثل اندازه گيري طول با دو روش) اما به نظر مي رسد او با اينكار ‹ارزش› و ‹معني› توانايي علم براي پيشگويي را از بين مي برد . همچنين به نظر مي رسد عمل به اين نكته ما را از گسترش و گاهي تحول در نظريه هايمان كم توان تر از قبل ميكند.
تامل:
1- وقتي ما به روش R1 كميت K را اندازه گيري ميكنيم و بعد با روش R2 كميت 'K را ميسنجيم و از اين دو روش اعداد متفاوتي را بدست مي آوريم آنگاه در نظريه هاي دخيل در روش اندازه گيري R1 و/يا R2 تحت تاثير اين دو عمليات تغيير يا تحول ايجاد خواهيم كرد تنها اگر K همان 'K فرض شود.
اگر اين دو كميت با هم تفاوت داشته باشند هيچ عامل الزام كننده اي وجود نخواهد داشت كه ما را ملزم به تغيير نمايد(زيرا هيچ اشكالي ندارد كه عدد جرم يك توپ با عدد قطر آن يكسان نباشد.

2- وقتي كه گاليله نظريه خود را در باب زمين و منظومه شمسي ابراز داشت تنها يكسان انگاري در بسياري كميتها بود كه باعث شد تا مشاهده گردش اقمار مشتري به دور مشتري از طريق تلسكوپ، نظريات مخالفانش را تضعيف و نظريه او ر ا تقويت كند. وگرنه بايستي گفته ميشد(مثلا) :‹سياره چيزي است كه با چشم ديده مي شود نه با تلسكوپ!›
به طور كلي از آنجا كه چيزهاي مختلفي را كه از روشهاي مختلف بدست آمده يكي ميگيريم، يك نظريه جديد -مخصوصا اگر تحولي در مفاهيم ايجاد كرده باشد- موظف ميشود كه سازگاري پديده هاي مختلف را دوباره نشان دهد.
به عبارت ديگر عمدتا مفهوم سازگاري در علم تجربي مبتني بر يكسان بودن نتايج تجربي با روشهاي متفاوت در مورد ‹يك چيز› است.
3- اگر پيشگويي به ما ميگويد كه در عمليات A كميت B به صورت خاص m تغيير خواهد كرد تنها در صورتي اين پيشگويي جذاب و با ارزش خواهد بود كه ما قبلا كميت B را بشناسيم. اگر كميت B كميت جديدي باشد انگاه در عمليات A ما تنهاB را معرفي كرده ايم و نه آنكه وقوع تغيير m را در مورد آن پيشگويي كرده باشيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت   توسط علی رضا شفاه  | 

درباره مطالب جلسه پنجم (مقاله بريجمن)- بخش دوم

 

مفهوم طول که در مقاله بريجمن درباره آن بحث شد، يا مفهوم زمان که در کلاس مورد بحث قرار گرفت، هر دو از جمله "مفاهيم کمی" هستند. در مورد مفاهيم غيرکمی مانند "اسيد بودن"، "مغناطيس بودن" و ... نيز به نظر می­رسد مشکل چندانی در به کار بردن ملاک عملياتی معنا وجود ندارد. (مثلاً يک ماده اسيد است اگر رنگ کاغذ تورنسل را قرمز کند.") اگر عمليات ديگری هم برای تشخيص اسيد بودن ارائه شود، بنابر اين ملاک مفهوم ديگری معرفی شده است. به نظرم می­توان پذيرفت که تا اينجا مشکل چندانی وجود نداشته باشد.

اما در مورد آن چيزهايی که به اصطلاح "مفاهيم نظری" ناميده می­شوند (نظير الکترون، پروتون، کوارک، و ...) به نظر می­رسد که اگر بخواهيم معنای آن­ها را با استفاده از تعريف عملياتی مشخص کنيم (آيا عمليات­گرا مايل است معيار و نظريه معنای ديگری برای اين گونه مفاهيم ارائه دهد؟) چيزی جز روش تشخيص يا آشکارسازی (detection) وجود ندارد که به عنوان عمليات تعريف­گر اين مفاهيم به کار رود. بنابراين با تغيير روش تشخيص، مفهوم جديدی معرفی شده است. اگر اين برداشت از تعريف عملياتی اين مفاهيم درست باشد من فکر می­کنم:

1.    به وضوح به نظر می­رسد يک عمليات­گرا نمی­تواند واقعگرا در حوزه مفاهيم علمی باشد. يعنی معتقد باشد مفاهيم نظری ما به ازای خارجی در جهان دارند و گزاره های شامل اين مفاهيم "توصيف صادق" از جهان ارائه می­کنند. اگر بخواهيم به عنوان مثال معتقد باشيم "الکترون واقعی است." و از طرفی عقيده داشته باشيم که هر تعريف عملياتی (روش آشکارسازی) جديد، مفهوم جديدی را معرفی می­کند که فقط به خاطر سهل­انگاری با مفهوم قبلی به يک لفظ (الکترون) ناميده می­شوند، در اين صورت جهان پر خواهد شد از هويات بی شمار. به همين ترتيب عمليات­گرا نمی­تواند ادعا کند که گزاره­های علمی "توصيفی صادق" از جهان به ما ارائه دهند.

۲.    در ابزارگرايی نظريه­های علمی به مثابه ابزارهايی در نظر گرفته می­شوند که از آن­ها برای توضيح و پيش­بينی امور مشاهده­پذير استفاده می­شود. مفاهيم نظري برای ابزارگرا صرفاً "افسانه­های مفيدی" هستند که بدون آنکه به هويتی در جهان اشاره داشته باشند، معنای خود را در متن نظريه بدست می­آورند. برای عمليات­گرا اين مفاهيم نظری معنی خود را از روش تشخيص خود (که در نظريه مشخص شده ­است) به دست می­آورند. آيا با قبول عمليات­گرايی ناچار به پذيرش اين نتيجه نمی­شويم که اگر بخواهيم دریاره نظريات علمی ابزارگرا باشيم، در هر زمينه خاص (نظريه اتمی، نظريه جنبشی گازها و ...) نه يک ابزار (نظريه) بلکه ابزارهای متعددی داريم که فقط به حکم تجربه ممکن است بتوانيم آن­ها را به جای هم به کار ببريم. آيا اگر چنين باشد عمليات­گرا تمايلی به پذيرش اين تکثر در حوزه نظريه­ها دارد؟ (همانگونه که تکثر را در حوزه مفاهيم پذيرفته است.)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت   توسط ساجد طیبی  | 

درباره مطالب جلسه پنجم (مقاله بريجمن)- بخش اول

 

فرض کنيد ما مفهوم "طول خط کشی" را با استفاده از يک ملاک عملياتی (به عنوان مثال از طريق اندازه­گيری با خط ­کش صلب) تعريف کرده­ايم. حال برای تعريف عملياتی مفهوم "فشار جيوه­ای"، از طول خط کشی ستون جيوه در يک فشارسنج جيوه­ای استفاده می­کنيم. به عبارت ديگر ملاک عملياتی فشار جيوه­ای، طول خط کشی ستون جيوه در يک فشارسنج جيوه­ای است. اکنون فرض کنيد برای اندازه­گيری فاصله يک هواپيما از زمين، از تغييرات فشار جيوه­ای که توسط اين فشار سنج جيوه­ای اندازه­گيری می­شود، استفاده می­کنيم. بدين ترتيب در اينجا ملاک عملياتی جديدی ارائه می­دهيم که مفهوم "طول فشاری" را به ما معرفی می­کند. بنابراين اصل که ملاکهای عملياتی متمايز، مفاهيم متمايزی را معرفی می­کنند، مفهوم طول فشاری بايد متمايز باشد از مفهوم طول خط کشی و به برابری عددی کميت­های به دست آمده برای اين دو مفهوم، نه به صورت پيشينی بلکه تنها به صورت تجربی می­توان پی­برد.

اتفاقی که در اينجا افتاده است اين است که:

  1. با استفاده از مفهوم "طول خط کشی"، مفهوم "فشار جيوه­ای" را تعريف کرده­ايم.
  2. با استفاده از مفهوم "فشار جيوه­ای"، مفهوم "طول فشاری" را تعريف کرده ايم.

 

به طور خلاصه می­توان اين مفاهيم را چنين به هم مربوط کنيم:

-          طول خط کشی تابعی است از تعداد واحدهای خط کش استاندارد.   L1=L1(a)

-     فشار جيوه­ای با استفاده از طول خط کشی (تعداد واحدهای خط کش استاندارد) ستون جيوه در يک فشارسنج جيوه­ای تعريف می­شود.  P=G(L1)=G(L1(a))=P(a)

-          طول فشاری با استفاده از فشار اندازه­گيری شده توسط فشارسنج جيوه­ای تعريف می­شود.

 L2=H(P)=H(P(a))=L2(a)

 

حال پرسش اين است که آيا با توجه به مطالب فوق، آيا "علی الاصول" مقدار عددی L1 و L2 می­تواند متفاوت باشد؟

اگر اين مسأله مشکلی جدی برای تعريف عملياتی به روايت ارائه شده در مقاله بريجمن باشد، و درست باشد که در بين مفاهيم فيزيکی و فرمول بندی نظريات فيزيکی چنين به ظاهر دورهايی در عمليات اندازه­گيری مفاهيم بسيار وجود دارد، چگونه می توان با حفظ مفهوم تعريف عملياتی از چنين "تله" هايی اين مفهوم را نجات داد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت   توسط ساجد طیبی  | 

 

 

 

جلسه معارفه ورودی های 84

 

 

سه شنبه 17 آبان ساعت 12

 

 

لطفاً به بقیه هم خبر بدهید

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 آبان1384ساعت   توسط  

محتسب در نيم شب جايی رسيد

در بن ديوار مردی خفته ديد

گفت هی مستی؟ چه خوردستی؟ بگو

گفت از اين خوردم که هست اندر سبو

گفت آخر در سبو واگو که چيست

گفت آن که خورده ام. گفت اين خفی است

گفت آن چه خورده ای، آن چيست آن؟

گفت آن که در سبو مخفی است آن

دور می شد اين سووال و اين جواب

ماند چون خر محتسب اندر خلاب

(مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابيات 2396 تا 2400)

 

موضوع این پست فراخوانی است برای ادامه بحث تعريف دوری که در کلاس مطرح شد. می خواهيم بحث کنيم تعريف دوری چيست؟ مشکل تعريف دوری چيست که عموماً مورد قبول نيست؟ آيا شرايطی هست که تعريف دوری در آن مورد پذيرش باشد. به عبارت ديگر آيا ممکن است در تعريف دوری اطلاعی حاصل شود؟

هر مطلبی را که درباره این موضوع به نظرتان می رسد، در این وبلاگ قرار دهید. در ضمن اگر مطلبی را در این باره بر روی شبکه اینترنت یافتید، حد اقل لینکش را قرار دهید. (اگر چکیده ای از آن را ترجمه کردید که چه بهتر).

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت   توسط ساجد طیبی  | 

درباره مباحث مطرح شده در جلسه دوم:

·   در مورد تفاوت فلسفه قاره ای و فلسفه تحلیلی به موارد تفاوت در توجه به علم، میزان توجه و تبعیت از منطق و توجه به زبان اشاره شد. همچنین گفته شد که مساله عینیت یا واقعیت بین الاذهانی در فلسفه تحلیلی بسیار مورد توجه است، در حالی که این مساله در فلسفه قاره ای چندان مورد توجه نیست. علاوه بر این نوعی کل‌گرایی در استفاده از این کلمات دقت کنید. فلاسفه تحلیلی معروفی چون کواین هم کل گرا هستند ولی به نحو دیگری. در فلسفه قاره‌ای دیده می شود و به نظر می رسد که فیلسوفان این نحله سعی دارند ایده ها و نظریه هایی به دست دهند که کلیت عالم را بتوان با آنها توصیف یا تبیین نمود. به عنوان نمونه موضوع فلسفه تاریخ در فلسفه قاره‌ای مورد توجه است؛ در حالی که در فلسفه تحلیلی بیشتر با جزیی شدن مسائل و زیرمساله های متعدد برخورد می‌کنیم. همچنین فلاسفه قاره‌ای توجه بیشتری به تجربه زندگی انسان در جهان نشان می دهند، از این رو هم مساله عینیت اهمیت کمتری پیدا می کند و همین طور مساله تاریخ و زمان به صورت یک مساله ویژه مورد توجه قرار می گیرد. به نظر می رسد که گرایش فلاسفه قاره ای به مطالعه فلسفه با توجه به زمینه تاریخی به این نوع نگاه مرتبط باشد. لطفا در این مورد توضیح دهید.

·   در مورد مباحثات حلقه وین با فلاسفه نوکانتی گفته شد که اعضای حلقه ادعا کردند که به طور کلی گزاره های کلی و ضروری در علم وجود ندارند که به عنوان گزاره های تالیفی پیشینی شناخته شوند. این نگاه به علت ردشدن برخی گزاره های تالیفی پیشینی مورد نظر کانت شکل گرفت. ولی مساله اینست که از این که گزاره های مورد نظر کانت اشتباها پیشینی تلقی شده اند، اعضای حلقه چگونه به این حکم رسیدند که به طور کلی چنین کزاره هایی وجود ندارد. این حکم اخیر نتیجه منطقی اشتباه کانت در انتخاب درست چنین کزاره هایی نیست. این تغییر موضع را چگونه باید توضیح داد؟ در علم گزاره های تغییرناپذیر نداریم، پس مساله انتخاب یا مثال این گزاره ها نیست.

·   گفته شد که اصل تحقیق پذیری در فرازبان مطرح می شود. همچنین به نظر می رسد که حکم اعضای حلقه در مورد وجود نداشتن گزاره های تالیفی پیشینی نیز در فرازبان مطرح شده است. پرسش من اینست که معیار تمیز معناداری و سپس صدق یک گزاره در فرازبان چه دانسته شده است؟ به نظر می رسد که این موضوع مورد توجه اعضای حلقه و منتقدان ایشان قرار گرفته است. انتخاب در فرازبان بر اساس ملاحظات پراگماتیکی صورت می گیرد. این موضوع را در مقاله چهارم (مقاله کارنپ) خواهیم دید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت   توسط یاسر خوش نویس  | 

1- در معيار معنا داریِ  تجربه گرایان منطقی (معيار تحقیق پذیری)، واحد معنا "گزاره" است.

2-هر معيار معناداری که در آن واحد معنا، گزاره باشد، صورت کلی «گزاره P با معنا  است اگر و تنها اگر شرايط C برقرار باشد.» را دارد.

3- طبق تعريف رايج برای گزاره در فلسفه، گزاره چيزی است که صادق يا کاذب باشد.

4- مفهوم صدق و کذب را به چيزی ("چيز" را در اينجا می توان توالی حروف بر روی کاغذ فرض کرد.) می توان نسبت داد که با معنا باشد.

5- به نظر می رسد قبل از اينکه بتوانيم با استفاده از معيار معناداری "گزاره محور" بتوانيم تعيين کنيم چيزی با معنا است يا نه بايد مفهومی از معنا داشته باشيم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت   توسط ساجد طیبی  | 

گزاره "جهان در سال 3000 ميلادی به پايان می رسد." را می توان به صورت معادل به شکل اسنادی "پايان جهان سال 3000 ميلادی است." بازنويسی کرد. آیا سخن گفتن از "پايان جهان" با معنی است؟ من در اين يادداشت يک نکته را فرض گرفته­ام: "پايان جهان" معادل است با "پايان زمان". به عبارت ديگر صحبت کردن از زمان بدون فرض جهان، بی معنی است. به نظرم اين فرض شهودی و آشکار می آيد و نمی توان در آن مناقشه کرد. بنابراين "پايان جهان سال 3000 ميلادی است." معادل است با "پايان زمان سال 3000 ميلادی است."

پرسش اصلی من اين است که آيا ما می توانيم در باره "مرزهای زمان"، گزاره زمانی با معنی بگوييم؟ آيا با معنی است که بگوييم "آغاز زمان (يا پايان زمان) در زمان t بوده است"؟ در واقع من فکر میکنم قبل از آنکه به مساله تحقيق پذير بودن يا نبودن اين گزاره ها برسيم، با تحليل زبانی خود گزاره می توان به بی معنی بودن آن پی برد.

ويتگنشتاين در رساله به ما می گوید، در باره مرزهای زبان (و اصولاً درباره زبان) نمی توان سخنی با معنی گفت. چرا که ما هرگز نمی توانيم در آنسوی مرز بايستيم. مرزهای زبان را تنها می توان نشان داد. اما راسل و پوزيتويستهای منطقی با قائل شدن به سطوح مختلف زبان معتقدند که سخن گفتن درباره زبان و مرزهای آن در فرازبان ممکن است. من فکر می کنم درباره زمان (بر خلاف زبان) آنگونه ويتگنشتاين گفته است سخن گفتن از زمان در مرزهای آن بی معنی است. ما نمی توانيم از مرزهای زمان خارج شویم و در آنسوی مرزها بايستيم.

من می فهمم "پايان کلاس" به چه معنی است. می فهمم چون تصوری از قبل و بعد از "پايان کلاس" دارم. صحبت کردن از مرزهای زمانی يک رويداد يا بازه زمانی، تنها وقتی معنی دار است که بتوانيم مفهومی از قبل و بعد از آن مرزها داشته باشيم. مطلب درباره آغاز زمان به نظرم شهودی می­آيد. آيا با معنی است که بپرسيم زمان در چه زمانی آغاز گشته است؟ اگر بپذيريم چنين پرسشی بی معنی است، راحت تر می توانيم بفهميم چرا پرسش پايان زمان در چه زمانی است، نيز بی معنی است. و بنابراين هر پاسخی نيز که به اين پرسش داده شود (مثلاً  "پايان زمان سال 3000 ميلادی است.") بی معنی خواهد بود.

اگر بخواهيم در قالب مقاله شليک صحبت کنيم، شرط اول آنکه بفهميم معنی پرسش " پايان زمان در چه زمانی است؟" اين است که بفهميم معنی کلمات به کار رفته در آن چيست. و برای آنکه بفهميم معنی کلمات به کار رفته در آن چيست بايد بتوانيم بگوييم آن ها را براساس کدام given ها می توان ساخت. اگر نتوانيم چنين کاری انجام دهيم پرسش بی معنی است و ديگر نيازی به کاربرد اصل تحقيق پذيری نيست.

اگر اين ادعاها درباره "پايان زمان" درست باشد و فرض من درباره معادل بودن "پايان جهان" و "پايان زمان" درست باشد، آنگاه گزاره "پايان جهان سال 3000 ميلادی است." بی معنا و در حوزه گزاره های متافيزيکی است و مثال نقضی برای نظريه تحقيق پذيری معنا نيست هر چند که برای نشان دادن بی معنايی آن نيازی به اصل تحقيق پذيری نداريم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت   توسط ساجد طیبی  | 

درباره مباحث مطرح شده در جلسه سوم:

 در مورد حلقه وین و اصل تحقیق‌پذیری، مشکل اصلی من در مورد مفهوم «معناداری» است. در مطرح کردن پرسشهایم از ترتیب طرح موضوعات در کلاس و به تبع آن ترتیب طرح مباحث در مقاله شلیک پیروی کرده ام. اما پرسشهای اصلی درباره مفهوم مذکور است. 

·   شلیک موضع اعضای حلقه را بی‌معنا دانستن متافیزیک به معنای وجود دو نوع واقعیت اعلام می‌کند. اولین پرسش در این مورد اینست که این موضع از کجا و چگونه به دست آمده.  در ست است که این گزاره که «هر گزاره ای که درباره آنچه قابل مشاهده (حس) نیست، بی‌معنا است.»، یک گزاره در فرازبان است؛ ولی چگونه می‌توان آن را اثبات کرد؟ مساله دوم اینست که چه تفاوت مهم و اثرگذاری میان بی‌معنا دانستن موجودات متافیزیکی و نفی آنها وجود دارد؟تفاوت بین گزاره های بی معنا و گزاره های غلط است. "اسصیا یلیثلیث" یگ گزاره بی معناست ولی "تهران پایتخت کاندا است" یک گزاره معنا دار است.  شلیک به همان اندازه نسبت به «مثل» بی‌اعتقاد است که کسی که آن را نفی می‌کند و چنانچه مثل وجود داشته باشد، شلیک و شخص نافی به یک اندازه در نادانی به سر می‌برده‌اند و اگر نفع یا ضرری هم از بابت این نادانی قابل تصور باشد، هر دو به یک اندازه منتفع و متضرر خواهند شد. 

·   در مورد مفهوم «داده‌شده» گفته شد که اعضای حلقه به چندمحمولی بودن فعل «دادن» دقت کرده‌اند و توضیح داده اند که مقصود آنها از داده‌شده معانی پیشین نیست. اما خوب به هر حال مساله هنوز به جای خود باقیست: درباره داده های حسی که منبع معرفت دانسته می‌شوند، هنوز هم این سوال پرسیده می‌شود که آنها از کجا می‌آیند، چه چیزی باعث می‌شود که بعضی داده های خاص وجود داشته باشند؟ آیا نظمی‌میان داده ها وجود دارد یا خیر؟ این پرسشها سرانجام ما را دوباره به پیش‌کشیدن یا معرفی‌کردن مفهوم «شیئ» یا مفهوم «جوهر» به عنوان منبعی که داده از آنجا می‌آید، راهنمایی می‌کند و در ادامه بحث درباره واقع‌گرایی و ایده آلیسم مجددا پیش می‌آید. صرف گفتن این جمله که منظور از «داده‌شده» مفاهیم پیشین نیست، کاری شبیه به پاک‌کردن صورت مساله به نظر می‌رسد. بخشی از این مسائل در قسمت پایانی مقاله شلیک پاسخ می گیرد.

    البته شلیک در ادامه مقاله درباره جهان خارج و واقع‌گرایی صحبت خواهد کرد. طرح دقیق تر پرسش بالا بعد از مطالعه کامل مقاله میسر خواهد بود.

·   اعضای حلقه معتقدند که آنچه تحقیق‌پذیر نیست بی معنا است. در اینجا پرسش من اینست که گزاره‌های اخلاقی و زیبایی شناسی تحقیق‌پذیر دانسته می‌شوند یا خیر؟ خیربرای مثال گزاره «من از رنگ آبی خوشم می‌آید.» و یا گزاره «دزدی بد است.» هردو گزاره بالا تحقیق‌پذیرند، بدین معنا که داده های حسی مطابق با هریک برای رد یا اثبات آنها وجود دارد. برای مثال داده حسی خریدن یک لباس آبی برای کسی که از رنگ آبی خوشش می‌آید و داده حسی برنداشتن پول دیگری برای کسی که دزدی را بد می‌داند. حال آنکه نوع این گزاره‌ها با نوع گزاره‌های علمی‌کاملا متفاوت است و پذیرفتن آنها به عنوان گزاره‌های معنادار و تحقیق‌پذیر مورد خواست اعضای حلقه به نظر نمی‌رسد. لطفا در این باره توضیح دهید.یادآوری کنید در کلاس توضیح می دهم.

·   من تصور می‌کنم که وصف «معنادار» وصف مناسبی به منظور حمل بر گزاره‌های تحقیق‌پذیر نیست. به عبارت بهتر نسبت تساوی بین مجموعه گزاره‌های معنادار و مجموعه گزاره‌های تحقیق‌پذیر وجود ندارد. بدین ترتیب که ما ابتدا فهمی‌ هرچند اجمالی از یک گزاره به دست می‌آوریم یا به عبارت دیگر ابتدا معنای گزاره را هرچند اجمالا درک می‌کنیم و سپس حکم می‌کنیم که گزاره تحقیق‌پذیر است یا خیر. برای مثال میان گزاره «خدا وجود دارد.» یا گزاره «هیچ خودش می‌هیچد.» و گزاره «سمناب بهغ کمتس.» که از فشاردادن رندوم کلیدهای صفحه‌کلید به دست آمده، تفاوت واقعی وجود دارد. گزاره دوم به واقع بی‌معنا است. از نظر حلقه وین هیچ تفاوتی بین این گزاره ها وجود ندارداما دو گزاره اول دارای معنی‌اند، اگرچه تحقیق‌پذیر نیستند. یک نشانه مناسب بر معناداری این دو گزاره همینست که اعضای حلقه وقت گذاشته‌اند و برای نشان دادن بی‌معنایی آنها مطلب نوشته‌اند، این موضوع نشان می‌دهد که ابتدا آنهای معنای این گزاره‌ها را فهم کرده‌اند و سپس تشخیص داده‌اند که گزاره اول تحقیق‌پذیر نیست و گزاره دوم منطقا یک زنجیره درست ساخت نیست. اگر این گزاره‌ها به درستی فاقد معنا بودند و توسط اعضای حلقه (هر چند اجمالا) درک نمی‌شدند، ایشان متنی درباره آنها نمی‌نوشتند. حتی اگر فرایند نشان‌دادنِ بی معنایی صرفا از طریق تحلیل منطقی، مانند مقاله کارنپ در مورد گزاره «هیچ خودش می‌هیچد.»، انجام شود، باز هم اتفاقی از جنس فهم گزاره صورت گرفته که کارنپ آن را از طریق تحلیل منطقی برای دیگران توضیح می‌دهد. بدین ترتیب من ادعا می‌کنم که معناداری یک گزاره پیش از تعیین تحقیق‌پذیری آن تشخیص داده می‌شود و مجموعه گزاره‌های معنادار به دو مجموعه گزاره‌های تحقیق‌پذیر و تحقیق ناپذیر افراز می‌شوند.

·   به نظر می‌رسد که معیار تحقیق‌پذیری اساسا مانع پیشرفت های مهم و انقلابی در علم می‌شود.آفرین !این نکته بسیار مهمی است که مدتها بعد از معرفی آرای حلقه وین مطرح شد. در مقاله هشتم به (مقاله کوهن) به این نکته پرداخته شده است. برای مثال چنانچه در اوایل و اواسط قرن نوزدهم که مفهوم میدان الکتریکی و مغناطیسی در حال شکل‌گیری بود، دانشمندان از معیار پوزیتویستهای منطقی پیروی می‌کردند، باید بحث از مفهوم میدان را بدین خاطر که هنوز فرمول‌بندی نشده بود و نمی‌توانست پیش بینی های کمی‌از نتایج آزمایش به دست بدهد، یکسره کنار می‌گذاشتند. به نظر می‌رسد که معیار تحقیق‌پذیری بیشتر برای توصیف نظریه های تکمیل شده مناسب است و نه تنها معیار مناسبی برای توصیف روند پیشرفت علوم نیست، بلکه تبعیت از آن مانع خلق نظریه های جدید می‌شود. لطفا در این باره توضیح دهید.          

بخشی از مشکلات شما در طول چند جلسه آینده بخصوص در مقاله همپل جواب می گیرند. حتما متن انگلیسی مقالات را بخوانید. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1384ساعت   توسط یاسر خوش نویس  | 

درباره مباحث مطرح شده در جلسه اول:

·   گفته شد که اعضای حلقه وین معتقد بودند که فلسفه همراه با پیشرفت در علوم باید پیش رود تا جهان‌بینی افراد جامعه (فلاسفه) بتواند متناسب با پیشرفت علوم تغییر کند. در اینجا این سوال برایم پیش آمد که آیا اعضای حلقه، هریک از فلسفه و علوم را جزیی از جهان‌بینی می‌دانستند که به همراه هم جهان‌بینی ما را می‌سازند، یا آنکه مقصودشان از جهان‌بینی خود فلسفه بوده است؟ به نظر می‌رسد که اعضای حلقه نوعی تمایل یا دلمشغولی نسبت به فلسفه داشته اند و می‌خواسته اند که آن را از رکود خود خارج سازند، این سوال برایم وجود دارد که چگونه ایشان از ابتدا فلسفه را یکسره کنار نگذاشتند و ادعا نکردند که تنها علم برای ساختن جهان‌بینی کافی است؟ در همین راستا، هنگامی‌که با توجه به اصل تحقیق پذیری گزاره های فلسفی را بی‌معنا تلقی کردند، به نظر می‌رسد که در واقع ادعا کرده اند که تنها گزاره های علمی‌(تجربی) برای شناخت جهان کافی است؛ این حکم اخیر چگونه با غرض ابتدایی اعضای حلقه قابل جمع است؟ کار دانشمندان در حد نظریه های علمی متوقف می شود. اما یک نظریه علمی می تواند تبعات فلسفی داشته باشد. مثلاً از نظریه نسبیت اینشتین می توان نتایج فلسفی درباره ماهیت فضا و زمان به دست آورد. دانشمندان وقتی که کار علمی می کنند به این تبعات فلسفی توجهی ندارند. این وظیفه فلاسفه علم است که تبعات و نتایج فلسفی/منطقی نظریات علمی را تحلیل کنند. پس کار فلاسفه علم در امتداد کار دانشمندان است. اما کاری است که خود دانشمندان انجام نمی دهند.

·   با توجه به نظریه تصویری ویتگنشتاین، به نظر می‌رسد که گزاره های متافیزیکی از ابتدا بی‌معنا تلقی شده اند، زیرا که به عقیده ویتگنشتاین امر واقعی مربوط به آنها وجود ندارد. به عبارت دیگر ابتدا ویتگنشتاین در هستی شناسی خود متافیزیک را موهوم تلقی کرده است. بدین ترتیب تصور می‌کنم که ادعای وی در مورد بی معنایی گزاره‌های متافیزیکی نتیجه مطالعه وی در شناخت شناسی نیست، بلکه در واقع پیشفرض او در هستی شناسی است. بدین ترتیب ویتگنشتاین در رساله اثبات نمی‌کند که متافیزیک بی‌معنا است؛ بلکه مهم اینست که توضیح می‌دهد چگونه می‌توان گزاره هایی را که متافیزیکی هستند، تشخیص داد. لطفا در این مورد توضیح دهید. درست است که جهان از اشیا متافیزیکی ساخته نشده است ولی گزاره هایی که به این اشیا ارجاع می دهند تنها گزاره های بی معنا نزد ویتگنشتاین نیستند. در زبانهای طبیعی می شود به کمک الفاظ مرتبط به اشیا فیزیکی هم هنوز جملات بی معنا ساخت.

·   با توجه به بند قبل، سوالی در مورد مفاهیم مورد استفاده در علوم دارم. بسیاری از مفاهیم پرکاربرد در علوم مانند نیرو، میدان و ... مفاهیمی ‌قابل تجربه و تحقیق پذیر نیستند؛ یعنی نمی‌توان آزمایشی ترتیب داد که برای مثال نشان دهد نیرو وجود دارد یا نه. به نظر می‌رسد که این موضوع در دوره های بعدی مورد توجه منتقدان پوزیتیویسم منطقی قرار گرفته است. در اینجا سوال من اینست که نظر اعضای حلقه و پیش از ایشان، ویتگنشتاین در این مورد چگونه بوده است؟ برای اعضای حلقه وین گزاره ها واحد معنا بودند و گزاره هایی که چنیین الفاظی را در خود دارند(احتمالاً) تحقیق پذیرند. این ایرادی است که اعضای حلقه به پوزیتویستهای قبل از خودشان می گرفتند چرا که فلسفه تجربه گرای رادیکال افرادی نظیر ماخ نمی توانست حضور این الفاظ را در زبان فیزیکی تحمل کند. فلاسفه حلقه وین مشکلی با یک لفظ خاص نداشند. مسئله این بود که آیا می شود گزاره های که آن لفظ در ان به کار رفته است را علی الاصول تحقیق کرد یا نه. آیا اعضای حلقه به انتزاعی بودن و غیرتجربی بودن این مفاهیم توجه نکرده بودند؟ همین طور آیا ویتگنشتاین در نظریه تصویری خود، حکم روشنی در مورد چنین مفاهیمی‌ داده است یا خیر؟ این مساله به طور عام در مورد مفاهیمی‌که در منطق قدیم «کلی» نامیده می‌شوند هم قابل طرح است. در نظریه تصویری، امر واقعی درباره مفاهیم کلی وجود دارد یا خیر؟  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1384ساعت   توسط یاسر خوش نویس  |