هري فرانكفورت يكي از مهمترين فلسفه اي است كه در اين سالها در باب اخلاق در سنت فلسفه تحليلي مطلب نوشته است. او دكترايش را از دانشگاه جان هاپكينز در سال 1945 دريافت كرده (لازم به تذكر است كه پيش از دريافت دكترا، ليسانس هم داشته) و پيش از بازنشستگي (واقعاً) در دانشگاه پرينستون مشغول به تدريس بوده است.
سنتاً دو شرط براي اسناد مسئوليت اخلاقي در انجام يك عمل به يك فرد ضروري به نظر مي رسيده است. اول اين كه آن فرد به راستي مسبب يا علت وقوع آن عمل باشد و ديگر اين كه در انجام آن عمل مختار بوده باشد. معمولاً نيز اختيار اين گونه توضيح داده مي شود كه شخص بتواند (يا مي توانست) جز آن عمل كار ديگري هم انجام دهد. فرانكفورت در مقاله اي كلاسيك كه به سال 1969 در ژورنال فلسفه به چاپ رساند (و البته تا اين لحظه هم به سرقت آكادميك متهم نشده است) با طرح يك آزمايش فكري در ضرورت شرط دوم ترديد وارد مي كند. لب كلام او اين است كه حتي اگر شرايط به شكلي طراحي شوند كه خروجي رفتاري يك شخص، چه تصميم به كاري داشته باشد چه نداشته باشد، ثابت بماند، باز هم او در حالتي كه واقعاً تصميم به انجام عمل گرفته است مسئول است. براي روشن شدن بحث مثال مي زنيم. يك جامعه غيرآزاد را تصور كنيد (مي دانم براي ما كه در آزادترين كشور جهان زندگي مي كنيم، اين كار سختي است). فرض كنيد در اين جامعه انتخاباتي برگزار مي شود ، در حالي كه نتيجه آن از پيش تعيين شده است (بله، اين هم فرض طاقت فرسايي است، لطفاً تحمل كنيد). در واقع چه راي دهندگان به نامزد مورد نظر حكومت راي دهند چه ندهند او انتخاب مي شود. اما نكته فرانكفورت اين است كه در حالتي كه را ي دهندگان واقعاً به او راي دهند مسئول اين انتخاب هستند و اگر راي ندهند مسئول نيستند (هرچند خروجي در هر دو حالت يكي است). پس ممكن است شما چاره اي جز انجام آن عمل كه انجام داده ايد نداشته باشيد ولي اين موضوع لزوماً مسئوليت اخلاقي را از شما ساقط نمي كند.
فرانكفورت از آن دسته فلاسفه اي است كه (مانند كارل پاپر مشهور به خاتم الفلاسفه) اعتبار، شهرت و ثروتي براي خود در خارج از دانشكده ها و حلقه هاي فلسفه تحليلي كسب كرده است و البته مانند بسياري از فلاسفه و غيرهم اين موقعيت را مديون مزخرف گويي است. او مقاله اي درباره مزخرف گويي نوشت و سپس آن را در سال 2005به صورت كتابي منتشر كرد كه به يكي از پرفروش ترين كتاب هاي آن روزها تبديل شد. در اين كتاب-مقاله فرانكفورت مفهوم مزخرف گويي را معرفي و تحليل مي كند.
نكته اصلي فرانكفورت اين است كه گرچه دروغگو (منظور هيچ شخص يا روزنامه اي نيست) عامدانه حقيقت را وارونه جلوه مي دهد و از اين رو نوعي تعهد حداقلي به حقيقت دارد مزخرف گو كوچكترين توجهي به حقيقت ندارد و حتي لزومي ندارد همه حرف هايش نادرست باشند. همه هم و غم مزخرف گو تحت تأثير قرار دادن مخاطب، فتيله پيچ كردن مخاطب، ضربه فني كردن مخاطب، ناك اوت كردن مخاطب، مقهور و مرعوب و منكوب كردن مخاطب است.
مزخرف گويي يكي از برجسته ترين جنبه هاي فرهنگي است كه ما در آن زندگي مي كنيم (اين جمله نقل قول مستقيم از فرانكفورت است و مدلول "ما" در عبارت "فرهنگ ما"، افراد منحطي چون خود اوست. اما صفحه كليد من دچار مشكل شده است و علامت " را نمي زند در نتيجه مجبور شدم اين جمله را خارج از " قرار دهم). هريك از ما سهم خودمان را در مزخرف گويي ايفا مي كنيم و البته تقريباً همه مان معتقديم توانايي تشخيص اين را داريم كه چه كسي مزخرف مي گويد. اما با اين حال يك نظريه منسجم درباره اين كه شر و ور يعني چه، چه كارايي دارد و چگونه نقش خود را در مناسبات اجتماعي ايفا مي كند نداريم. به دست دادن چنين نظريه اي به كمك بصيرت هاي فلسفي، روان شناختي، اجتماعي و تاريخي كاري است كه فرانكفورت در اين كتاب كرده است (و از قبل آن هم پول خوبي نصيبش شده).
مزخرف گو آگاهانه قواعد حاكم بر گفتگو را تغيير مي دهد و آن را به صورتي در مي آورد كه ديگر بحث از درستي و نادرستي محلي از اعراب نخواهد داشت. حتي جايي براي صدق نسبي يا ساخت حقيقت هم نمي ماند و موضوع ديگر اين نيست كه چيزي كه براي فردي درست است شايد براي فرد ديگري درست نباشد. ماجرا اين است كه هنگام مزخرف گويي قرار نيست حقيقت براي هيچكس – و از جمله مزخرف گو – روشن شود.
پرسش مهمي كه فرانكفورت مطرح مي كند اين است كه شرح با كفايتي از مفهوم مزخرف گويي تا چه حد وابسته به حالات ذهني گوينده است. مطابق برخي نظريه ها، ابراز يك گزاره نادرست شرط لازم در دروغ گفتن است؛ اما نظريات ديگري هم هستند كه ادعا مي كنند اگر گوينده باور به درستي گزاره اي داشته باشد و نقيض آن را ادا كند (مستقل از اين كه گزاره يا نقيضش كدام واقعاً درست است) دروغ گفته است. آيا همين وضعيت درباب مزخرف گويي هم برقرار است. آيا آن چه گفته هاي فردي را تبديل به چرت و پرت مي كند حالات ذهني اوست؟ تلاش او در مجاب كردن ديگران به جاي درگير شدن در يك مكالمه واقعي براي روشن شدن حقيقت؟
فرانكفورت به نكته اي در نحوه نوشتن ويتگنشتاين اشاره مي دارد. ويتگنشتاين از قول شاعري نقل مي كند كه سابق بر اين، معماران در كار قسمت هاي خارج از ديد عمارات همان دقتي را به خرج مي دادند كه در سردر و نما، چون بر اين باور بودند اگر چه كسي آن جاها را نمي بيند خدا كه مي بيند (از قرار در بعضي بلاد تعداد خداترسان رو به نزول گذاشته است). ويتگنشتاين اين قطعه شعر را شعار خود قرار داده است. در يك مقاله، كتاب، فيلم، سخنراني يا گفتگو هدف تنها به كرسي نشاندن جمله آخر نيست. از مزخرف گويي در هر قسمتي از نوشته و كلام بايد پرهيز كرد. چنان كه زماني فانيا پاسكال به او مي گويد "من مانند سگي كه زيرش گرفته باشند حالم گرفته است" و ويتگنشتاين دلخورانه پاسخ مي دهد: "مزخرف نگو! تو كه نمي داني حال سگي كه زيرش گرفته اند چگونه است" (مثل اين كه كليد " دگرباره كار مي كند). ويتگنشتاين، فابيا رابه دروغگويي متهم نمي سازد بلكه به او گوشزد مي كند از چيزي كه نمي داند صحبت نكند. آسمان و ريسمان به هم نبافد. چيزهاي بي ربط را به هم گره نزند. راست و پوست كنده بگويد به چه فكر مي كند و دليلش براي اين ادعا چيست.
[پیش نوشت: قرار شده از این به بعد وبلاگه گروه فلسفه علم از بلاگفا خداحافظی کنه به سرور Blogspot منتقل بشه. آدرسه جدید وبلاگ اینه: http://pofsut.blogspot.com . نویسنده های وبلاگ که هنوز مایلند در وبلاگ جدید مطلب بنویسند می تونند یه میل به من بزنند تا رو وبلاگ جدید هم براشون اکانت باز شه. با این حال از نویسنده ها درخواست می شه تا اطلاع ثانوی مطالبی رو که رو وبلاگ جدید می ذارند، اینجا هم به روز کنند هر چند که طبیعتاً وبلاگ اصلی اون یکیه و بحث ها و کامنتها هم رو اون انجام می شه. در ضمن دوستانی هم که به این وبلاگ تو سایت یا وبلاگشون لینک دادند در خواست می شه لینک جدید رو جایگزین کنند. ممنون. ساجد]
علیرضا جان سلام،
نوشته ات را خواندم. دو بار هم خواندم، هر چند که یک بار خواندنش هم به اندازه ی کافی طاقت فرسا بود. این چیزهایی هم که اینجا برایت می نویسم صرفاً نکات سطحی ای است که با خواندن نوشته ات به ذهنم رسید و همه ی آن ها هم شاید درباره نوشته ات نباشد. و البته نه نقد است و نه پاسخ، چرا که نه استدلالی در نوشته ات بود که نقدی بطلبد و نه انسجامی داشت که بتوان به آن پاسخ داد. در واقع اگر نمیشناختمت، مطلب تو هم مثل انبوه دیگر مطالبِ روزنامه ی وزین شما و مطالب مشابه در کیهان و وطن امروز و رجانیوز و امثالهم نه توجهم را جلب می کرد (هم چنان که 8-9 روز بعد از چاپ از وجودش مطلع شدم) و نه مطلقاً به خودم زحمت خواندن آن را می دادم چه برسد که درباره ی آن یا نوسینده آن چیزی هم بنویسم. به خصوص که شاید خودت هم بدانی که نه مطلقاً انگیزه ای برای دفاع از سروش دارم و نه رفتار و مواضع او را در بسیاری موارد قابل دفاع می دانم. آن چه انگیزه ی نوشتن این مطلب شد فقط و فقط نام علیرضا شفاه بر بالای مقاله بود و نه هیچ چیز دیگر.
و اما بعد.
1- به هیچ وجه ادعا ندارم که تو را خوب می شناسم ولی خوشبختانه شناختم از تو اینقدر هست که خیالم راحت باشد که تو این مطلب را به انگیزه کسب شهرت از طریق دشنام گویی و درشت گویی به یک آدم مشهور (چه خوب و چه بد) ننوشته ای. می دانم و می دانی که فرمول بسیار ساده ای برای کسب شهرت در سرزمین ما هست که اتفاقاً بسیار هم جواب داده است: کافی است آدم مشهوری پیدا کنی که ترجیحاً به مقدار کافی مرید و سینه چاک هم داشته باشد. زحمت کار، فقط چند دشنام و به اصطلاح شستن طرف، البته با ژست روشنفکرانه و اصطلاحات فیلسوفانه است. برای این کار هم چه لقمه ای بهتر از سروش. چه بسیار کسانی که مطالبی این چنینی علیه سروش نوشته اند و بعد دست به دعا برداشته اند و خدا خدا کرده اند که جناب ایشان یا دست کم یکی از مریدانشان پاسخی به ایشان دهد تا بتوانند ره صدساله ی شهرت را یک شبه طی کنند و البته سروش هم برای اجابت دعای آن ها کم همکاری نکردده است. با این حال ذره ای شک ندارم که تو چنین هدف و انگیزه ای نداشتی که اگر چنین بود بسیاری از نوشته هایت را با اسم مستعار منتشر نمی کردی.
2- نوشته ات نکات مثبتی هم داشت. از جمله این که معلوم است در این سالها که در روزنامه ایران به خدمت مشغولی با انسان هایی به غایت مبادی به آدابِ بحث محشوری چرا که در غیر این صورت، مطمئنم آن قدر حکیم بودی و هستی که از آن بی ادبان ادبِ بحث میآموختی. فکر نمی کنم برای اثبات بی ادبانه بودن نوشته ات نیازی باشد دلیلی بیاورم. یک بار دیگر خودت آن را بخوان. خودت می دانی که اصلاً مهم نیست که سروش کیست و چه کاره است و آیا خود او با مخالفانش با ادب و اخلاق برخورد می کند یا نه. به هر حال فقط از باب امر به معروف می گویم: سعی کن دوستانی کمی بی ادب تر پیدا کنی.
3- خوشم آمد به ذوقت. تو نشان دادی که چنین هم نیست که در این دولت شایسته سالاری حاکم نباشد و اگر دبیری ی صفحه اندیشه ی روزنامه دولتی کشور را به کسی می دهند حتماً قابلیت ویژه ای را در او دیده اند و مطمئن اند که در صورت فراهم بودن شرایط می توان این قوه را به فعل تبدیل کرد. فقط ای کاش نام صفحه را اندیشه نمی گذاشتند. این هم البته گناهی قابل درک است . آن چه در این دولت ارزشی ندارد، همانا اندیشه است و چه باک از آلودن نامش.
4- ظاهراً آن قدر هیجان نوشتن این مقاله را داشته ای که یادت رفته بگویی کدام نوشته و مطلب سروش بوده است که چنین ترا به وجد آورده است و خوشت آمده از هوشش. یک دفعه گفته ای که "هنوز هم نمی خواهی ..." و منِ خواننده ی از همه جا بی خبر باید از خودم بپرسم مگر سروش چه چیز جدیدی گفته است که علیرضای ما را چنین خوش آمده است. کاش این میزان قواعد مقاله نویسی (آن هم در صفحه ی اندیشه) را رعایت می کردی که ما را در حیرت چنین شروعی نگذاری.
5- راستی تو از کجا دانسته ای که آن چه سروش می گوید " غیر از آن چیزی است كه دینداران و مؤمنان میخواهند" کاش می گفتی به کدام نظر سنجی معتبر از دینداران و مومنان استناد کرده ای که این قدر مطمئن، از آن چه آن ها می خواهند نوشته ای؟ نکند علیرضای ما علم غیب پیدا کرده است و ما نمی دانیم. اگر چنین است خوشا به سعادتت. اما نکند زبانم لال تو هم مثل خیلی از هم فكران سیاسیت، خود را معیار دینداری و مومنی دانسته ای و آن چه را خود می خواهی آن چیزی می دانی که " دینداران و مؤمنان میخواهند". در این صورت هم خوشا به سعادتت که چه راحت خواهی زیست.
6- از بدگوییِ سروش "از پرداختن به انگیزهها به جای نقد محتوای كلام" سخن گفته ای که دیگر از "کفر ابلیس" هم مشهورتر است و او را به استهزا گرفته ای که گویی "در عالم مورد اشاره خاتمالفلاسفه هیچ كس مبتنی بر انگیزه و هدف و ایدئولوژی سخن نمیگوید و عمل نمیكند." یاللعجب از تو علیرضا جان و چنین مغالطعه ای. اگر نمی شناختمت به بی سوادیت می خندیدم ولی چه کار کنم که آشنایی با تو لذت چنین خنده ای را هم از من گرفته است. تنها می توانم تأسف بخورم که چگونه تعصب بر چشم و گوش و عقلت پرده افکنده و چنین مغالطه ای را روا می داری. اگر " هیچ كس مبتنی بر انگیزه و هدف و ایدئولوژی" سخن نمی گفت و عمل نمی کرد که آن به زعم تو خاتم الفلاسفه دلیلی نمی دید که " از پرداختن به انگیزهها به جای نقد محتوای كلام" بد بگوید. حتماً پشت سر هر کلامی انگیزه ای و هدفی و شاید ایدئولوژی ای باشد وگرنه چه جای تمایز انگیزه و انگیخته؟ آن چه او و بسیار دیگران می گویند این است که وقتی می خواهید استدلال و ادعایی را نقد کنید تنها به نقد محتوا (انگیخته) بپردازید و نه انگیزه و اهداف آن؛ که این ها هر چه باشند هیچ دخالتی در اعتبار یا عدم اعتبار استدلال و صدق و کذب کلام ندارند. عجبا! ادعای پوپر خواندن و خوب هم خواندن و مثل نقل و نبات نقل قول آوردن از پوپر و نفمیدن تمایز مقام کشف و داوری. نفهمیده ای یا تجاهل العارف کرده ای یا شیخ؟
7- از پوپر نقل قول بسیار کردی اما آن جا که گفتی او " حتی محتوای علم را تابع «هدفی» میدانست كه جامعه عالمان برمیگزیند" (و اتفاقاً مهترین ادعایت هم همین است) هیچ گواهی از نوشته هایش نیاورده ای. من بر خلاف تو چندان پوپر نخوانده ام چه برسد به این که خوب هم خوانده باشم. با این حال این ادعا بیشتر رنگ و بوی کوهنی دارد تا پوپری. نمی گویم اشتباه می گویی كه این خارج از صلاحیت من ست. ولی ای کاش این جا هم گواه حرفت را می آوردی تا همچو منِ بدبینی فکر نکند که این همه نقل قول آوردی تا خواننده را تحت تأثیر پوپردانی خود قرار دهی و بعد ناگهان چیزی در دهان پوپر بگذاری که او نگفته است. پناه بر خدا!
8- من دوستان تو را نمی شناسم ولی فکر می کنم اگر کسی برای "سر از دعای سحر" در آوردن به "پیروی از این افکار" سروش (لابد منطورت از "این" افکار پوپری است دیگر) افتاده، به نظر من هم فریب خورده و کاملاً طبیعی است که "به کار دیگر" بیفتد. این که سروش چقدر در این فریب مقصر بوده را من نمی دانم اما فکر می کنم چنین فریب خورده ای خود هم بی تقصیر نیست چرا که سوراخ دعا را گم کرده است. کسانی را که من می شناسم اغلب نه به دنبال سر در آوردن از دعای سحر بلکه به دنبال باطل السحر به سراغ "این افکار" سروش رفته اند و این ها دست کم "به کار دیگر" نیفتاده اند اگرچه در این راه شاید از سروش هم رد شده باشند.
9- خودت خنده ات نمی گیرد: " میتوانم به شما اطمینان بدهم كه هیچ روشنفكر سابقهداری دیگر نمیتواند از افادات و آموزههای فلسفی جنابعالی نشاطی بگیرد." به لطف دوستان تو دیگر هیچ روشنفکر بدون "سابقه " ای نداریم و آن ها نه تنها دیگر از هیچ چیز نشاط نمی گیرند که یک به یک هر روز دارند از شدت آگاه شدن بر گمراهی خود در گذشته (البته با تأملات تنهایی) به افسردگیِ مزمن مبتلا می شوند و حتماً تو هم قبول داری که اینها همه هیچ ربطی به سروش ندارد.
10- پیام سالیان نه چندان دور رفقای سکولار تو را من هم شنیده ام هر چند کسی آن را در گوشم نخوانده است که چندی است با صدای بلند آن را بر سر هر کوی و برزن جار می زنند. با این حال من فکر می کنم اگر سروش به قول پیامبران این پیام "تمام شده" بود یا به قول تو "مرد مرده" بود دیگر کسی پیدا نمی شد که به خود زحمت بدهد و در روزنامه ی دولتی ایران به اسب مرده لگد بزند.
روح سوم: چون شير گردن-فراز باش! و پرواي آنان را نداشته باش كه ميرنجاني و ميآزاري؛ آنان كه عليه تو هم پيمان مي شوند: چرا كه مكبث هرگز شكست نخواهد خورد مگر آن زمان كه جنگل سبز عظيم روي به بلنداي تپه دانسينان آورد.
مكبث: كه هرگز چنين نخواهد شد. چه كس مي تواند با جنگل اين كار را كند كه درختان را فرمان دهد ريشه هاي در خاك گره خورده خود را رها كنند؟ چه فال نيكويي!
ویلیام شکسپیر- تراژدی مکبث - پرده چهارم
پی نوشت: من در این وبلاگ فقط پست می گذارم و کامنت نمی نویسم!
"اگه تو اون ولایت یه چیزو فهمیدم این بود که اونجا وقت کافی واسه همه چی هس" جان مکسول کوتسیا – زندگی و زمانه مایکل ک
مایکل پولاسک (پولانی) در آوریل 1913 در بوداپست در زمینه پزشکی عموم فارغ التحصیل شد. فعالیت فکری او پیش از این دوره محدود بود به حضور او در حلقه گالیله که توسط برادرش کارل بنیان گذاری شده بود و جورج پولیای ریاضیدان هم در آن شرکت داشت.
با شروع جنگ جهانی اول مایکل علیرغم آن که تجربه چندانی نداشت به بیمارستانی نظامی در زومبور منقل می شود. در این دوران او بیش از آن که شاهد مرگ سربازانی باشد که با گلوله ارتش دشمن جان به جان آفرین تسلیم می کنند شاهد مرگ کسانی بود که وبا و تیفوس جانشان را می گرفت. او درنامه ای به برادرش کارل درباره مقرارت و سلسله مراتب نظانی می نویسد : "هیچ چیز نمی توانست با سبعیتی بیشتر، این توهم را از بین ببرد که ما افرادی هستیم که خودمان مسئول کارهایمان می باشیم"
مشاهده جنگ توجه مایکل به مقوله صلح را تقویت کرد. اعضای خانواده او ملبس به روبانی بودند که روی آن نوشته شده بود "صلح از طریق مذاکره". او در پایان جنگ نامه سرگشاده ای نوشت و از طرفداران صلح خواست که به ریشه مسئله جنگ پردازند. او بیان کرد که علت ریشه ای نه تجارت بلکه تمامیت های ارضی رقیب بوده است. او از کسانی که در حال بستن پیمان صلح بودن خواست که ملی گرایی افراطی خود را کنار بگذارند و تن به یک جامعه فرا ملیتی بدهند که در آن نیروی نظامی "اروپای واحد" شرکت های بین المللی را تشویق کند در عصر جدیدی از رفاه و سعادت حرکت کنند. به زعم پولانی، سوسیالیست ها که تا پیش از شروع جنگ از صلح طرفداری می کردند با شروع جنگ پرچم انترناسیونال را کنار گذاشتند و طرف حکومت را گرفتند.
پولاسک در سال های پس از جنگ جهانی اول مقالاتی در شیمی-فیزیک به چاپ رساند و در نهایت دکترای خود را در 1919 دریافت کرد (نظریه ای که او در رساله اش از آن دفاع کرده در ابتدای دهه 1920 با معضلاتی رو به رو شد و آلبرت اینشتین و فریتس هابر شدیداً بر آن تاختند).
در این دوره مایکل پولانی مانند بسیاری دیگر از دانشمندان و متفکرین اروپای مرکزی زندگی خود را در میان حلقه های فکری، علمی و فلسفی می گذراند. گرگوری لوکاچ فیلسوف مجاری سرحلقه گروهی از افراد علاقه مند به هنر و فلسفه بود که هفته ای یکبار با یکدیگر ملاقات می کردند و نام حلقه خود را "یک شنبه عصری ها" گذاشته بودند. مایکل هم یکی از این یک شنبه عصری ها بود که عموماً درباره موضوعات اخلاقی در آرای داستایووسکی و کرکه گارد بحث می کردند. او در این زمان خود را یک مسیحی معتقد به شمار می آورد.
مايكل نام خانوادگي اش را به پولاني تغيير مي دهد و به پژوهش در شیمی-فیزیک می پردازد. گروه دستیاران وی در این زمان به دلیل روح دمکراتیک حاکم بر آزمایشگاه او "جمهوری دستیاران" خوانده می شد. در 1933 اکثر همکاران یهودی پولانی شغلشان را در حکومت هیتلر از دست داده بودند، اما وی به خاطر خدماتش در جنگ اول و تابعیت انریش فعلاً قصر در رفته بود. به همین دلیل وقتی دانشکده منچستر از او خواست ریاست دانشکده شیمی را به عهده بگیرد با خاطر باز پذیرفت و او به همراه خانواده اش به انگلستان مهاجرت کردند. پولانی منچستر را دل پسند یافت و برای 25 پنج سال در آن جا زندگی کرد، در این دوره استعداد و علاقه چند وجهی او معطوف به زمینه های چون فیزیک-شیمی، اقتصاد، نظریه اجتماعی و نهایتاً فلسفه بود.
پولانی همه عمر درگیر مسائل جهان بود از همین رو در سال های ابتدایی اقامت در انگلستان به مطالعه سازوکارهای سیستم های اقتصادی پرداخت. او متقاعد شد که فلاکت ناشی از بی کاری های دوره ای در نظام های سرمایه داری باعث بروز ایدئولوژی های پر شر وشور انقلابی آن عصر شده است. او وظیفه خود را طرح دو پرسش فنی و نه اخلاقی قرار داد: سازوکاری که باعث رکود می شود چیست و چگونه می توان آن را تغییر داد؟ آیا یک اقتصاد برنامه ریزی شده می تواند جایگزین کارایی برای سرمایه داری باشد؟
از پژوهش او در اقتصاد سه پروژه بیرون آمد. نخستین پروژه در سال 1935 کتاب اقتصاد اتحاد جماهیر شوروی نام گرفت که مبتنی بود بر چهار مسافرت پولانی به روسیه شوروی. او در این کتاب نشان می دهد که اقتصاد برنامه ریزی شده کار نمی کند.
پروژه دوم یک فیلم انیمیشن در باره چرخه پول بود و این هدف را داشت که به مخاطب عام یاد دهد اقتصاد سرمایه داری معمولاً نامرئی چگونه کار می کند. عنوان فیلم "بی کاری و پول" بود. فیلم چندان موفق از آب در نیامد و تنها تعداد اندکی آن را دیدند.
پروژه سوم کتابی با عنوان اشتغال کامل و بازار آزاد بود.
در 1935 وقتی پولانی در مسکو بود با بوخارین از نظریه پردازان ارشد شوروی ملاقات کرد. بوخارین با بیان این نکته که مارکسیست ها نیازی به تلقی "بورژوایی" از علم که منبعث از علاقه صرف به حقیقت است ندارند، شگفتی و حیرت پولانی را بر انگیخت.
به زعم بوخارین علوم طبیعی و بخصوص علوم انسانی در جهان سرمایه داری چارچوب پایه ای نادرست را برای خود انتخاب کرده اند. بوخارین ادامه داد بود که به جای چنین علوم "منحطی" باید علومی تدریس شوند که نیازهای عملی خلق را به گونه ای که حزب معین می کند برآورده سازند. انکار جستجوی حقیقت در علم و نزول آن به فرایندی برای پیشبرد اهداف یک حکومت تمامیت خواه پولانی و جی.آر.بیکر جانورشناس را بر آن داشت که انجمن آزادی در علم را تشکیل دهند و یک کمپین طولانی قلمی را علیه ادعاهای نظریه پردازان شوروی و حامیان بریتانیایی آن ها راه بیاندازند. (انجمنی که به نظر می رسد ما نیز باید راه بیاندازیم)
در آن زمان بسیاری از روشنفکران با این نگرش بوخارین هم آوا شده بودند و جمع گرایی را آینده شرق و غرب می دانستند. هر چقدر که خطر جنگ شدیدتر می شد، پولانی بیشتر نگران این موضوع می شد که مستقل از این که هر طرفی پیروز شود، آن چه از بین خواهد رفت ایده دولت آزاد و لیبرال است. به زعم او، هیچ حرکتی در آن زمان وجود نداشت که از این ایده ها دفاع کند.
به نظر پولاني سیستم اقتصادی شوروي به قدری بد کار می کرد که نمی شد از روی نتایج آن درباره اصول بنیادی آن قضاوت درستی انجام داد. تعصب احمقانه چنان در همه چیز رخنه کرده بود که هر نوع عقیده دیگری، جز عقاید تجویز شده توسط حکومت، مهملات شیطانی به شمار می آمد. او تصمیم گرفت که از سنت آزاد اندیشی در مقابل خشک مغزی استالینیستی دفاع کند. او متوجه شد که در آمار منتشر شده توسط دستگاه حکومتی، فلاکت طبقه تهی دست با لاقیدی زیر شعارهای توخالی پنهان می گردد و از شکست و تأخیر پروژه ها تحت عنوان پیشرفت قهرمانانه یاد می شود.
در زمان جنگ دوم او این وظیفه را برای خود در نظر گرفت که با نوشتن مقالات و برگزاری سخنرانی ها به جنبه های گوناگون مقوله آزادی بپردازد. کارل ماینهام که پس از جنگ سلسله کتاب هایی را در مرود جامعه شناسی و ساخت اجتماعی منتشر کرده بود از او خواست در مورد "ساختار" جامعه آزاد و خلاق بنویسد. پولانی این کار را با انتشار مجموعه مقالاتش تحت عنوان منطق آزادی انجام داد. اگرچه مباحث این کتاب و کتاب دیگر پولانی علم، ایمان و جامعه راه تفکر آینده او را مشخص کرد ولی قدرت استدلالی ادعاهای او در این کتاب ها کافی به نظر نمی رسید.
در 1947 دانشگاه منچستر موقعیت او را از استاد فیزیک شیمی به استاد مطالعات اجتماعی تغییر داد. مطالعات و تأملات این دوره پولانی در کتاب مشهور او معرفت شخصی به چاپ رسید.
پي نوشت 1: پست بعدي بيشتر درباره آراي فلسفي مايكل پولاني خواهد بود.
پي نوشت 2: هركس با هر ليسانسي مي تواند در كنكورفلسفه علم شركت كند.
اگر دوست شما پس از پنج ساعت و نیم استفاده از اینترنت ادعا کند تمامی تکنولوژیها و ابزارآلاتی که وی در این پنج ساعت و نیم از آنها استفاده کرده است، محصول آزمایش، نظریه، چالش علمی میان دانشمندان، روششناسی علمی و از این دست چیزها نیستند، بلکه صرفاً محصول چیزهای دیگر از قبیل نفوذ قدرت سیاسی حاکمه بر فضای دانشگاهی- صنعتی هستند، شما احتمالاً بر میآیید تا وی را بیدار کنید.
هری کولینز یکی از جامعهشناسان علم است که احتمالاً اشخاص زیادی برای بیدار کردن وی تلاش کردهاند. آلن سوکال یکی از آنها بود (و هست) که در سال 1996 بهصورت رسمی عزمش را جزم کرد تا کولینزمانندها را از خوابزدگی برهاند. اولین ترفند وی این بود که خود را به خواب بزند. بنابراین مقالهای را در عالمشان منتشر کرد با مضمون دفاع از آنان. سپس بهصورت کاملاً ناجوانمردانه اعلام کرد که دروغ گفتهام و خواب نیستم! وی در سال 1997 برای نهایی کردن پروژهاش کتابی را با مشارکت جین بروکمونت بهنام Impostures Intellectuelles منشتر کرد که در آن تقریباً به استهزاء کسانی پرداخت که از بیرون علم به انتقاد از علم میپردازند. خوشبختانه این کتاب، احتمالاً بهخاطر داشتن حاشیههای زیاد، پس از گذشت اندک سالی در ایران تر جمه و به چاپ رسید؛ آن هم با دو ترجمه. وی اخیراً کتاب دوم خود را منتشر کرده است با نام Beyond the Hoax .
به این بهانه در ادامه ترجمههایی را میخوانید در ارتباط با قائلهای که سوکال بهراه انداخته است. در ابتدا بخشی از مقالهی جین بریکمونت که در PhysicsWorld در سال 1997 منتشر شد.
مطالعات علم – اشتباه چیست؟ (1)
جین بریکمونت
جامعهی فیزیکدانان، جامعهی نسبتاً بستهای است. شما احتمالاً بهطور اتفاقی با ریاضیدان یا شیمیدانی صحبت کردهاید، اما چند بار پیش آمده با آدمهایی که در شاخههای دانشگاهی نسبتاً جدیدِ «مطالعات علم»، «جامعهشناسی معرفت علمی(SSK)» یا «علم، تکنولوژی و جامعه(STS)» فعالیت دارند، گفتگو کرده باشید. اصلاً تا بهحال با کسانی که در حوزهی نسبتاً قدیمیترِ تاریخ و فلسفهی علم فعایت میکنند، گفتگو کردهاید؟
بسته به اینکه شما کجا مشغول هستید و چه افرادی در موسسهی شما فعالیت دارند، ممکن است با اظهاراتی جاافتاده (ولی نه پذیرفته شده بهصورت کامل) در حلقههای «مطالعات علم» برخورد کرده باشید. بهعنوان نمونه، دو جامعهشناسِ علمِ پیشرو یعنی هری کولینز و تروور پینچ در مجموعهمقالاتشان با نام گولم (1993 انتشارات دانشگاه کمبریج ص 144-145) گفتهاند که «دانشمندان نمیتوانند اختلاف نظرها در مرزهای تحقیقاتیشان را از طریق آزمایشهای بهتر، معرفت بیشتر، نظریههای پیشرفتهتر و یا تفکر شفافتر حل کنند.»
...آلن سوکالِ فیزیکدان از دانشگاه نیویورک، اخیراً مقالهی دستاندازانندهی مشهوری در مجلهی کتاب اجتماعی، بهچاپ رسانده که در آن ادای تفکر شلختهی برخی از جامعهشناسان و فلاسفه را درآورده است. وی در ابتدای مقاله ریشخندکنان خاطر نشان میسازد: «معرفت علمی ایدئولوژیهای غالب و روابط قدرت در جامعه را به دور از عینیت بازتاب میدهد». بدبختی آنجاست که این ادعا با آنچه شما از دهان برخی از جامعهشناسان میشنوید، فرق زیادی نمی کند.
بهصورت کلی، سوکال ادای دو نوع گفتمان را در میآورد: عقایدی در باب علم که از ناحیهی متفکران مشهور (اغلب فرانسوی) اظهار میشود و نیز «نسبیگرایان فلسفی». اینها نمونههایی هستند که سوکال و من در کتاب اخیرمان، Impostures Intellectuelles (1997 ادیله ژاکوب ادیشنز)، به آنها پرداختهایم. بسیاری از کسانی که در SSK و STS و حوزههای مربوطه مشغول هستند، این احساس بهشان دست داد که توسط مقالهی مقلدانهی سوکال و کتاب ما، ناجوانمردانه مورد حمله قرار گرفتهاند. در اینجا میخواهم دقیقاً به انتقاد مشخصمان از گرایشهای متداول (ولی نه کاملاً عمومی) در مطالعات علم بپردازم.
در آغاز اجازه دهید که میان بخشی از مطالعات علم که به «مطالعات فرهنگی» وابسته است و خود SSK تمایز قائل شوم. بخش اعظم دستاندازی سوکال، در واقع ادایی بود از فعالیت کسانی که در حوزهی مطالعات فرهنگی کار میکنند و ربطی به SSK نداشت. در سالهای اخیر انواع مختلفی از نگرشهای ضدعلمی رواج یافته که به حلقههای دانشگاهی نیز نفوذ کردهاند (که اغلب تحت نام پستمدرنیسم قرار میگیرند). این نگرشها، نباید با مطالعات علم که اصولاً تشکیلاتی عقلانیست، خلط شوند.
...
امير احسان كرباسي زاده
علت سقوط اجسام بر روي زمين چيست؟ پاسخ بدين پرسش و هزاران پرسش از اين قبيل از جمله اهداف فعاليت علمي است. دانشمندان براي فهم پديده هاي طبيعي بدنبال علل آنها مي روند .يكي از پرسش هاي اساسي در فلسفه علم ناظر به ماهيت رابطه عليت است. پرسشي كه بدنبال آن اهميت پيدا مي كند نقش عليت در تبيين پديده هاست. اما چگونه تبيين صورت مي گيرد و آيا مي توان يك مدل فراگير از تبيين بدست داد؟ سقوط اجسام بر روي زمين را مي توان با قانون جاذبه توضيح داد. اما قانون چيست؟ نقش تبيين گري آن از كجا آمده است؟ آيا قوانين علمي ضروري هستند ؟ رابطه قوانين و عليت چيست؟
در اين درس به بررسي چهار مفهوم مرتبط با هم و پرسشهايي از قبيل آنچه در بالا آمده است مي پردازيم. اين مفاهيم به ترتيب عبارتند از:
جلسه اول:
عليت: مباحث مقدماتي
What is this thing called Metaphysics, chapter 4, Brian Garret
جلسه دوم:
عليت و شرطي هاي خلاف واقع
Causation, Philosophical Papers, Vol 2, David Lewis
جلسه سوم:
شرطي هاي خلاف واقع و قوانين
The Problem of Counterfactuals, Nelson Goodman
جلسه چهارم:
ديدگاه هيومي در مورد قوانين
What is a law of Nature, David Armstrong, Chapter 1, 2
جلسه پنجم:
ديدگاه ضرورت گرايانه در مورد قوانين
Laws of Nature, Fred Dretske
جلسه ششم:
نقد ديدگاه ضرورت گرايانه
Necessities and Universals in Natural Laws, D. Mellor
جلسه هفتم
قوانين و حذف گرايي
Do the Laws of Physics State the Facts, Nancy Cartwright
جلسه هشتم
تبيين و مدل استنتاجي قانوني
Studies in the logic of Explanation, Carl Hempel & Paul Oppenheim
جلسه نهم
تبيين و وحدت
Explanation as Unification, Philip Kitcher
جلسه دهم
تبيين از ديد ون فراسن
Pragmatics of Explanation
جلسه يازدهم
تبيين و علت
Causal Explanation, David Lewis
جلسه دوازدهم
استنتاج به بهترين تبيين
Inference to the best Explanation, Peter Lipton, chapter 4
جلسه سيزدهم
آزمايش فكري و افلاطون گرايي
جلسه چهاردهم
آزمايش فكري و تجربه گرايي
منبع دو جلسه فوق از كتاب ذيل است:
Contemporary debates in the philosophy of Science